نیچه نه، فقط بگو مشد اسماعیل

می 17, 2008 at 6:09 ب.ظ (Uncategorized)

در مورد هنرمند و اثر نوشتاری او:

کلامی به شگفتی و زیبایی، رنگینی، و خیال انگیزی تصویرش …

 

پرویز کلانتری اکنون نقاش معروفی است. آنچه بخصوص از ویژگی های ایران می کشد – کاهگل، سقاخانه، عشایر، کاشی ها و … شهرت او را به اقصی نقاط پراکنده است. اما، کلانتری به نوشتن هم دل بسته است و به ظرافت و لطافتی خاص می نویسد. در کتاب “نیچه نه، فقط بگو مشد اسماعیل”، این نقاش– نویسندۀ معاصر، خاطراتی را که در طول سال ها از هنرمندان ایرانی ( چون فرامرز پیلارام، پروانه اعتمادی، مهرداد بهار، جعفر روحبخش، مرتضی ممیز، رویین پاکباز، عباس کیارستمی و … ) و گاه خارجی، ( و از همه مهتر، مشد اسماعیل، روستا زاده ای از قزوین، که در دانشکدۀ هنرهای زیبا خدمت می کرد و نیچه را نمی شناخت ) در ذهن خویش اندوخته است، با همان زبان روان و شیرین خود بازگو می کند؛ خاطراتی شیرین و تلخ، اما همیشه خواندنی.

دو روایت از این روایات یا داستان های نو و لطیف را در پی می خوانید.

 

 

به پرواز رنگین پروانه اعتماد کن!

(برای پروانه اعتمادی)   

 

(( اگر می خواهی مرا بشناسی سرِ این خط را بگیر و بیا.))

خط را کشید و کشید و کشید تا از راهروهای دبستان و گذرگاه های زمان گذشت. گاه خط نازک و کمرنگ و گاه پر رنگ و ضخیم، گاه صاف و گاه شکسته، گاه بر دیوارهای سیمانی و گاه بر صفحات صاف، کشیده شد تا رسید به دیوار زمان حال. آن دختر دبستانی دیروز دختر جوان امروز بود با لباس سفید و تور سفید بخت، که بر گوشه ای از سفرۀ عقد نقش پروانه ای را گدوزی می کرد. یک نفر صدا زد: ((پروانه!)) و پروانه هماهنگ با یک موسیقی شیرین و هوش ربای تکرار دو نت ساده و کشدار بال زد و پرواز کرد: پروازی که نقش و نگار را در فضای زمان می پاشید.

گرچه حسودان واقعیت قابل اعتماد پرواز پروانه را انکار کردند، از کوچه باغ های دور آوازی به گوش می رسید.

با وجود آشنایی با آنها و آن دوستی کمرنگ با داماد، برای عروسی دعوت نداشتم. داماد اهل کتاب و فضل بود و پاک باختۀ کار معلمی. از آن عروسی فقط تصورات محو و ناپیدایی، به کلی مه آلوده به یادم مانده است.

برای عروس گل های زیادی آورده بودند و از جایی که من قرار داشتم – یعنی از پشت گل ها– دید کافی نداشتم. عروس در لباس سفید و تور سفید و آرایش کمرنگ در زیر نور پریده رنگ و مه آلودی که از سقف می تابید، کاملاً سوررئالیستی شده بود. محل عروسی جایی بود مثل یک حمام قدیمی بزرگ، جایی مثل حمام گنجعلی خان، با ستون ها و طاق های گنبدی و دیوارهای پوشیده از کاشی های قدیمی و فضایی خواب آور داشت. عروس و داماد کنار هم و میهمانان دور تا دور مجلس آرام، موقر، و بی حرکت نشسته بودند. از لا به لای شاخ و برگ گل ها مشکل می شد همه چیز را دید.

