نیچه نه، فقط بگو مشد اسماعیل
در مورد هنرمند و اثر نوشتاری او:
کلامی به شگفتی و زیبایی، رنگینی، و خیال انگیزی تصویرش …
پرویز کلانتری اکنون نقاش معروفی است. آنچه بخصوص از ویژگی های ایران می کشد – کاهگل، سقاخانه، عشایر، کاشی ها و … شهرت او را به اقصی نقاط پراکنده است. اما، کلانتری به نوشتن هم دل بسته است و به ظرافت و لطافتی خاص می نویسد. در کتاب “نیچه نه، فقط بگو مشد اسماعیل”، این نقاش– نویسندۀ معاصر، خاطراتی را که در طول سال ها از هنرمندان ایرانی ( چون فرامرز پیلارام، پروانه اعتمادی، مهرداد بهار، جعفر روحبخش، مرتضی ممیز، رویین پاکباز، عباس کیارستمی و … ) و گاه خارجی، ( و از همه مهتر، مشد اسماعیل، روستا زاده ای از قزوین، که در دانشکدۀ هنرهای زیبا خدمت می کرد و نیچه را نمی شناخت ) در ذهن خویش اندوخته است، با همان زبان روان و شیرین خود بازگو می کند؛ خاطراتی شیرین و تلخ، اما همیشه خواندنی.
دو روایت از این روایات یا داستان های نو و لطیف را در پی می خوانید.
به پرواز رنگین پروانه اعتماد کن!
(برای پروانه اعتمادی)
(( اگر می خواهی مرا بشناسی سرِ این خط را بگیر و بیا.))
خط را کشید و کشید و کشید تا از راهروهای دبستان و گذرگاه های زمان گذشت. گاه خط نازک و کمرنگ و گاه پر رنگ و ضخیم، گاه صاف و گاه شکسته، گاه بر دیوارهای سیمانی و گاه بر صفحات صاف، کشیده شد تا رسید به دیوار زمان حال. آن دختر دبستانی دیروز دختر جوان امروز بود با لباس سفید و تور سفید بخت، که بر گوشه ای از سفرۀ عقد نقش پروانه ای را گدوزی می کرد. یک نفر صدا زد: ((پروانه!)) و پروانه هماهنگ با یک موسیقی شیرین و هوش ربای تکرار دو نت ساده و کشدار بال زد و پرواز کرد: پروازی که نقش و نگار را در فضای زمان می پاشید.
گرچه حسودان واقعیت قابل اعتماد پرواز پروانه را انکار کردند، از کوچه باغ های دور آوازی به گوش می رسید.
با وجود آشنایی با آنها و آن دوستی کمرنگ با داماد، برای عروسی دعوت نداشتم. داماد اهل کتاب و فضل بود و پاک باختۀ کار معلمی. از آن عروسی فقط تصورات محو و ناپیدایی، به کلی مه آلوده به یادم مانده است.
برای عروس گل های زیادی آورده بودند و از جایی که من قرار داشتم – یعنی از پشت گل ها– دید کافی نداشتم. عروس در لباس سفید و تور سفید و آرایش کمرنگ در زیر نور پریده رنگ و مه آلودی که از سقف می تابید، کاملاً سوررئالیستی شده بود. محل عروسی جایی بود مثل یک حمام قدیمی بزرگ، جایی مثل حمام گنجعلی خان، با ستون ها و طاق های گنبدی و دیوارهای پوشیده از کاشی های قدیمی و فضایی خواب آور داشت. عروس و داماد کنار هم و میهمانان دور تا دور مجلس آرام، موقر، و بی حرکت نشسته بودند. از لا به لای شاخ و برگ گل ها مشکل می شد همه چیز را دید.
از موسیقی خواب آور و فضای مه آلوده و مجلس بی تحرک گمان می کنم مدت ها بین خواب و بیداری سیر کرده بودم. نمی دانم چه روزی و چه تاریخی بود. از آن آدمی که کنار ساعت ها مثل مجسمه بی حرکت بود خواستم ساعت را بپرسم، ولی متوجه شدم که او واقعاً یک مجسمه ی گچی است! ترس مرا برداشت. آن وقت بود که فهمیدم به جز عروس همه ی حضار در آن مجلس مه آلود، مجسمه های گچی هستند. اگرچه از توی خزینه آهنگ کش دار و دلنشین و خواب آور ویولون به گوش می رسید.
