نیچه نه، فقط بگو مشد اسماعیل

می 17, 2008 at 6:09 ب.ظ (Uncategorized)

در مورد هنرمند و اثر نوشتاری او:

کلامی به شگفتی و زیبایی، رنگینی، و خیال انگیزی تصویرش …

 

پرویز کلانتری اکنون نقاش معروفی است. آنچه بخصوص از ویژگی های ایران می کشد – کاهگل، سقاخانه، عشایر، کاشی ها و … شهرت او را به اقصی نقاط پراکنده است. اما، کلانتری به نوشتن هم دل بسته است و به ظرافت و لطافتی خاص می نویسد. در کتاب “نیچه نه، فقط بگو مشد اسماعیل”، این نقاش– نویسندۀ معاصر، خاطراتی را که در طول سال ها از هنرمندان ایرانی ( چون فرامرز پیلارام، پروانه اعتمادی، مهرداد بهار، جعفر روحبخش، مرتضی ممیز، رویین پاکباز، عباس کیارستمی و … ) و گاه خارجی، ( و از همه مهتر، مشد اسماعیل، روستا زاده ای از قزوین، که در دانشکدۀ هنرهای زیبا خدمت می کرد و نیچه را نمی شناخت ) در ذهن خویش اندوخته است، با همان زبان روان و شیرین خود بازگو می کند؛ خاطراتی شیرین و تلخ، اما همیشه خواندنی.

دو روایت از این روایات یا داستان های نو و لطیف را در پی می خوانید.

 

 

به پرواز رنگین پروانه اعتماد کن!

(برای پروانه اعتمادی)   

 

(( اگر می خواهی مرا بشناسی سرِ این خط را بگیر و بیا.))

خط را کشید و کشید و کشید تا از راهروهای دبستان و گذرگاه های زمان گذشت. گاه خط نازک و کمرنگ و گاه پر رنگ و ضخیم، گاه صاف و گاه شکسته، گاه بر دیوارهای سیمانی و گاه بر صفحات صاف، کشیده شد تا رسید به دیوار زمان حال. آن دختر دبستانی دیروز دختر جوان امروز بود با لباس سفید و تور سفید بخت، که بر گوشه ای از سفرۀ عقد نقش پروانه ای را گدوزی می کرد. یک نفر صدا زد: ((پروانه!)) و پروانه هماهنگ با یک موسیقی شیرین و هوش ربای تکرار دو نت ساده و کشدار بال زد و پرواز کرد: پروازی که نقش و نگار را در فضای زمان می پاشید.

گرچه حسودان واقعیت قابل اعتماد پرواز پروانه را انکار کردند، از کوچه باغ های دور آوازی به گوش می رسید.

با وجود آشنایی با آنها و آن دوستی کمرنگ با داماد، برای عروسی دعوت نداشتم. داماد اهل کتاب و فضل بود و پاک باختۀ کار معلمی. از آن عروسی فقط تصورات محو و ناپیدایی، به کلی مه آلوده به یادم مانده است.

برای عروس گل های زیادی آورده بودند و از جایی که من قرار داشتم – یعنی از پشت گل ها– دید کافی نداشتم. عروس در لباس سفید و تور سفید و آرایش کمرنگ در زیر نور پریده رنگ و مه آلودی که از سقف می تابید، کاملاً سوررئالیستی شده بود. محل عروسی جایی بود مثل یک حمام قدیمی بزرگ، جایی مثل حمام گنجعلی خان، با ستون ها و طاق های گنبدی و دیوارهای پوشیده از کاشی های قدیمی و فضایی خواب آور داشت. عروس و داماد کنار هم و میهمانان دور تا دور مجلس آرام، موقر، و بی حرکت نشسته بودند. از لا به لای شاخ و برگ گل ها مشکل می شد همه چیز را دید.

از موسیقی خواب آور و فضای مه آلوده و مجلس بی تحرک گمان می کنم مدت ها بین خواب و بیداری سیر کرده بودم. نمی دانم چه روزی و چه تاریخی بود. از آن آدمی که کنار ساعت ها مثل مجسمه بی حرکت بود خواستم ساعت را بپرسم، ولی متوجه شدم که او واقعاً یک مجسمه ی گچی است! ترس مرا برداشت. آن وقت بود که فهمیدم به جز عروس همه ی حضار در آن مجلس مه آلود، مجسمه های گچی هستند. اگرچه از توی خزینه آهنگ کش دار و دلنشین و خواب آور ویولون به گوش می رسید.

برای غلبه بر ترس به خود دلداری دادم: شاید هم این یک جور مراسم آیینی است که حضار ماسک گچی بر چهره دارند و آرام نشسته اند.

از پشت گل ها برخاسته بودم و در آن فضای مه آلوده، آشفته این طرف و آن طرف می گشتم و فریاد می زدم: ((آهای با شما هستم.))

فقط انعکاس صدای خودم را از خزینه و دهلیزهای مه آلوده می شنیدم: ((شما هستم. شما هستم … هستم!)) نوازنده همچنان خواب آور می نواخت و لحظه به لحظه بر ترسم افزوده می شد. از سر کنجکاوی توی خزینه را نگاه کردم، نوازنده با لباس رسمی، فراک و پاپیون تا زانو در آب خزینه ایستاده بود و همچنان در مایه ای محزون و سکر آور آرشه می کشید. تنها موجودات زنده در آن مجلس مه آلوده عروس بود و نوازنده. عروس به زیبایی یک رؤیا سفید سفید سفید، در زیر نور کمرنگ و مه آلوده مثل یک گل در مقابل آب و آیینه قرار داشت و در گوشۀ سفرۀ عقد تصویر پروانه ای خوش نقش و نگار را گلدوزی می کرد.

گفتم: (( گوش ماهی را بر گوش بگذار تا همهمه و هیاهوی دریا را بشنوی، راز دریا را عاشقان دریا می دانند، همان ماهی های به خشکی نشسته در واپسین دم حیات با چشمان زنده مانده ای که در نگاهشان حسرت دریا موج می زند! ))

و گفتم: (( از چشم ها و نگاه ها و حسرت ها بگویم؟ ))

سر بریده ی گوسفندی را می بینی که با چشم های زنده و نگاه ملامتگر و پرسشگر، تو را مخاطب قرار داده! و چه مناسب در طبیعت بی جان با چین و شکن های هراس انگیز رومیزی بر بوم نقاشی قرار گرفته است.