از موسیقی خواب آور و فضای مه آلوده و مجلس بی تحرک گمان می کنم مدت ها بین خواب و بیداری سیر کرده بودم. نمی دانم چه روزی و چه تاریخی بود. از آن آدمی که کنار ساعت ها مثل مجسمه بی حرکت بود خواستم ساعت را بپرسم، ولی متوجه شدم که او واقعاً یک مجسمه ی گچی است! ترس مرا برداشت. آن وقت بود که فهمیدم به جز عروس همه ی حضار در آن مجلس مه آلود، مجسمه های گچی هستند. اگرچه از توی خزینه آهنگ کش دار و دلنشین و خواب آور ویولون به گوش می رسید.

برای غلبه بر ترس به خود دلداری دادم: شاید هم این یک جور مراسم آیینی است که حضار ماسک گچی بر چهره دارند و آرام نشسته اند.

از پشت گل ها برخاسته بودم و در آن فضای مه آلوده، آشفته این طرف و آن طرف می گشتم و فریاد می زدم: ((آهای با شما هستم.))

فقط انعکاس صدای خودم را از خزینه و دهلیزهای مه آلوده می شنیدم: ((شما هستم. شما هستم … هستم!)) نوازنده همچنان خواب آور می نواخت و لحظه به لحظه بر ترسم افزوده می شد. از سر کنجکاوی توی خزینه را نگاه کردم، نوازنده با لباس رسمی، فراک و پاپیون تا زانو در آب خزینه ایستاده بود و همچنان در مایه ای محزون و سکر آور آرشه می کشید. تنها موجودات زنده در آن مجلس مه آلوده عروس بود و نوازنده. عروس به زیبایی یک رؤیا سفید سفید سفید، در زیر نور کمرنگ و مه آلوده مثل یک گل در مقابل آب و آیینه قرار داشت و در گوشۀ سفرۀ عقد تصویر پروانه ای خوش نقش و نگار را گلدوزی می کرد.

گفتم: (( گوش ماهی را بر گوش بگذار تا همهمه و هیاهوی دریا را بشنوی، راز دریا را عاشقان دریا می دانند، همان ماهی های به خشکی نشسته در واپسین دم حیات با چشمان زنده مانده ای که در نگاهشان حسرت دریا موج می زند! ))

و گفتم: (( از چشم ها و نگاه ها و حسرت ها بگویم؟ ))

سر بریده ی گوسفندی را می بینی که با چشم های زنده و نگاه ملامتگر و پرسشگر، تو را مخاطب قرار داده! و چه مناسب در طبیعت بی جان با چین و شکن های هراس انگیز رومیزی بر بوم نقاشی قرار گرفته است.

از پشت این دیوار هنوز هم صدای شیهه ی اسبان و چکاچاک شمشیرها به گوش می رسد.

از یادگارهای نازنین یک شهید می گویم که تنها باقی مانده از جهادش در راه رستگاری و خدا یک لنگه پوتین و کوله پشتی اوست. این تجسم ایثار و بزرگواری و جوانی و ناکامی رنگ می شود و بر بوم نقاشی می نشیند.

برگ سبزی تحفۀ درویش، در قوطی بی مصرف شاه پسند کاشته شد تا فرزانگان درویش مسلک  را پسند افتد.

گفت: ((انار))، پیراهنم گلگون شد.

گفت: ((ترمه))، همان ترمه ای که مادربزرگ در جوانی ملیله دوزی کرده و مادر آن را همراه یادگارها و خاطرات عطرآگین به خانه ی بخت برده بود.

گفت: ((پاکی و روشنایی))، نور از پشت تور مثل یک رؤیای پاک چنان مقدس بر سپیدی رومیزی تابید که حتی غیبت زنان همسایه نتوانست لکه ی ناپاکی بر آن بگذارد.

گفت: ((گل نرگس))، عروس مثل یک رؤیای سفید و پاک در برابر آب و آیینه نقش پروانه را گلدوزی کرد.

یک نفر صدا زد: ((پروانه!))

و پروانه پرواز کرد. پروازی همراه موسیقی شیرین و هوش ربای تکرار دو نت ساده و کشدار و هماهنگ.

