از خدنگ اندازی های آقا نیچه ام!

آگوست 19, 2007 at 7:58 ب.ظ (Uncategorized)

گزین گویه هایی از غروب بت ها (یا فلسفیدن با پُتک) / ترجمۀ داریوش اشوری

آقای آشوری در اشارۀ آغازین کتاب، در معرفی آنچه از پی می آید انتخابشان کلمۀ <شاید> بوده است، اما من در این مورد که عنوان می کنم <باور>ی مطمئن دارم که … بهترین درامد برای وصف این کتاب همانی است که نیچه در زندگی نامۀ فکری خویش، کتاب  اینک، مرد! با ستایشگری بی پروا از خویش، دربارۀ غروب بت ها بیان کرده است:

در این کتابی که صد و پنجاه صفحه هم نمی شود، با آن لحن شادمانه و سرنوشت ساز -اش، اهریمنی می خندد – این فراوردۀ روزهایی چندان اندک شمار، که دل ام نمی خواهد بگویم چند روز، کتابی ست بر روی هم بی مانند، که پُر مایه تر از ان، بر-پایِ-خویش-ایستاده تر از ان، زیر-و-زبر کننده تر از ان و— شریرتر از ان کتابی نیست. کسی که بخواهد درکی برق اسا از ان داشته باشد که پیش از من همه چیز چه واژگون ایستاده بوده است، می باید از این کتاب بیاغازد. ان چه عنوانِ این کتاب بُت می نامد، درست همان چیزی است که تا کنون حقیقت نامیده می شده است. غروبِ بت ها – به زبان ساده، یعنی پایانِ کارِ حقیقتِ دیرینه …

غروبِ بت ها فراوردۀ اخرین سالِ زندگانیِ کوشای ذهنی نیچه است. در ان سال نیچه با کوشندگی شگرفی شش متن جداگانه را امادۀ نشر کرد. کار را با نوشتن داستانِ واگنر اغاز کرد و اخرین کارش نیچه رویاروی واگنر بود و درین میانه مسیحاستیز، غروب بت ها، و اینک، مرد! را با سرعتی شگفت به پایان برد. غروب بت ها اخرین اثری بود که نیچه خود منتشر کرد، اما هنگامی که در ژانویۀ 1889 از چاپ درامد، او دیوانه شده بود و از کارهایش دیگر خبر نداشت. … نام غروب بت ها طعنه ای است به غروب خدایان اثر واگنر، و نامی ست زیبا و پر معنا برای چنین کتابی. نیچه در این کتاب همچون شمایل شکن و ویرانگر بت ها پا به میدان می گذارد و با (پُتک) به فلسفیدن می پردازد؛ اما پُتک را نخست همچون مضراب با بدنۀ میان تهی (بت ها) اشنا می کند تا پیش از در هم کوفتن شان ان ها را (به صدا در اورد). وی این جا نیز چهرۀ (فیلسوف همچون پزشک فرهنگی) را به خود می گیرد (او می خواست روزگاری این عنوان را بر یکی از نخستین کارهای خود بگذارد، یعنی کتابِ فلسفه در روزگار تراژیک یونان، که در روزگارِ زندگی اش نشر نشده ماند.)  وی از سویی در فصل ((چهار خطای بزرگ)) به خطاهایی در شناخت و داوری می پردازد که از سراغاز فلسفۀ غربی در یونان سرچشمه گرفته اند و همچنان در ذهن اروپایی پایگاهی استوار دارند، و هم به دولت سالاری اروپای مدرن همچون بیماری فرهنگی کنونی. این همان مطلبی است که با عنوان (بت نو) در چنین گفت زرتشت به ان پرداخته بود. نیچه دربارۀ سبک خود می گوید: ((بلند پروازی من ان است که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید — که کسی در یک کتاب هم نمی گوید …)) وی در این کتاب هم همان سبک گزین گویانه ای را به میان می اورد که ویژگی شیوۀ نویسندگی اوست و هنرِ او. در این سبک، نیچه با از میان برداشتن فاصلۀ زبان فلسفی و ادبی، همگام با بینش تندِ انقلابی خود، با وارد کردن زبان ایماژ و استعارۀ شاعرانه و طنز و ریشخند و ستیزه جویی بی پروا، انقلابی نیز در شیوۀ بیان اندیشۀ فلسفی می کند. (از مقدمۀ داریوش اشوری)

***

دلاورترین کسان هم در میانِ ما کمتر دل ان چیزی را دارد که به راستی می داند

***

((برای تنها زیستن یا حیوان می باید بود یا خدا.)) این گفتۀ ارسطوست و مورد سوّم را از قلم انداخته است: هر دو می باید بود، یعنی — فیلسوف

***

((حقیقت همیشه یک رویه است.)) _آیا این دروغی دورویه نیست؟_

***

از درس های دانشکده ی جنگ زندگی. — ان چه مرا از پای در نیندازد قوی ترم می سازد.