از پشت این دیوار هنوز هم صدای شیهه ی اسبان و چکاچاک شمشیرها به گوش می رسد.

از یادگارهای نازنین یک شهید می گویم که تنها باقی مانده از جهادش در راه رستگاری و خدا یک لنگه پوتین و کوله پشتی اوست. این تجسم ایثار و بزرگواری و جوانی و ناکامی رنگ می شود و بر بوم نقاشی می نشیند.

برگ سبزی تحفۀ درویش، در قوطی بی مصرف شاه پسند کاشته شد تا فرزانگان درویش مسلک  را پسند افتد.

گفت: ((انار))، پیراهنم گلگون شد.

گفت: ((ترمه))، همان ترمه ای که مادربزرگ در جوانی ملیله دوزی کرده و مادر آن را همراه یادگارها و خاطرات عطرآگین به خانه ی بخت برده بود.

گفت: ((پاکی و روشنایی))، نور از پشت تور مثل یک رؤیای پاک چنان مقدس بر سپیدی رومیزی تابید که حتی غیبت زنان همسایه نتوانست لکه ی ناپاکی بر آن بگذارد.

گفت: ((گل نرگس))، عروس مثل یک رؤیای سفید و پاک در برابر آب و آیینه نقش پروانه را گلدوزی کرد.

یک نفر صدا زد: ((پروانه!))

و پروانه پرواز کرد. پروازی همراه موسیقی شیرین و هوش ربای تکرار دو نت ساده و کشدار و هماهنگ.

باز و بسته شدن بال ها که نقش و نگارش در فضا و زمان منتشر شد.

 

* * *

 

آلتار؛ محراب چشم ها

(برای هانیبال الخاص)

 

آخرش معلوم نشد کدورت بین من و هانیبال سر چه بود. هرچه بود، گذشته و فراموش شده است.

آن روز تمام شهر در دود و آتش می سوخت. فریادِ زن در تناوب درد زایمان به آسمان که سهل است به عرش اعلی می رسید و ضربان قلبش تا دورترین محله های شهر شنیده می شد. آنهایی که کم طاقت بودند، می گفتند باید سزارین بشود و آنهایی که ناامید بودند، تصور می کردند که زن سر زا خواهد رفت. کسانی که دین و ایمان داشتند، به دعا نشستند و دیگرانی که به دعا باور نداشتند، دنبال حکیم و دوا رفتند.

می دانستیم که چیزی به زایمان نمانده است. من فقط پرسیده بودم: ((ساعت چنده؟)) و هانیبال اوقاتش تلخ شده بود. شاید هم جلو دوستانش خجالت کشیده بود. دوستانش آقای دکتر اوروسکو و دکتر ریویرا به دعوت هانیبال تازه از مکزیک آمده بودند. ساعت پروازها هم به هم خورده بود و ساعت بیمارستان هم کار نمی کرد.

اتفاقاً اتوبوس از راه رسید و شاگردان الخاص، سراسیمه دور استاد حلقه زدند. از همان وقت، بنا به توصیه ی میهمانان مکزیکی، روی همه ی دیوارهای شهر عکس ساعت کشیدند و ساعت ها هماهنگ با ضربان قلب زائو تیک تاک، تیک تاک به کار افتادند.

حالا دیگر سال ها از این قضیه ی نقاشی دیواری گذشته و همه چیز تقریباً فراموش شده و پوسترهای قشنگ و رنگ وارنگ موز و یخچال و تلویزیون و ماشین جای نقاشی های دیواری را گرفته اند.

از برکلی تا محل اقامت هانیبال در حومه ی سانفرانسیسکو، دو ساعت و نیم با ماشین راه بود. ماشین لک و لک کنان می رفت و جدول نیمه کاره ای که با مسعود کریم حل می کردیم، همان طور در جیب کتم مانده بود. من و مسعود کریم و دکتر حمید محامدی شب را میهمان هانیبال بودیم. این ضیافت به میمنت دوستی و پایان کدورت های گذشته بود. هانیبال همچون خدایان باستانی قوم آشور ظاهر شد و به شیوه ی اساطیر خیر مقدم گفت. شب باشکوه و شگفت انگیزی بود و همسرش، آنا، در تدارک شام انصافاً سلیقه به خرج داده بود. گرمای محبت در خانه ی نقلی شان موج می زد و به جان می نشست. از راهرویی که در دو سو نقاشی هایی از اساطیر قوم آشور را بر دیوار داشت، گذشتیم و به باغ اساطیر رسیدیم. زیر آلاچیقی از چفته ی انگور نشستیم. نوازنده ی چنگ از هانیبال رخصت خواست تا قطعه ای در ستایش انگور بنوازد. گروه همسرایان، آوازهایی در وصف انگور خواندند و ما شاهد باغ ارغوانی انگور بودیم.

پس از صرف شام رفتیم کنار چشمه ی اساطیر. هلال نازک ماه در آب بود. دست و رویی شستیم، کفش ها را کندیم و پاهای برهنه را به خنکای زلال آب سپردیم. صفایی دست داد که نشان از ستایش نعمت های آب و ماه داشت. آنا از هانیبال خواست شعری را که در مدح آب و ماه سروده بود برای ما بخواند و هانیبال در هیأت گاو بالدار با تاجی از برگ مو، شعری خواند که کم کم رشد کرد و بدر کامل شد، تقریباً به اندازه ی سینی بزرگی از نقره. زمین و زمان و باغ یکسر رنگ آبی به خود گرفت، آبی آبی و سرود آن گاو بالدار آبی در باغ های مهتابی طنین اساطیر داشت. میان خواب و بیداری، شبی به قدمت افسانه و تاریخ بر ما گذشت.