باز و بسته شدن بال ها که نقش و نگارش در فضا و زمان منتشر شد.

 

* * *

 

آلتار؛ محراب چشم ها

(برای هانیبال الخاص)

 

آخرش معلوم نشد کدورت بین من و هانیبال سر چه بود. هرچه بود، گذشته و فراموش شده است.

آن روز تمام شهر در دود و آتش می سوخت. فریادِ زن در تناوب درد زایمان به آسمان که سهل است به عرش اعلی می رسید و ضربان قلبش تا دورترین محله های شهر شنیده می شد. آنهایی که کم طاقت بودند، می گفتند باید سزارین بشود و آنهایی که ناامید بودند، تصور می کردند که زن سر زا خواهد رفت. کسانی که دین و ایمان داشتند، به دعا نشستند و دیگرانی که به دعا باور نداشتند، دنبال حکیم و دوا رفتند.

می دانستیم که چیزی به زایمان نمانده است. من فقط پرسیده بودم: ((ساعت چنده؟)) و هانیبال اوقاتش تلخ شده بود. شاید هم جلو دوستانش خجالت کشیده بود. دوستانش آقای دکتر اوروسکو و دکتر ریویرا به دعوت هانیبال تازه از مکزیک آمده بودند. ساعت پروازها هم به هم خورده بود و ساعت بیمارستان هم کار نمی کرد.

اتفاقاً اتوبوس از راه رسید و شاگردان الخاص، سراسیمه دور استاد حلقه زدند. از همان وقت، بنا به توصیه ی میهمانان مکزیکی، روی همه ی دیوارهای شهر عکس ساعت کشیدند و ساعت ها هماهنگ با ضربان قلب زائو تیک تاک، تیک تاک به کار افتادند.

حالا دیگر سال ها از این قضیه ی نقاشی دیواری گذشته و همه چیز تقریباً فراموش شده و پوسترهای قشنگ و رنگ وارنگ موز و یخچال و تلویزیون و ماشین جای نقاشی های دیواری را گرفته اند.

از برکلی تا محل اقامت هانیبال در حومه ی سانفرانسیسکو، دو ساعت و نیم با ماشین راه بود. ماشین لک و لک کنان می رفت و جدول نیمه کاره ای که با مسعود کریم حل می کردیم، همان طور در جیب کتم مانده بود. من و مسعود کریم و دکتر حمید محامدی شب را میهمان هانیبال بودیم. این ضیافت به میمنت دوستی و پایان کدورت های گذشته بود. هانیبال همچون خدایان باستانی قوم آشور ظاهر شد و به شیوه ی اساطیر خیر مقدم گفت. شب باشکوه و شگفت انگیزی بود و همسرش، آنا، در تدارک شام انصافاً سلیقه به خرج داده بود. گرمای محبت در خانه ی نقلی شان موج می زد و به جان می نشست. از راهرویی که در دو سو نقاشی هایی از اساطیر قوم آشور را بر دیوار داشت، گذشتیم و به باغ اساطیر رسیدیم. زیر آلاچیقی از چفته ی انگور نشستیم. نوازنده ی چنگ از هانیبال رخصت خواست تا قطعه ای در ستایش انگور بنوازد. گروه همسرایان، آوازهایی در وصف انگور خواندند و ما شاهد باغ ارغوانی انگور بودیم.

پس از صرف شام رفتیم کنار چشمه ی اساطیر. هلال نازک ماه در آب بود. دست و رویی شستیم، کفش ها را کندیم و پاهای برهنه را به خنکای زلال آب سپردیم. صفایی دست داد که نشان از ستایش نعمت های آب و ماه داشت. آنا از هانیبال خواست شعری را که در مدح آب و ماه سروده بود برای ما بخواند و هانیبال در هیأت گاو بالدار با تاجی از برگ مو، شعری خواند که کم کم رشد کرد و بدر کامل شد، تقریباً به اندازه ی سینی بزرگی از نقره. زمین و زمان و باغ یکسر رنگ آبی به خود گرفت، آبی آبی و سرود آن گاو بالدار آبی در باغ های مهتابی طنین اساطیر داشت. میان خواب و بیداری، شبی به قدمت افسانه و تاریخ بر ما گذشت.