برای غلبه بر ترس به خود دلداری دادم: شاید هم این یک جور مراسم آیینی است که حضار ماسک گچی بر چهره دارند و آرام نشسته اند.
از پشت گل ها برخاسته بودم و در آن فضای مه آلوده، آشفته این طرف و آن طرف می گشتم و فریاد می زدم: ((آهای با شما هستم.))
فقط انعکاس صدای خودم را از خزینه و دهلیزهای مه آلوده می شنیدم: ((شما هستم. شما هستم … هستم!)) نوازنده همچنان خواب آور می نواخت و لحظه به لحظه بر ترسم افزوده می شد. از سر کنجکاوی توی خزینه را نگاه کردم، نوازنده با لباس رسمی، فراک و پاپیون تا زانو در آب خزینه ایستاده بود و همچنان در مایه ای محزون و سکر آور آرشه می کشید. تنها موجودات زنده در آن مجلس مه آلوده عروس بود و نوازنده. عروس به زیبایی یک رؤیا سفید سفید سفید، در زیر نور کمرنگ و مه آلوده مثل یک گل در مقابل آب و آیینه قرار داشت و در گوشۀ سفرۀ عقد تصویر پروانه ای خوش نقش و نگار را گلدوزی می کرد.
گفتم: (( گوش ماهی را بر گوش بگذار تا همهمه و هیاهوی دریا را بشنوی، راز دریا را عاشقان دریا می دانند، همان ماهی های به خشکی نشسته در واپسین دم حیات با چشمان زنده مانده ای که در نگاهشان حسرت دریا موج می زند! ))
و گفتم: (( از چشم ها و نگاه ها و حسرت ها بگویم؟ ))
سر بریده ی گوسفندی را می بینی که با چشم های زنده و نگاه ملامتگر و پرسشگر، تو را مخاطب قرار داده! و چه مناسب در طبیعت بی جان با چین و شکن های هراس انگیز رومیزی بر بوم نقاشی قرار گرفته است.
از پشت این دیوار هنوز هم صدای شیهه ی اسبان و چکاچاک شمشیرها به گوش می رسد.
از یادگارهای نازنین یک شهید می گویم که تنها باقی مانده از جهادش در راه رستگاری و خدا یک لنگه پوتین و کوله پشتی اوست. این تجسم ایثار و بزرگواری و جوانی و ناکامی رنگ می شود و بر بوم نقاشی می نشیند.
برگ سبزی تحفۀ درویش، در قوطی بی مصرف شاه پسند کاشته شد تا فرزانگان درویش مسلک را پسند افتد.
گفت: ((انار))، پیراهنم گلگون شد.
گفت: ((ترمه))، همان ترمه ای که مادربزرگ در جوانی ملیله دوزی کرده و مادر آن را همراه یادگارها و خاطرات عطرآگین به خانه ی بخت برده بود.
گفت: ((پاکی و روشنایی))، نور از پشت تور مثل یک رؤیای پاک چنان مقدس بر سپیدی رومیزی تابید که حتی غیبت زنان همسایه نتوانست لکه ی ناپاکی بر آن بگذارد.
گفت: ((گل نرگس))، عروس مثل یک رؤیای سفید و پاک در برابر آب و آیینه نقش پروانه را گلدوزی کرد.
یک نفر صدا زد: ((پروانه!))
و پروانه پرواز کرد. پروازی همراه موسیقی شیرین و هوش ربای تکرار دو نت ساده و کشدار و هماهنگ.
باز و بسته شدن بال ها که نقش و نگارش در فضا و زمان منتشر شد.
* * *
آلتار؛ محراب چشم ها
(برای هانیبال الخاص)
آخرش معلوم نشد کدورت بین من و هانیبال سر چه بود. هرچه بود، گذشته و فراموش شده است.