با توفان و سیل شدیدی که ما را گرفته بود، معلوم نبود که بازگشت چقدر طول خواهد کشید. سیل پل ها را ربوده بود. ماشین را در امتداد رودخانه هدایت کردیم تا جایی که بستر آب، پهن و آرام می نمود. آنگاه در جهت جریان رودخانه به آب زدیم. چیزی نگذشت که سطح آب به موتور ماشین رسید و موتور خاموش شد. بی درنگ خود را از آن وامانده در سیل خلاص کردیم و به ساحل بازگشتیم و آب ماشین را برد. همان طور که به جریان توفنده ی آب خیره مانده بودیم، دکتر محامدی گفت: (( رودخانه با جریان مداومش مثل تاریخ است. )) به امید سرپناهی در باران خود را به جاده ی فرعی سپردیم. هوا تاریک شده بود که به قهوه خانه ای کهنه و متروک رسیدیم. پیرمرد قهوه چی هم کر بود و هم لال. در کنار اجاق فقط یک نیمکت و دو تا چهارپایه قرار داشت. آتشی در اجاق افروختیم تا لباس های خیس را خشک کنیم. در روشنایی شعله ها، تقویم کهنه ای پیدا کردیم که حواشی آن را یادداشت هایی بسیار بدخط پوشانده بود. دکتر محامدی سرگرم مطالعه ی تقویم کهنه شد، به امید اینکه شاید نشانه ای بیابد و بفهمیم که اصلاً کجا هستیم. پیرمرد قهوه چی غیبش زده بود. برای تحمل شبی که در پیش داشتیم، به کریم پیشنهاد کردم بقیه ی جدول نیمه کاره مان را حل کنیم. پذیرفت. جدول خیس را روی چهارپایه، کنار آتش گذاشتیم. فقط چند ستون افقی و عمودی باقی مانده بود.

ستون اول افقی: آرزوی زندانی، پنج حرف.

کریم گفت: ((آزادی))

محامدی گفت: (( حرف اولش درآمده ولی بقیه اش در نمیاد. ))

کریم گفت: (( شاید ستون عمودی را اشتباه کرده ای. ))

محامدی گفت: (( ستون دو عمودی نوشته: برابر حیله. می شه مکر، که حرف (ز) آزادی را نداره و ستون پنجم عمودی نوشته: برابر کلید، سه حرفی. خوب میشه قفل که جای حرف آخر آزادی را گرفته! ))

جر و بحث آنها بالا گرفت. کریم که حوصله اش سر رفته بود، جدول را قاپید و چون در حل آن عاجز بود آن را در آتش انداخت. سکوت تلخ و سنگینی حاکم شد. فقط از دوردست صدای ناله ای می آمد، شاید صفیر باد بود که گاه مانند صدای محزون کودکی به نظر می رسید که در تاریکی شب گم شده است. انگار زمزمه ی دلتنگی شعری از نیما بود، با نوای (( هست شب، شبی بس تیرگی دمساز با آن )) که در نقاشی های الخاص چقدر از اسطوره و تاریخ ترسیده است.

ناگهان الخاص از جا برخاست و جدول نیم سوخته را از آتش بیرون کشید و مشغول حل معمای جدول شد تا ثابت کند که جدول حل شدنی است، فقط باید کار را به دست کاردان سپرد. نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: (( باید برای حل جدول به کمک مسئولان امر شتافت. وقت نشستن نیست. ))

همین که برگشتم به طرف پنجره، به نظرم آمد که پشت قاب سیاه شیشه چشمهایی مواظب ماست. پشتم از ترس تیر کشید. گفتم: (( دو تا چشم از پشت پنجره مواظب است. ))

محامدی به مسخره گفت: (( حتماً چشم های آلتار بود، همان محراب معروف چشم ها در معبد بزرگ آشوری ها. ))

گفتم: (( تو هم آنقدر به الخاص و تمدن آشور فکر کرده ای که واقعیت های ترسناک امروز را به تمدن باستان و افسانه های آشوری ربط می دهی. ))

گفت: (( تاریخ همیشه پر از خشونت و ترس و تجاوز بوده. ))

رادیو چند جرقه می زند و ناگهان مشتعل می شود. دخترم می گوید: (( سیمهایش اتصالی کرده اند. )) روزنامه های پیرامونم را که پر از جدول های نیمه کاره و لاینحل است، محکم به رادیو می کوبم. آتش همانطور زبانه می کشد. به طرف آب می روم، چند سطل پر می کنم و روی رادیو خالی می کنم. فایده ای ندارد. هنوز نمایندگان سازمان ملل و شورای امنیت برای آتش بس به توافق نرسیده اند و بوسنی هرزگوین همچنان در آتش می سوزد. سرانجام خاک گلدان را روی رادیو و روزنامه و اخبار برافروخته شان می ریزم. آنچه بر جای می ماند، بدن چروکیده و نحیف گلی است که در کنار تلی از خاک و خاکستر پرپر می زند.

دخترم می گوید: (( چه خوب می شد اگر آدم ها به جای این همه ترس و خشونت روی خاک خدا، گل های صلح و دوستی و عدالت می کاشتند. ))

به جهان کهن باز می گردم، به آلتار، محراب چشم ها در نینوا، پایتخت عظیم آشوریان. صبحی دیگر با آفتابی درخشان آغاز شد. سایه ی پیرمرد قهوه چی در غبار طلایی آفتاب، روی چارچوب در افتاده و با انگشت اشاره نقطه ای را به سمت شرق نشان داد. سخن گفتن با او بیهوده بود و از حواشی تقویم کهنه هم نشانه ای دستگیرمان نشد. پس آن سوی کهنه را به سمت شرق ترک گفتیم.

آفتاب کاملاً بالا آمده بود که از دور بقایای قلعه ای باستانی نمایان شد و بقایای شکسته ی سفالینه هایی که از وجود آثاری در زیر خاک حکایت داشت. قطعه ظرف شکسته ای را که شبیه پیه سوز بود، برداشتم؛ نقشی از ققنوس بر یک طرف و نقش آفتاب و درخت در طرف دیگر.