با توفان و سیل شدیدی که ما را گرفته بود، معلوم نبود که بازگشت چقدر طول خواهد کشید. سیل پل ها را ربوده بود. ماشین را در امتداد رودخانه هدایت کردیم تا جایی که بستر آب، پهن و آرام می نمود. آنگاه در جهت جریان رودخانه به آب زدیم. چیزی نگذشت که سطح آب به موتور ماشین رسید و موتور خاموش شد. بی درنگ خود را از آن وامانده در سیل خلاص کردیم و به ساحل بازگشتیم و آب ماشین را برد. همان طور که به جریان توفنده ی آب خیره مانده بودیم، دکتر محامدی گفت: (( رودخانه با جریان مداومش مثل تاریخ است. )) به امید سرپناهی در باران خود را به جاده ی فرعی سپردیم. هوا تاریک شده بود که به قهوه خانه ای کهنه و متروک رسیدیم. پیرمرد قهوه چی هم کر بود و هم لال. در کنار اجاق فقط یک نیمکت و دو تا چهارپایه قرار داشت. آتشی در اجاق افروختیم تا لباس های خیس را خشک کنیم. در روشنایی شعله ها، تقویم کهنه ای پیدا کردیم که حواشی آن را یادداشت هایی بسیار بدخط پوشانده بود. دکتر محامدی سرگرم مطالعه ی تقویم کهنه شد، به امید اینکه شاید نشانه ای بیابد و بفهمیم که اصلاً کجا هستیم. پیرمرد قهوه چی غیبش زده بود. برای تحمل شبی که در پیش داشتیم، به کریم پیشنهاد کردم بقیه ی جدول نیمه کاره مان را حل کنیم. پذیرفت. جدول خیس را روی چهارپایه، کنار آتش گذاشتیم. فقط چند ستون افقی و عمودی باقی مانده بود.

ستون اول افقی: آرزوی زندانی، پنج حرف.

کریم گفت: ((آزادی))

محامدی گفت: (( حرف اولش درآمده ولی بقیه اش در نمیاد. ))

کریم گفت: (( شاید ستون عمودی را اشتباه کرده ای. ))

محامدی گفت: (( ستون دو عمودی نوشته: برابر حیله. می شه مکر، که حرف (ز) آزادی را نداره و ستون پنجم عمودی نوشته: برابر کلید، سه حرفی. خوب میشه قفل که جای حرف آخر آزادی را گرفته! ))

جر و بحث آنها بالا گرفت. کریم که حوصله اش سر رفته بود، جدول را قاپید و چون در حل آن عاجز بود آن را در آتش انداخت. سکوت تلخ و سنگینی حاکم شد. فقط از دوردست صدای ناله ای می آمد، شاید صفیر باد بود که گاه مانند صدای محزون کودکی به نظر می رسید که در تاریکی شب گم شده است. انگار زمزمه ی دلتنگی شعری از نیما بود، با نوای (( هست شب، شبی بس تیرگی دمساز با آن )) که در نقاشی های الخاص چقدر از اسطوره و تاریخ ترسیده است.

ناگهان الخاص از جا برخاست و جدول نیم سوخته را از آتش بیرون کشید و مشغول حل معمای جدول شد تا ثابت کند که جدول حل شدنی است، فقط باید کار را به دست کاردان سپرد. نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: (( باید برای حل جدول به کمک مسئولان امر شتافت. وقت نشستن نیست. ))

همین که برگشتم به طرف پنجره، به نظرم آمد که پشت قاب سیاه شیشه چشمهایی مواظب ماست. پشتم از ترس تیر کشید. گفتم: (( دو تا چشم از پشت پنجره مواظب است. ))