آن روز تمام شهر در دود و آتش می سوخت. فریادِ زن در تناوب درد زایمان به آسمان که سهل است به عرش اعلی می رسید و ضربان قلبش تا دورترین محله های شهر شنیده می شد. آنهایی که کم طاقت بودند، می گفتند باید سزارین بشود و آنهایی که ناامید بودند، تصور می کردند که زن سر زا خواهد رفت. کسانی که دین و ایمان داشتند، به دعا نشستند و دیگرانی که به دعا باور نداشتند، دنبال حکیم و دوا رفتند.
می دانستیم که چیزی به زایمان نمانده است. من فقط پرسیده بودم: ((ساعت چنده؟)) و هانیبال اوقاتش تلخ شده بود. شاید هم جلو دوستانش خجالت کشیده بود. دوستانش آقای دکتر اوروسکو و دکتر ریویرا به دعوت هانیبال تازه از مکزیک آمده بودند. ساعت پروازها هم به هم خورده بود و ساعت بیمارستان هم کار نمی کرد.
اتفاقاً اتوبوس از راه رسید و شاگردان الخاص، سراسیمه دور استاد حلقه زدند. از همان وقت، بنا به توصیه ی میهمانان مکزیکی، روی همه ی دیوارهای شهر عکس ساعت کشیدند و ساعت ها هماهنگ با ضربان قلب زائو تیک تاک، تیک تاک به کار افتادند.
حالا دیگر سال ها از این قضیه ی نقاشی دیواری گذشته و همه چیز تقریباً فراموش شده و پوسترهای قشنگ و رنگ وارنگ موز و یخچال و تلویزیون و ماشین جای نقاشی های دیواری را گرفته اند.
از برکلی تا محل اقامت هانیبال در حومه ی سانفرانسیسکو، دو ساعت و نیم با ماشین راه بود. ماشین لک و لک کنان می رفت و جدول نیمه کاره ای که با مسعود کریم حل می کردیم، همان طور در جیب کتم مانده بود. من و مسعود کریم و دکتر حمید محامدی شب را میهمان هانیبال بودیم. این ضیافت به میمنت دوستی و پایان کدورت های گذشته بود. هانیبال همچون خدایان باستانی قوم آشور ظاهر شد و به شیوه ی اساطیر خیر مقدم گفت. شب باشکوه و شگفت انگیزی بود و همسرش، آنا، در تدارک شام انصافاً سلیقه به خرج داده بود. گرمای محبت در خانه ی نقلی شان موج می زد و به جان می نشست. از راهرویی که در دو سو نقاشی هایی از اساطیر قوم آشور را بر دیوار داشت، گذشتیم و به باغ اساطیر رسیدیم. زیر آلاچیقی از چفته ی انگور نشستیم. نوازنده ی چنگ از هانیبال رخصت خواست تا قطعه ای در ستایش انگور بنوازد. گروه همسرایان، آوازهایی در وصف انگور خواندند و ما شاهد باغ ارغوانی انگور بودیم.
پس از صرف شام رفتیم کنار چشمه ی اساطیر. هلال نازک ماه در آب بود. دست و رویی شستیم، کفش ها را کندیم و پاهای برهنه را به خنکای زلال آب سپردیم. صفایی دست داد که نشان از ستایش نعمت های آب و ماه داشت. آنا از هانیبال خواست شعری را که در مدح آب و ماه سروده بود برای ما بخواند و هانیبال در هیأت گاو بالدار با تاجی از برگ مو، شعری خواند که کم کم رشد کرد و بدر کامل شد، تقریباً به اندازه ی سینی بزرگی از نقره. زمین و زمان و باغ یکسر رنگ آبی به خود گرفت، آبی آبی و سرود آن گاو بالدار آبی در باغ های مهتابی طنین اساطیر داشت. میان خواب و بیداری، شبی به قدمت افسانه و تاریخ بر ما گذشت.