دکتر محامدی گفت: (( وقتی به سفالینه ای زیرخاکی نگاه می کنی، معنی اش این است که مثلاً پنج هزار سال پیش، هنرمندی در اینجا می زیسته که به طبیعت مهر می ورزیده و بخشی اش از شناسنامه اش را در اولین ظرف، همراه با پیامی به صورت نقش و نگار برای ما به یادگار گذاشته است. ))

عاقبت به قلعه ای رسیدیم با برج و باروها و دروازه ی عظیمی که در دو سویش تندیس های کاملاً بالدار با سرهای انسانی قرار داشت. تندیس هایی نیمه خدایی که وظیفه ی نگهبانی از قلعه یا نگهبانی از ارزش های فرهنگی ملتی کهنسال را بر عهده داشتند. کریم گفت: (( این انسان های بالدار چقدر شبیه هانیبال هستند. ))

چرا این تمدن باستانی از هم پاشید؟ آیا جنگ های پی در پی با دشمنان خارجی، این امپراتوری را از پا در آورد یا به سبب بی عدالتی داخلی، شیرازه اش از هم گسیخت؟ گویا در آلتار، رسم کاهنان این بوده که برای رضای خدایان، دخترکان نابالغ را قربانی می کردند و از همین جا بود که فرزانگان عدالت خواه قوم و آنان که تحمل این ظلم را نداشتند، جلای وطن کردند. تمام آن حکایت هایی که با حقیقت اسطوره و واقعیت تاریخی پیوند دارد، باز آمده و در نقاشی های الخاص نشسته است. تمام آنچه سبب شد قومی سرزمین خود را ترک کند و در جست و جوی شبانه ی خود سرگشته ی تاریخ شود. زنانی که کودکان را در آغوش گرفته اند، زمین که زیر گام های آنان می لرزد، هر دو به یکسان زایش دیگرگون جهان را نوید می دهند.

در حرکت موزون نسیم، نوای خوش نی چوپانی به گوش می رسد. گله در بیابان پراکنده است و چوپان نوجوان در سایه ی مجسمه ی گاو بالدار نشسته است. از زیر پا، برگ های عطر آگین گیاهی وحشی را می کنم که عطرش آدم را مست می کند. نمی دانم چرا نام این گیاه بومادران است.   

پیوند پایدار ۱ دیدگاه

مسافر

می 1, 2008 at 4:40 ب.ظ (Uncategorized)

یوهان کریستف فریدریش شیللر، (1759 – 1805 میلادی) از بزرگترین شعرای آلمانی است. او در طول عمر کوتاه خود آثار فراوانی خلق کرد. برخی او را با گوته، شاعر بزرگ آلمانی، هم سنگ و برابر می دانند. سروده های شیللر شهرت بسیار دارند.  قطعه ی ادبی زیر از مشهورترین قطعات اوست.

***

دلم می خواهد بر بال های باد نشینم و آنچه را که پروردگار جهان پدید آورده، زیر پا گذارم تا مگر روزی به پایان این دریای بی کران رسم و بدان سرزمین که خداوند سرحدّ جهان خلقتش قرار داده است، فرود آیم. از هم اکنون، در این سفر دور و دراز، ستارگان را با درخشندگی جاودانی خود می بینم که راه هزاران ساله را در دل افلاک می پیمایند تا به سرمنزل غاییِ سفر خود برسند. اما بدین حد اکتفا نمی کنم و هم چنان بالاتر می روم. بدان جا می روم که دیگر ستارگان فلک را در آن راهی نیست.

دلیرانه پا در قلمرو بی پایان ظلمت و خاموشی می گذارم و به چابکیِ نور، شتابان از آن می گذرم. ناگهان وارد دنیایی تازه می شوم که در آسمانِ آن ابرها در حرکت اند و در زمینش، رودخانه ها به سوی دریاها جریان دارند.

در یک جادّه ی خلوت، راهگذاری به من نزدیک می شود؛ می پرسد: << ای مسافر، بایست. با چنین شتاب به کجا می روی؟ >> می گویم: << دارم به سوی آخر دنیا سفر می کنم. می خواهم بدان جا روم که خداوند آن را سر حدّ دنیای خلقت قرار داده است و دیگر در آن ذی حیاتی نفس نمی کشد. >>

می گوید: << اوه، بایست؛ بیهوده رنج سفر را بر خویش هموار مکن. مگر نمی دانی که داری به عالمی بی پایان و بی حدّ و کران قدم می گذاری؟ >>

پس ای فکر دور پرواز من! بال های عقاب آسایت را از پرواز باز دار، و تو ای کشتی تندرو خیال من! همین جا لنگر انداز؛ زیرا برای تو بیش از این اجازه ی سفر نیست.   

پیوند پایدار بدون دیدگاه

به زنانی که عاشق اند و دگرگون می کنند …

می 1, 2008 at 12:44 ب.ظ (Uncategorized)

 

زندگی نامه ی آدریان ریچ، برگرفته از کتاب” قدرت و لذت” ( مقالاتی در باب تفکر و هویت یابی زنانه و فمینیستی، ساختارهای دگرجنس گرایانه و هستی هم جنسگرایانه، ریشه های خشم و هدایت مستمر خشم در جهت نهادینه کردن آگاهی و استقلال جنسی، مزایای اروتیسم و اروتیسم به عنوان قدرت، ضرورت سرایش شعر، زنان و شرف - یا نکاتی در باره ی دروغ، آگاهی و نقدهایی پیرامون نژادپرستی و مبارزه با اثرات زیان مند آن، و … ) نوشته ی آدریان ریج و اودری لرد، ترجمه ی فارسی شادی امین / نشر یافته از مؤسسه ی انتشاراتی نورتون؛

 

آدریان ریچ شاعر، نویسنده، استاد دانشگاه و فمینیست آمریکایی ازمادری مسیحی و پدری یهودی در سال 1929 در بالتیمور دیده به جهان گشود.

اولین کتاب شعر او “تغییر جهان” برندۀ جایزۀ مهم ادبی شاعران جوان شد. وی در سال 1953 با یک مرد یهودی ازدواج کرد که حاصل آن سه فرزند پسر می باشد.

از سال 1966 در چهارچوب یک پروژۀ آموزش زبان به دانشجویان سیاه پوست و خانواده های فقیر و دانشجویان کشورهای “جهان سوم”، او به تدریس زبان در دانشگاه پرداخت و تحقیقات خود را پیرامون زبان و رابطۀ آن با قدرت انجام داد. در این دوره او شدیداً تحت تأثیر افکار جیمز بالدوین و سیمون دوبووار قرار داشت. محور فعالیت های ریچ در جنبش زنان بوده و کتاب “برگه ها” (1969) و “خواست تغییر” (1971) نشانه هایی از رشد اعتماد به نفس و قدرت وی در مقابله با مردسالاری هستند.