محامدی به مسخره گفت: (( حتماً چشم های آلتار بود، همان محراب معروف چشم ها در معبد بزرگ آشوری ها. ))

گفتم: (( تو هم آنقدر به الخاص و تمدن آشور فکر کرده ای که واقعیت های ترسناک امروز را به تمدن باستان و افسانه های آشوری ربط می دهی. ))

گفت: (( تاریخ همیشه پر از خشونت و ترس و تجاوز بوده. ))

رادیو چند جرقه می زند و ناگهان مشتعل می شود. دخترم می گوید: (( سیمهایش اتصالی کرده اند. )) روزنامه های پیرامونم را که پر از جدول های نیمه کاره و لاینحل است، محکم به رادیو می کوبم. آتش همانطور زبانه می کشد. به طرف آب می روم، چند سطل پر می کنم و روی رادیو خالی می کنم. فایده ای ندارد. هنوز نمایندگان سازمان ملل و شورای امنیت برای آتش بس به توافق نرسیده اند و بوسنی هرزگوین همچنان در آتش می سوزد. سرانجام خاک گلدان را روی رادیو و روزنامه و اخبار برافروخته شان می ریزم. آنچه بر جای می ماند، بدن چروکیده و نحیف گلی است که در کنار تلی از خاک و خاکستر پرپر می زند.

دخترم می گوید: (( چه خوب می شد اگر آدم ها به جای این همه ترس و خشونت روی خاک خدا، گل های صلح و دوستی و عدالت می کاشتند. ))

به جهان کهن باز می گردم، به آلتار، محراب چشم ها در نینوا، پایتخت عظیم آشوریان. صبحی دیگر با آفتابی درخشان آغاز شد. سایه ی پیرمرد قهوه چی در غبار طلایی آفتاب، روی چارچوب در افتاده و با انگشت اشاره نقطه ای را به سمت شرق نشان داد. سخن گفتن با او بیهوده بود و از حواشی تقویم کهنه هم نشانه ای دستگیرمان نشد. پس آن سوی کهنه را به سمت شرق ترک گفتیم.

آفتاب کاملاً بالا آمده بود که از دور بقایای قلعه ای باستانی نمایان شد و بقایای شکسته ی سفالینه هایی که از وجود آثاری در زیر خاک حکایت داشت. قطعه ظرف شکسته ای را که شبیه پیه سوز بود، برداشتم؛ نقشی از ققنوس بر یک طرف و نقش آفتاب و درخت در طرف دیگر.

دکتر محامدی گفت: (( وقتی به سفالینه ای زیرخاکی نگاه می کنی، معنی اش این است که مثلاً پنج هزار سال پیش، هنرمندی در اینجا می زیسته که به طبیعت مهر می ورزیده و بخشی اش از شناسنامه اش را در اولین ظرف، همراه با پیامی به صورت نقش و نگار برای ما به یادگار گذاشته است. ))

عاقبت به قلعه ای رسیدیم با برج و باروها و دروازه ی عظیمی که در دو سویش تندیس های کاملاً بالدار با سرهای انسانی قرار داشت. تندیس هایی نیمه خدایی که وظیفه ی نگهبانی از قلعه یا نگهبانی از ارزش های فرهنگی ملتی کهنسال را بر عهده داشتند. کریم گفت: (( این انسان های بالدار چقدر شبیه هانیبال هستند. ))

چرا این تمدن باستانی از هم پاشید؟ آیا جنگ های پی در پی با دشمنان خارجی، این امپراتوری را از پا در آورد یا به سبب بی عدالتی داخلی، شیرازه اش از هم گسیخت؟ گویا در آلتار، رسم کاهنان این بوده که برای رضای خدایان، دخترکان نابالغ را قربانی می کردند و از همین جا بود که فرزانگان عدالت خواه قوم و آنان که تحمل این ظلم را نداشتند، جلای وطن کردند. تمام آن حکایت هایی که با حقیقت اسطوره و واقعیت تاریخی پیوند دارد، باز آمده و در نقاشی های الخاص نشسته است. تمام آنچه سبب شد قومی سرزمین خود را ترک کند و در جست و جوی شبانه ی خود سرگشته ی تاریخ شود. زنانی که کودکان را در آغوش گرفته اند، زمین که زیر گام های آنان می لرزد، هر دو به یکسان زایش دیگرگون جهان را نوید می دهند.