با توفان و سیل شدیدی که ما را گرفته بود، معلوم نبود که بازگشت چقدر طول خواهد کشید. سیل پل ها را ربوده بود. ماشین را در امتداد رودخانه هدایت کردیم تا جایی که بستر آب، پهن و آرام می نمود. آنگاه در جهت جریان رودخانه به آب زدیم. چیزی نگذشت که سطح آب به موتور ماشین رسید و موتور خاموش شد. بی درنگ خود را از آن وامانده در سیل خلاص کردیم و به ساحل بازگشتیم و آب ماشین را برد. همان طور که به جریان توفنده ی آب خیره مانده بودیم، دکتر محامدی گفت: (( رودخانه با جریان مداومش مثل تاریخ است. )) به امید سرپناهی در باران خود را به جاده ی فرعی سپردیم. هوا تاریک شده بود که به قهوه خانه ای کهنه و متروک رسیدیم. پیرمرد قهوه چی هم کر بود و هم لال. در کنار اجاق فقط یک نیمکت و دو تا چهارپایه قرار داشت. آتشی در اجاق افروختیم تا لباس های خیس را خشک کنیم. در روشنایی شعله ها، تقویم کهنه ای پیدا کردیم که حواشی آن را یادداشت هایی بسیار بدخط پوشانده بود. دکتر محامدی سرگرم مطالعه ی تقویم کهنه شد، به امید اینکه شاید نشانه ای بیابد و بفهمیم که اصلاً کجا هستیم. پیرمرد قهوه چی غیبش زده بود. برای تحمل شبی که در پیش داشتیم، به کریم پیشنهاد کردم بقیه ی جدول نیمه کاره مان را حل کنیم. پذیرفت. جدول خیس را روی چهارپایه، کنار آتش گذاشتیم. فقط چند ستون افقی و عمودی باقی مانده بود.
ستون اول افقی: آرزوی زندانی، پنج حرف.
کریم گفت: ((آزادی))
محامدی گفت: (( حرف اولش درآمده ولی بقیه اش در نمیاد. ))
کریم گفت: (( شاید ستون عمودی را اشتباه کرده ای. ))
محامدی گفت: (( ستون دو عمودی نوشته: برابر حیله. می شه مکر، که حرف (ز) آزادی را نداره و ستون پنجم عمودی نوشته: برابر کلید، سه حرفی. خوب میشه قفل که جای حرف آخر آزادی را گرفته! ))
جر و بحث آنها بالا گرفت. کریم که حوصله اش سر رفته بود، جدول را قاپید و چون در حل آن عاجز بود آن را در آتش انداخت. سکوت تلخ و سنگینی حاکم شد. فقط از دوردست صدای ناله ای می آمد، شاید صفیر باد بود که گاه مانند صدای محزون کودکی به نظر می رسید که در تاریکی شب گم شده است. انگار زمزمه ی دلتنگی شعری از نیما بود، با نوای (( هست شب، شبی بس تیرگی دمساز با آن )) که در نقاشی های الخاص چقدر از اسطوره و تاریخ ترسیده است.
ناگهان الخاص از جا برخاست و جدول نیم سوخته را از آتش بیرون کشید و مشغول حل معمای جدول شد تا ثابت کند که جدول حل شدنی است، فقط باید کار را به دست کاردان سپرد. نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: (( باید برای حل جدول به کمک مسئولان امر شتافت. وقت نشستن نیست. ))
همین که برگشتم به طرف پنجره، به نظرم آمد که پشت قاب سیاه شیشه چشمهایی مواظب ماست. پشتم از ترس تیر کشید. گفتم: (( دو تا چشم از پشت پنجره مواظب است. ))
محامدی به مسخره گفت: (( حتماً چشم های آلتار بود، همان محراب معروف چشم ها در معبد بزرگ آشوری ها. ))
گفتم: (( تو هم آنقدر به الخاص و تمدن آشور فکر کرده ای که واقعیت های ترسناک امروز را به تمدن باستان و افسانه های آشوری ربط می دهی. ))
گفت: (( تاریخ همیشه پر از خشونت و ترس و تجاوز بوده. ))
رادیو چند جرقه می زند و ناگهان مشتعل می شود. دخترم می گوید: (( سیمهایش اتصالی کرده اند. )) روزنامه های پیرامونم را که پر از جدول های نیمه کاره و لاینحل است، محکم به رادیو می کوبم. آتش همانطور زبانه می کشد. به طرف آب می روم، چند سطل پر می کنم و روی رادیو خالی می کنم. فایده ای ندارد. هنوز نمایندگان سازمان ملل و شورای امنیت برای آتش بس به توافق نرسیده اند و بوسنی هرزگوین همچنان در آتش می سوزد. سرانجام خاک گلدان را روی رادیو و روزنامه و اخبار برافروخته شان می ریزم. آنچه بر جای می ماند، بدن چروکیده و نحیف گلی است که در کنار تلی از خاک و خاکستر پرپر می زند.