او در دانشگاه های متعددی از جمله کلمبیا، سن خوزه و استنفورد تدریس نموده است. آثار او جوایز ارزندۀ بسیاری را به خود اختصاص داده اند. او از سال 1976 با میشل کلیف نویسندۀ زن آمریکایی زندگی می کند و در جنبش حقوق زنان، هم جنس گرایان، و جنبش نوین و مترقی یهودیان فعال است.

او در سال 1997 از دریافت جایزۀ ادبی “مدال ملی برای هنر” سر باز زد و در توضیح آن گفت: ” من نمی توانم از کلینتون یا کاخ سفید جایزه ای را بپذیرم، چرا که آنچه من از هنر می فهمم با سیاست غیر انسانی این دولت هم خوانی ندارد.”

در سال 2003 در اعتراض به حملۀ نظامی آمریکا به عراق وی به همراه تنی چند از شاعران دیگر از حضور در یک سمپوزیوم در کاخ سفید تحت عنوان “شعر و ندای آمریکا” خودداری کرد.

در مارچ 2005 اعلام شد که او برندۀ جایزه ی سال 2004 شده است.

ریچ در شعر “سرچشمه ها” دربارۀ خودش می گوید:

” زنی با رسالت، نه برای گرفتن جوایز، بل برای تغییر قواعد تاریخ “

آدریان ریچ با تأکید بر هویت یابی زنانه و هستی هم جنس گرایانه به عنوان یک زن لزبین نقش به سزایی در جنبش زنان و در پیشبرد این مباحث داشته است. مطالعۀ اشعار او گرمابخش و شورآفرین است. نوشته های تحلیلی او برجستگی خود را از زبان روان و برگرفته از زندگی روزمرۀ انسان ها می گیرد وبدین ترتیب، علی رغم ارزش آکادمیک شان، خود را از مطالب “مجرد و خشک دانشگاهی” تفکیک می کنند.

 

 

سال های از پس ما  

 

در سال های از پس ما، مردم خواهند گفت، ما گم کرده بودیم

مسیر معنی “ما” را، مسیر معنی “تو” را

ما همدیگر را یافتیم

و تقلیلش دادیم به “من”

و هم چیز

ابلهانه، مضحک و هولناک شد:

سعی می کردیم در زندگی شخصی، زندگی مان را کنیم

و … آری، آن تنها نوع زندگی بود

که بر آن جرئت کردیم شهادت دهیم

 

 

اما مرغانِ کبیرِ سیاه تاریخ، جیغ کشان، شیرجه رفتند

در حال و هوای شخصی مان

آنها جای دیگری سرشان قطع شد و نفله شدند

اما منقارها و بالهاشان می راندند بر کرانه ی ساحل، درمیان خیزش مه

در جایی که ما ایستاده بودیم و می گفتیم: “من”

 

ترجمه ی هایده ترابی

 

 

همه ی زندگی مان

 

همه ی زندگی مان، یک برگردان

کلک ها و حقه های مجاز

و حالا گره ی کوری از دروغ ها

به خوردن خودش سرگرم، تا گشایشی شاید

واژه ها به جویدن واژه ها سرگرم

 

*

 

معناها گُر گرفته، سوخته

مثل رنگ زیر مشعل گازی

 

همه ی نامه های مرده

برگردان به زبان ستمکاری

تلاش برای گفتن به دکتر که کجا درد می کند

مثل آن الجزایری

که در روستایش شیون می کرد، در حال سوختن

 

همه ی بدنش تمنایی از درد

و هیچ واژه ای برای آن یافت نمی شود

جز خودش.

 

ترجمه ی هایده ترابی

 

 

یک شعر از اودری لرد

 

ایستگاه ها

 

برخی زنان عاشق انتظارند

در انتظار زندگی، در انتظار تلفنی

در انتظار لمس کردن زیر نور تابستانی

در انتظار خورشید

در انتظار درمان

در انتظار صدای زن دیگری

                               که بر آنان زندگی را ممکن کند

زنجیرهایشان را پاره کند

و واژه ها بر زبانشان بنشاند

فرم ببخشد آهنگ نوشتارشان را

فریادشان را

تا دیگر به خواب رفته گان را

یادآور باشند از گذشته شان، از آینده شان.

 

برخی زنان در ایستگاه های اشتباهی

در انتظار قطارشان هستند

 

در کوچه های فردا

در انتظار ندای نیمروزاند

در انتظار رسیدن شب اند.

 

برخی زنان در انتظار عشقی هستند

                                       که از خواب بیدار کند

کودک عهدهایشان را

برای برداشت محصولی که خود نکاشته اند

 

در انتظار ضرب آهنگ درد زایمان

برای نوکِ خدنگ شدن، برای نشانه رفتن

در انتظار قلب تپنده، در همین امروز

                                        که هرگز اما نخواهد باقی بود.

 

برخی زنان در انتظار رؤیاهایی هستند

                                        بی برگشت

برخی زنان در انتظار دعوتی هستند

لخت

ناخوانده –

در انتظار رفتن به میهمانی های همیشه مطلوبشان

برای خود را تکرار کردن

 

برخی زنان در انتظار خویشند

در کنج خالی خلوتی

                    که صلحش می نامند

لیک ضد زندگی

تنها مردن است

و ستاره ها هم هیچ کک شان نخواهد گزید.

 

برخی زنان در انتظار چیزی هستند

دگرگونی،

و هیچ چیز دگرگون نمی شود

اینگونه، پس، خودشان

دگرگون می شوند.

 

ترجمه ی هایده ترابی

 

پیوند پایدار بدون دیدگاه

زن اندیشمند در دنیای مردانه

آوریل 30, 2008 at 2:09 ب.ظ (Uncategorized)

 

 

سیمون دو بووار، فیلسوف، نویسنده و مدافع حقوق زنان

در صدمین سالگرد تولدش از نو – مستقل از سارتر –  خوانده خواهد شد

 

نویسنده: رومن لایک

برگردان: سهراب مختاری

 

مرگ او را متزلزل نکرد. همسرش بیش از پنجاه سال درون “جعبه ی کوچکش” بود. نه او می توانست دیگر بیرون آید و نه زن می توانست سوی او رود. به هوشیاری باور کرده بود که “حتی اگر مرا در کنار شما به خاک بسپارند، از خاکستر شما تا باقیمانده ی من هیچ پلی نیست.”