در حرکت موزون نسیم، نوای خوش نی چوپانی به گوش می رسد. گله در بیابان پراکنده است و چوپان نوجوان در سایه ی مجسمه ی گاو بالدار نشسته است. از زیر پا، برگ های عطر آگین گیاهی وحشی را می کنم که عطرش آدم را مست می کند. نمی دانم چرا نام این گیاه بومادران است.   

پیوند پایدار تا کنون 2 نظر داده شده

مسافر

می 1, 2008 at 4:40 ب.ظ (Uncategorized)

یوهان کریستف فریدریش شیللر، (1759 – 1805 میلادی) از بزرگترین شعرای آلمانی است. او در طول عمر کوتاه خود آثار فراوانی خلق کرد. برخی او را با گوته، شاعر بزرگ آلمانی، هم سنگ و برابر می دانند. سروده های شیللر شهرت بسیار دارند.  قطعه ی ادبی زیر از مشهورترین قطعات اوست.

***

دلم می خواهد بر بال های باد نشینم و آنچه را که پروردگار جهان پدید آورده، زیر پا گذارم تا مگر روزی به پایان این دریای بی کران رسم و بدان سرزمین که خداوند سرحدّ جهان خلقتش قرار داده است، فرود آیم. از هم اکنون، در این سفر دور و دراز، ستارگان را با درخشندگی جاودانی خود می بینم که راه هزاران ساله را در دل افلاک می پیمایند تا به سرمنزل غاییِ سفر خود برسند. اما بدین حد اکتفا نمی کنم و هم چنان بالاتر می روم. بدان جا می روم که دیگر ستارگان فلک را در آن راهی نیست.

دلیرانه پا در قلمرو بی پایان ظلمت و خاموشی می گذارم و به چابکیِ نور، شتابان از آن می گذرم. ناگهان وارد دنیایی تازه می شوم که در آسمانِ آن ابرها در حرکت اند و در زمینش، رودخانه ها به سوی دریاها جریان دارند.

در یک جادّه ی خلوت، راهگذاری به من نزدیک می شود؛ می پرسد: << ای مسافر، بایست. با چنین شتاب به کجا می روی؟ >> می گویم: << دارم به سوی آخر دنیا سفر می کنم. می خواهم بدان جا روم که خداوند آن را سر حدّ دنیای خلقت قرار داده است و دیگر در آن ذی حیاتی نفس نمی کشد. >>

می گوید: << اوه، بایست؛ بیهوده رنج سفر را بر خویش هموار مکن. مگر نمی دانی که داری به عالمی بی پایان و بی حدّ و کران قدم می گذاری؟ >>

پس ای فکر دور پرواز من! بال های عقاب آسایت را از پرواز باز دار، و تو ای کشتی تندرو خیال من! همین جا لنگر انداز؛ زیرا برای تو بیش از این اجازه ی سفر نیست.   

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

به زنانی که عاشق اند و دگرگون می کنند …

می 1, 2008 at 12:44 ب.ظ (Uncategorized)

 

زندگی نامه ی آدریان ریچ، برگرفته از کتاب” قدرت و لذت” ( مقالاتی در باب تفکر و هویت یابی زنانه و فمینیستی، ساختارهای دگرجنس گرایانه و هستی هم جنسگرایانه، ریشه های خشم و هدایت مستمر خشم در جهت نهادینه کردن آگاهی و استقلال جنسی، مزایای اروتیسم و اروتیسم به عنوان قدرت، ضرورت سرایش شعر، زنان و شرف – یا نکاتی در باره ی دروغ، آگاهی و نقدهایی پیرامون نژادپرستی و مبارزه با اثرات زیان مند آن، و … ) نوشته ی آدریان ریج و اودری لرد، ترجمه ی فارسی شادی امین / نشر یافته از مؤسسه ی انتشاراتی نورتون؛

 

آدریان ریچ شاعر، نویسنده، استاد دانشگاه و فمینیست آمریکایی ازمادری مسیحی و پدری یهودی در سال 1929 در بالتیمور دیده به جهان گشود.