***

از کرده های خویش هیچ هراسان مباش و بی سرپرستِ شان مگذار! — پشیمانی کار پسندیده ای نیست.

***

خر آیا می تواند سوک انگیز باشد؟ — یعنی زمین خوردنِ آدمی در زیر باری که نه می تواند بکشد نه بیاندازد؟ … داستان فیلسوف.

***

مرد بود که زن را آفرید – امّا از چه؟ از یک دنده ی خدای اش – از ((آرمان))اش …

***

بله؟ در جست-و-جویی؟ دل ات می خواهد خود را ده برابر و صد برابر کنی؟ به دنبالِ پیروان ای؟ _پس، به دنبالِ صفر ها بگرد!_

***

در میانِ زنان. — ((به دنبالِ حقیقت می گردید؟ شما را چه به حقیقت! آخر این مگر دست درازیِ بی پروا به عفّتِ ما نیست؟))

***

هنرمند، ان گونه که من دوست می دارم، آدمی ست که چشم داشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز می خواهد و بس: نان اش و هنر اش — نان اش و پریِ راه زن اش.

***

خود را جایی درگیر کن که فضیلتِ دروغین به کار نیاید، چنان جایی که آدمی در ان، همچون بندباز بر روی بند، یا می افتد یا سرِ پا می ماند — یا راه به بیرون می برد.

***

خشنودی جلوِ سرماخوردگی را هم می گیرد. هرگز هیچ زنی که می داند قشنگ لباس پوشیده، سرما خورده است؟ — مراد ام هنگامی ست که چندان چیزی هم نپوشیده باشد.

***

جز نِشسته نمی شود اندیشید و نوشت (گوستاو فلوبر). — دیدی مچ ات را گرفتم، ای بـد-نیهیلیست! تکیه دادن به ماتحت گناه ای ست در پیشگاهِ روح القُدُس. اندیشه های با ارزش ان هایی هستند که قدم زنان می ایند.

***

گاه می شود که ما روان شناسان [هنگام مشاهده]، همچون اسب، از دیدن سایه مان که در پیش مان بالا و پایین می پرد، رم می کنیم. روان شناس می باید چشم از خود بردارد تا چیزی ببیند.

***

پلّه های من بودند و از ایشان بر شُدم — و می بایست از ایشان برتر شوم. امّا ایشان گمان می کردند که می خواهم برای اسایش بر ایشان بنشینم.

***

چه شود اگر که من حقدار بمانم یا نمانم! من هم اکنون چه حق ها که ندارم! — ان که امروز از همه بهتر بخندد تا آخر می خندد.

***

فرمولِ من برای شادکامی: یک آری، یک نه، یک خطّ راست، یک هدف …

***

پُتک سخن می گوید

(چنین گفت زرتشت، بخش سوّم)

((چرا چنین سخت؟ —زغال سنگ روزی به الماس چنین گفت:

((مگر ما خویشانِ نزدیک نیستیم؟))

چرا چنین نرم؟ برادران، من از شما چنین می پرسم: مگر شما برادران من نیستید؟ چرا چنین نرم؟ چنین سست و تسلیم؟ چرا ردّ و انکار در دل های شما چنین بسیار است؟ چرا سرنوشت در نگاه های شما چنین کم؟

و اگر نخواهید سرنوشت باشید و سرسخت، چه گونه توانید روزی همپای من فتح کرد؟

و اگر سختیِ شما نخواهد برق زند و بدرّد و ببُرّد، چه گونه توانید روزی همپای من آفرید؟ زیرا آفرینندگان همه سخت اند. و سعادت در نظرِ شما این باد که هزاره ها را چنان در چنگ بفشارید که موم را.

سعادت نگاشتنِ خواستِ هزاره هاست: نگاشتنی همچون نگاشتن بر مفرغ. بر سخت تر از مفرغ، بر اصیل تر از مفرغ.  تنها اصیل ترینان یکپارچه سخت اند.

برادران، من این لوحِ نو را بر فرازِ شما می نهم: سخت شوید!

n_n1.jpg

۱ دیدگاه

  1. hiva گفت،

    بسیلر عالی بود

نظر بدهید