سیمون دو بووار به باور ماتریالیستی خود وفادار ماند. تربیت کاتولیکی دوران کودکیش و باور به آسمان را از چهارده سالگی کنار گذاشته بود. در آن سن تصمیم نهایی خود را به مادرش گفته بود: “من دیگر عبادت نمی کنم.”

مرگ جدایی او بود و پیوندش نبود، اما پیوند سیمون دو بووار با ژان پل سارتر پیوند قرن بود. تقریباً درست شش سال پس از مرگ سارتر، وقتی که در چهارده آپریل 1988 سیمون دوبووار درگذشت، جنبش اعتراضی 1968 نیز پایان گرفت و تشییع جنازه ی او در پاریس آخرین شورش بود. در محله ی روشنفکران و هنرمندان، مونپارناس، پیشخدمت های کارخانه ی آبجوسازی “لا کوپل” دستمال سفید بر بازوی چپ، دو طرف خیابان ردیف ایستاده بودند تا مهمان وفادار و متشخص را تشییع کنند. میدان کوچک جلوی کلیسای سن-ژرمن- ده- پره (Saint-Germain-des-Prés) امروز نامدار از دو اسم پیوند خورده ی بووار و سارتر است. همینطور یک پل عابر پیاده ی کوچک در کتابخانه ی ملی جدید نیز به نام آن دو است. پلی بر فراز کتاب ها که به حتم مورد پسند او می بود.

این دو اندیشمند امروزه به هم پیوند خورده اند، اما بووار همیشه استقلال خودش را حفظ کرد و آزادی اراده اش، شادمانی زندگی اش، کنجکاوی و نیاز به نوشتن را همواره برای خودش نگاه داشت.

صد سال پس از تولدش در نهمین روز ژانویه ی 1908، هنوز سیمون دو بووار راهگشای نسل های بعدی زنان است. نویسنده ای که رهایی را در زندگی عملی خود تجربه کرد و با کتاب هایش فمینیسم مدرن را بنیان گذاشت. او همچنین سرمشق آلیس شوارتسر بود، که از آغاز دهه ی هفتاد با یکدیگر دوست بودند. کتاب مهم بووار “جنس دوم” و همچنین خاطرات چند جلدی او تأثیر عمیقی بر گفتمان رابطه ی زن و مرد گذاشتند.

شوارتسر که پیرو بووار است می گوید: ” بدون شک نمی توان میراث سیمون دوبووار را فقط در دیدگاه های فمینیستی دید و محدود کرد.” او ادامه می دهد: ” در هیچ بخشی از نوشته های بووار نمی توان سطری یافت که بیان این واقعیت نباشد که او زنی در جهانی مردانه است.”

کتاب ها و زندگی نامه های بسیاری امروزه سعی می کنند به بازخوانی سیمون دو بووار بپردازند، تازه های غیر منتظره ای در آثارش بیایند و قبل از هر چیز روشنی، زلالی و جسارت آرمان های او را ستایش کنند.

اما نه فقط کتاب های بووار، بلکه زندگیش نیز او را به یکی از مهمترین روشنفکران زن دوران مدرن تبدیل کرده است. او اندیشمندی مستقل بود و هرگز به اندیشه های فریبای سارتر وابسته نشد. سیمون دو بووار از همان آغاز نوجوانی به ارزش هایی مثل زیبایی و هوشمندی معترض بود، که در جامعه ی بورژوایی آن زمان طبیعی تلقی می شدند. سرنوشت یک دختر به ازدواج و بچه داری محدود می شد. اگر خانواده به اندازه ی کافی ثروتمند نمی بود تا جهیزیه ی درخوری برای دخترش تهیه کند یا دختر از جذابیت فریبنده ای برخوردار نبود، می بایست مستقل از جنسیتش، به خودش و هستی درونش بازمی گشت.

سیمون دو بووار در کتاب پر اهمیت “جنس دوم” که در 1949 در دو جلد منتشر شد و با فروش بیست و دو هزار نسخه در عرض دو هفته تبدیل به یک واقعه شد، به کالبدشکافی این سؤال می پردازد که این امر برای نیمی از انسان ها به راستی چه معنایی دارد که توسط جنس متفاوت – که غالباً ساده لوح تر و از لحاظ حسی ناتوان تر است – معنا بگیرد، تحقیر بشود، مورد ستایش قرار گیرد، و خلاصه هستی اش توسط بیگانه تعیین شود.

تأثیر انتقادات او مثل بمب ترکید و موجب پیشداوری هایی در باره ی او شد، که او را در تمام عمرش به بی اخلاقی شیطانی محکوم می کردند.

خوانندگان و رسانه های گداخته در آتش نفرت او را ناراضی و ناتوان جنسی، شهوت پرست و قاتل مردها و کودکان خواندند. خیلی ها با نامه های تحقیرآمیز و آلوده به زشت ترین کلمات و جملات به او پیشنهاد می کردند که می توانند میل جنسی اش را به او برگردانند، او را ارضاء کنند یا چشمهایش را برایش باز کنند تا زیبایی و خوبی حقیقی را کشف کند. حتی نویسنده ی کاتولیک و مطرح، فرانسوا موریاک برای مسخره کردن او با کلامی زننده به یکی از همکاران بووار گفته بود: ” من همه چیز را در باره ی واژن رئیس شما فهمیدم.” حتی آلبر کامو که عمیقاً هومانیست بود نیز زن های روشنفکر را تحمل نمی کرد و بووار این امر را فوراً متوجه شده بود. او در حضور بووار ناراضی بود و بسته به میزان نارضایتی اش بووار را مسخره می کرد یا به او بی توجه بود. بووار می نویسد: ” برخورد او با من اکثراً برای مسخره کردن و به حد کافی توهین آمیز بود.”

اما سیمون دو بووار همزمان می دانست که تز انقلابی اش که ” انسان زن به دنیا نمی آید، بلکه زن می شود ” تمام و کمال درست نیست.