اولین کتاب شعر او “تغییر جهان” برندۀ جایزۀ مهم ادبی شاعران جوان شد. وی در سال 1953 با یک مرد یهودی ازدواج کرد که حاصل آن سه فرزند پسر می باشد.

از سال 1966 در چهارچوب یک پروژۀ آموزش زبان به دانشجویان سیاه پوست و خانواده های فقیر و دانشجویان کشورهای “جهان سوم”، او به تدریس زبان در دانشگاه پرداخت و تحقیقات خود را پیرامون زبان و رابطۀ آن با قدرت انجام داد. در این دوره او شدیداً تحت تأثیر افکار جیمز بالدوین و سیمون دوبووار قرار داشت. محور فعالیت های ریچ در جنبش زنان بوده و کتاب “برگه ها” (1969) و “خواست تغییر” (1971) نشانه هایی از رشد اعتماد به نفس و قدرت وی در مقابله با مردسالاری هستند.

او در دانشگاه های متعددی از جمله کلمبیا، سن خوزه و استنفورد تدریس نموده است. آثار او جوایز ارزندۀ بسیاری را به خود اختصاص داده اند. او از سال 1976 با میشل کلیف نویسندۀ زن آمریکایی زندگی می کند و در جنبش حقوق زنان، هم جنس گرایان، و جنبش نوین و مترقی یهودیان فعال است.

او در سال 1997 از دریافت جایزۀ ادبی “مدال ملی برای هنر” سر باز زد و در توضیح آن گفت: ” من نمی توانم از کلینتون یا کاخ سفید جایزه ای را بپذیرم، چرا که آنچه من از هنر می فهمم با سیاست غیر انسانی این دولت هم خوانی ندارد.”

در سال 2003 در اعتراض به حملۀ نظامی آمریکا به عراق وی به همراه تنی چند از شاعران دیگر از حضور در یک سمپوزیوم در کاخ سفید تحت عنوان “شعر و ندای آمریکا” خودداری کرد.

در مارچ 2005 اعلام شد که او برندۀ جایزه ی سال 2004 شده است.

ریچ در شعر “سرچشمه ها” دربارۀ خودش می گوید:

” زنی با رسالت، نه برای گرفتن جوایز، بل برای تغییر قواعد تاریخ “

آدریان ریچ با تأکید بر هویت یابی زنانه و هستی هم جنس گرایانه به عنوان یک زن لزبین نقش به سزایی در جنبش زنان و در پیشبرد این مباحث داشته است. مطالعۀ اشعار او گرمابخش و شورآفرین است. نوشته های تحلیلی او برجستگی خود را از زبان روان و برگرفته از زندگی روزمرۀ انسان ها می گیرد وبدین ترتیب، علی رغم ارزش آکادمیک شان، خود را از مطالب “مجرد و خشک دانشگاهی” تفکیک می کنند.

 

 

سال های از پس ما  

 

در سال های از پس ما، مردم خواهند گفت، ما گم کرده بودیم

مسیر معنی “ما” را، مسیر معنی “تو” را

ما همدیگر را یافتیم

و تقلیلش دادیم به “من”

و هم چیز

ابلهانه، مضحک و هولناک شد:

سعی می کردیم در زندگی شخصی، زندگی مان را کنیم

و … آری، آن تنها نوع زندگی بود

که بر آن جرئت کردیم شهادت دهیم

 

 

اما مرغانِ کبیرِ سیاه تاریخ، جیغ کشان، شیرجه رفتند

در حال و هوای شخصی مان

آنها جای دیگری سرشان قطع شد و نفله شدند

اما منقارها و بالهاشان می راندند بر کرانه ی ساحل، درمیان خیزش مه

در جایی که ما ایستاده بودیم و می گفتیم: “من”