دخترم می گوید: (( چه خوب می شد اگر آدم ها به جای این همه ترس و خشونت روی خاک خدا، گل های صلح و دوستی و عدالت می کاشتند. ))
به جهان کهن باز می گردم، به آلتار، محراب چشم ها در نینوا، پایتخت عظیم آشوریان. صبحی دیگر با آفتابی درخشان آغاز شد. سایه ی پیرمرد قهوه چی در غبار طلایی آفتاب، روی چارچوب در افتاده و با انگشت اشاره نقطه ای را به سمت شرق نشان داد. سخن گفتن با او بیهوده بود و از حواشی تقویم کهنه هم نشانه ای دستگیرمان نشد. پس آن سوی کهنه را به سمت شرق ترک گفتیم.
آفتاب کاملاً بالا آمده بود که از دور بقایای قلعه ای باستانی نمایان شد و بقایای شکسته ی سفالینه هایی که از وجود آثاری در زیر خاک حکایت داشت. قطعه ظرف شکسته ای را که شبیه پیه سوز بود، برداشتم؛ نقشی از ققنوس بر یک طرف و نقش آفتاب و درخت در طرف دیگر.
دکتر محامدی گفت: (( وقتی به سفالینه ای زیرخاکی نگاه می کنی، معنی اش این است که مثلاً پنج هزار سال پیش، هنرمندی در اینجا می زیسته که به طبیعت مهر می ورزیده و بخشی اش از شناسنامه اش را در اولین ظرف، همراه با پیامی به صورت نقش و نگار برای ما به یادگار گذاشته است. ))
عاقبت به قلعه ای رسیدیم با برج و باروها و دروازه ی عظیمی که در دو سویش تندیس های کاملاً بالدار با سرهای انسانی قرار داشت. تندیس هایی نیمه خدایی که وظیفه ی نگهبانی از قلعه یا نگهبانی از ارزش های فرهنگی ملتی کهنسال را بر عهده داشتند. کریم گفت: (( این انسان های بالدار چقدر شبیه هانیبال هستند. ))
چرا این تمدن باستانی از هم پاشید؟ آیا جنگ های پی در پی با دشمنان خارجی، این امپراتوری را از پا در آورد یا به سبب بی عدالتی داخلی، شیرازه اش از هم گسیخت؟ گویا در آلتار، رسم کاهنان این بوده که برای رضای خدایان، دخترکان نابالغ را قربانی می کردند و از همین جا بود که فرزانگان عدالت خواه قوم و آنان که تحمل این ظلم را نداشتند، جلای وطن کردند. تمام آن حکایت هایی که با حقیقت اسطوره و واقعیت تاریخی پیوند دارد، باز آمده و در نقاشی های الخاص نشسته است. تمام آنچه سبب شد قومی سرزمین خود را ترک کند و در جست و جوی شبانه ی خود سرگشته ی تاریخ شود. زنانی که کودکان را در آغوش گرفته اند، زمین که زیر گام های آنان می لرزد، هر دو به یکسان زایش دیگرگون جهان را نوید می دهند.
در حرکت موزون نسیم، نوای خوش نی چوپانی به گوش می رسد. گله در بیابان پراکنده است و چوپان نوجوان در سایه ی مجسمه ی گاو بالدار نشسته است. از زیر پا، برگ های عطر آگین گیاهی وحشی را می کنم که عطرش آدم را مست می کند. نمی دانم چرا نام این گیاه بومادران است.