سوزان لیلار، نویسنده، بیست سال پس از انتشار “جنس دوم” این کتاب مهم برای فمینیسم مدرن را بسیار زیرکانه نقد کرد و موجب شد که بووار به تفاوت ژنتیکی، آناتومیک و هورمونی میان زن و مرد نیز توجه کند – اگرچه لیلار نیز به درستی بر تأثیر آموزه های فرهنگی در باره ی زنانگی که آن را ارزشمند یا از ارزش تهی می کنند، تأکید می کرد.

الیزابت بادینتر، نویسنده، مدافع حقوق زنان و پیرو بووار، در مراسم خاکسپاری وی خطاب به زنان گفته بود: ” شما همه چیز را مدیون او هستید!”

اگزیستانسیالیسم فرانسه انسان را به عنوان یک فرد آزاد رادیکال بررسی می کرد که با اعمالش و نه با تأثیر از پیرامونش ساخته می شود، اما آیا همه ی انسان ها از قدرت عمل برابری برخوردار هستند؟

به همین دلیل است که بووار در خاطراتش، که محصول زندگی در شرایط اجتماعی مشخص پیرامونش و تاریخ حقیقی بودند، این خیانت را نسبت به خودش حس کرده بود. او آوانگارد رادیکالی بود که هم مورد تنفر و هم مورد عنایت قرار داشت و یک راهگشای یگانه ی تنها بود. بووار فقط یک همسر یا یک وسیله برای سارتر مشهور – که قبرشان را با یکدیگر در قبرستان مونپارناس قسمت کرده اند – نبود، بلکه زنی بود که چشم چندین نسل از زنان این جهان را باز کرد.

پیوند پایدار بدون دیدگاه

قطرات سه گانه

آوریل 30, 2008 at 1:58 ب.ظ (Uncategorized)

مناظره ی میان سه قطره ترجمه ی شعر ((قطرات سه گانه)) از ((تریللو)) شاعر ایتالیایی است که ((یوسف اعتصام الملک)) پدر پروین اعتصامی، آن را ترجمه و در مجله ی بهار چاپ کرده است. گویا پروین اعتصامی در یکی از سروده های خود، مناظره میان گوهر و اشک، متأثر از این سروده بوده است.

 

*****

 روزی هنگام سحرگاهان، ربّ النّوع سپیده دم از نزدیکی گل سرخ شکفته ای می گذشت. سه قطره آب بر روی برگ گل مشاهده نمود که او را صدا کردند.

-         چه می گویید ای قطرات درخشان؟

-         می خواهیم در میان ما حَکَم شوی.

-         مطلب چیست؟

-         ما سه قطره ایم که هر یک از جایی آمده ایم؛ می خواهیم بدانیم کدام بهتریم.

-         اوّل تو خود را معرّفی کن.

 

یکی از قطرات جنبشی کرد و گفت:

-         من از ابر فرود آمده ام. من دختر دریا و نماینده ی اقیانوس موّاجم.

دومی گفت:

-         من ژاله و پیشرو بامدادم. مرا مشّاطه ی صبح و زینت بخش ریاحین و اَزهار می نامند.

-         دخترک من! تو کیستی؟

-         من چیزی نیستم. من از چشم دختری افتاده ام. نخستین بار تبسّمی بودم؛ مدّتی دوستی نام داشتم؛ اکنون اشک نامیده می شوم.

دو قطره ی اوّلی از شنیدن این سخنان خندیدند امّا ربّ النّوع، قطره ی سوّمی را به دست گرفت و گفت:

-         هان! به خود بازآیید و خودستایی ننمایید. این از شما پاکیزه تر و گران بها تر است.

اوّلی گفت:

-         من دختر دریا هستم.

دومی گفت:

-         من دختر آسمانم.

ربّ النّوع گفت:

-         چنین است، امّا این بخار لطیفی است که از قلب برخاسته و از مجرای دیده فرود آمده است؛

 

این بگفت و قطره ی اشک را مکید و از نظر غایب گشت.

 

پیوند پایدار بدون دیدگاه

بهارانه ای دیگر

آوریل 10, 2008 at 1:45 ق.ظ (Uncategorized)

 

تجلی بهار در اشعاری از شاعران بزرگ پارسی گوی

 

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

           وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 

صفیر مرغ برآمد، بطِ شراب کجاست؟

           فغان فتاد به بلبل، نقاب گل که درید؟

 

ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز

           که گِردِ عارضِ بستان خط بنفشه دمید

 

ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد

           هر آنکه سیب زنخدانِ شاهدی نگزید

 

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

            که گم شد آنکه در این ره به رهبری نرسید

 

عجایب رهِ عشق، ای رفیق بسیار است

            ز پیش آهوی این دشت، شیرِ نر بدوید

 

خدای را مددی، ای دلیل راهِ حرم

            که نیست بادیۀ عشق را کرانه پدید

 

حافظ

 

*   *   *

 

 آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود

آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود

 

هم بحر پر گوهر شود، هم شوره چون گوهر شود

هم سنگ لعلِ کان شود  هم جسم جمله جان شود

 

دانی چرا چون ابر شد  در عشق چشم عاشقان

زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود

 

ای شاد و خندان ساعتی  کان ابرها گرینده شد

یارب خجسته حالتی  کان برق ها خندان شود

 

زان صد هزاران قطره ها  یک قطره ناید بر زمین

ور زانک آید بر زمین  جمله جهان ویران شود

 

چیزی دهانم را ببست  یعنی کنار بام و مست

هر چه تو زان حیران شوی  آن چیز از او حیران شود

 

مولوی

 

 

*   *   * 

 

سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم

           که من نسیم حیات از پیاله می جویم

 

عبوس زهد به وجه خمار ننشیند

           مرید حلقۀ دُردی کشان خوشخویم

 

مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی

           چنانکه پرورشم می دهند می رویم

 

غبار راه طلب کیمیای بهروزیست

            غلام دولت آن خاک عنبرین بویم

 

حافظ

 

*   *   *

 

برندم همچو یوسف گر به زندان

و یا نالم ز غم چون مستمندان

 اگر صد باغبان خصمی نماید

مدام آیم به گلزار تو خندان

 

 

مرا تن زورق است و ناخدا دل

بر این زورق بُود فرمانروا دل

 رسد فایز به ساحل یا شود غرق

نمی دانم برد ما را کجا دل

 

 

بهار آمد که هر لاله گلی بی

به هر لاله هزاران بلبلی بی

 به هر مرزی نیارم پا نهادن

که ترسم بر سرِ سوته دلی بی

 

 

*   *   *

پیوند پایدار بدون دیدگاه

بر چهرۀ گل نسیم نوروز خوش است …

مارس 20, 2008 at 12:43 ق.ظ (Uncategorized)

با سلام و درود خدمت یکایک دوستان عزیز و مراجعین وبلاگ فراسوی نیک و بد، در این جا، در این لحظات اندکی که از سال هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی باقی مانده فرصت را غنیمت شمرده و فرا رسیدن سال نو را به تمامی ایرانیان عزیز در ایران و هر نقطۀ دیگر دنیا تبریک عرض می کنم، و امیدوارم سال جدید سرشار از سلامتی، شادکامی و موفقیت برای شما باشد. آرزومندیم که در این فصل نو شاهد تغییر و تحول اوضاع مختلف مرتبط با شرایط اجتماعی و سیاسی مملکت مان نیز باشیم و این آغاز تؤام با فصل نوین بهبود و پیشرفت و آزادی و کسب مجدد اعتبار، اقتدار و افتخار حقیقی ایران و ایرانی باشد.  با تشکر از همراهی شما در سالی که گذشت و به سرعت نیز گذشت (و این یادآور ارزش و اهمیت پاس داشتن و خوبی و خوشی در تمام لحظه هاست) امیدوارم که در سال جدید هم بتوانم با مطالب نو و غنی جوابگوی انتظارات، ذوق و طبع بالای شما یاران گرامی و خوبم باشم. با درود.

نسیم خوش روز نو جانبخش زمین

بوی باران نوازشگر مشام

شکوفه های سپید روشنی بخش دیدگان

نوروز ایران زمین شادباش و پیروز

126.jpg

پیوند پایدار بدون دیدگاه

قیامت گاه عشق

مارس 9, 2008 at 11:05 ب.ظ (Uncategorized)

عبدالکریم سروش 

سالها پيش وقتي در دروس فلسفة اخلاق، نظريه اعتدال ارسطويي را شرح مي‌كردم، و از رذيلت افراط و تفريط، و فضيلت “حد وسط” سخن مي‌گفتم، درهمان سالها مثنوي مولوي را نيز به جّد در مطالعه گرفتم و به لباب معارف آن عاشق عارف دل سپردم.

 از دفتر اول آغاز كردم، دستان كنيزك را در دستان پادشاه نهادم و با بازرگان روانه هندوستان شدم. در راه،‌ نغمه‌ها و ناله‌هاي عاشقانه طوطي بازرگان را به ياد مي‌آوردم كه:

اي حريفان با بت مـــوزون  خـــود                 من قدح‌ها مي‌خورم پرخون خود

اي عجب آن عهد و آن سوگند كو؟                 وعده‌هاي آن لـب چون قـنـد كو

عاشقــم بـر قـهر و بـر لـطفـش به جد             بولعجب مــن عاشــق ايــن هــر دو ضــد

اين نه بـلبل ايـن نهنگ آتشي است                جمله ناخوش‌هاي عشق، او را خوشي‌است

طوطي را مي‌ديدم كه اندك اندك در عشق به نهنگي آتش‌خوار بدل مي‌شود،‌ چون آتش، نيك و بد را مي‌سوزاند و چون نهنگ، خرد و درشت را مي‌بلعد و چندان رسوايي و ويراني مي‌كند كه به خود نهيب مي‌زند:

بند كن چون سيل سيلاني كند     ورنه رسوايي و ويراني كند

و به خود جواب مي‌دهد:

من چه غم دارم كه ويراني بود؟           زير ويـران گنج سلــطاني بــــود

غرق حق خواهد كه باشد غرق‌تر         همچو موج بحر جان زير  و زبر

زير دريــا خـوش‌تر آيد يا زبر ؟          تير او دلكش‌تر آيــد يــا ســپر؟

اي حيــات عـاشقان درمــردگي           دل نیابی جز كــه در دل‌بردگــي

ديدم كه الحق اين عشق، ويراني‌ها مي‌كند و كمترين ويرانگري او در عرصه اخلاق است. اگر ارسطوي آداب‌دان يوناني ، رئيس العقلا بود و به مبالات حّد وسط و اجتناب از پست و بالا رفتن دعوت مي‌كرد، اين پرستوي سوخته جان خراساني كه سلطان العاشقين بود،‌ به زير و زبر شدن و غرقه‌تر شدن فرا مي‌خواند و بي‌مبالاتي و اعتدال‌شكني را برتر از  حذر و ادب مي‌نشاند.   [1]

نه فقط اعتدال عاقلانه ارسطو كه اعتزال خائفانه غزالي نيز نسبتي با فزون‌خواهي و بی پروایی پير بلخ نداشت و بي‌ادبي عاشقانه او يك‌جا ادب اعتدال و قفس قناعت را درهم مي‌شكست و از اخلاق تازه‌اي نشان می داد. گرچه اين اولين بار بود كه با زير و زبر شدن و دريا صفت گشتن و پست از بالا نشناختن و موج زدن و دل به امواج سپردن و غرقه‌گي و دل‌بردگي و بي‌باكي و بي‌تابي و تعادل‌سوزي و فزون‌خواهي مولانا روبرو می شدم، اما آخرين بار نبود. اين طوفان كه در جان جلال‌الدين سفر مي‌كرد بر زبان او هم گذر مي‌كرد. زير و زبر شوندگي كه صفت جان او بود، ورد زبان او هم بود و مگر هميشه چنين نيست؟ آنچه در جان مي‌گذرد، بر زبان هم مي‌گذرد. بي سبب نبود كه او اين همه از شكر و شيريني هم سخن مي‌گفت، آخر جانش شكرستان بود، و حلاوتي را كه او در كام داشت اگر بر عالم قسمت مي‌كردند، اقيانوس‌ها پر از شربت مي‌شدند:

زان عشوه شيرينش و آن خشم دروغينش        عالم شكرستان شد، تا باد چنين بادا

لاجرم قيامتي در هستي او قائم شده بود كه