 

ترجمه ی هایده ترابی

 

 

همه ی زندگی مان

 

همه ی زندگی مان، یک برگردان

کلک ها و حقه های مجاز

و حالا گره ی کوری از دروغ ها

به خوردن خودش سرگرم، تا گشایشی شاید

واژه ها به جویدن واژه ها سرگرم

 

*

 

معناها گُر گرفته، سوخته

مثل رنگ زیر مشعل گازی

 

همه ی نامه های مرده

برگردان به زبان ستمکاری

تلاش برای گفتن به دکتر که کجا درد می کند

مثل آن الجزایری

که در روستایش شیون می کرد، در حال سوختن

 

همه ی بدنش تمنایی از درد

و هیچ واژه ای برای آن یافت نمی شود

جز خودش.

 

ترجمه ی هایده ترابی

 

 

یک شعر از اودری لرد

 

ایستگاه ها

 

برخی زنان عاشق انتظارند

در انتظار زندگی، در انتظار تلفنی

در انتظار لمس کردن زیر نور تابستانی

در انتظار خورشید

در انتظار درمان

در انتظار صدای زن دیگری

                               که بر آنان زندگی را ممکن کند

زنجیرهایشان را پاره کند

و واژه ها بر زبانشان بنشاند

فرم ببخشد آهنگ نوشتارشان را

فریادشان را

تا دیگر به خواب رفته گان را

یادآور باشند از گذشته شان، از آینده شان.

 

برخی زنان در ایستگاه های اشتباهی

در انتظار قطارشان هستند

 

در کوچه های فردا

در انتظار ندای نیمروزاند

در انتظار رسیدن شب اند.

 

برخی زنان در انتظار عشقی هستند

                                       که از خواب بیدار کند

کودک عهدهایشان را

برای برداشت محصولی که خود نکاشته اند

 

در انتظار ضرب آهنگ درد زایمان

برای نوکِ خدنگ شدن، برای نشانه رفتن

در انتظار قلب تپنده، در همین امروز

                                        که هرگز اما نخواهد باقی بود.

 

برخی زنان در انتظار رؤیاهایی هستند

                                        بی برگشت

برخی زنان در انتظار دعوتی هستند

لخت

ناخوانده –

در انتظار رفتن به میهمانی های همیشه مطلوبشان

برای خود را تکرار کردن

 

برخی زنان در انتظار خویشند

در کنج خالی خلوتی

                    که صلحش می نامند

لیک ضد زندگی

تنها مردن است

و ستاره ها هم هیچ کک شان نخواهد گزید.

 

برخی زنان در انتظار چیزی هستند

دگرگونی،

و هیچ چیز دگرگون نمی شود

اینگونه، پس، خودشان

دگرگون می شوند.

 

ترجمه ی هایده ترابی

 

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

زن اندیشمند در دنیای مردانه

آوریل 30, 2008 at 2:09 ب.ظ (Uncategorized)

 

 

سیمون دو بووار، فیلسوف، نویسنده و مدافع حقوق زنان

در صدمین سالگرد تولدش از نو – مستقل از سارتر –  خوانده خواهد شد

 

نویسنده: رومن لایک

برگردان: سهراب مختاری

 

مرگ او را متزلزل نکرد. همسرش بیش از پنجاه سال درون “جعبه ی کوچکش” بود. نه او می توانست دیگر بیرون آید و نه زن می توانست سوی او رود. به هوشیاری باور کرده بود که “حتی اگر مرا در کنار شما به خاک بسپارند، از خاکستر شما تا باقیمانده ی من هیچ پلی نیست.”

سیمون دو بووار به باور ماتریالیستی خود وفادار ماند. تربیت کاتولیکی دوران کودکیش و باور به آسمان را از چهارده سالگی کنار گذاشته بود. در آن سن تصمیم نهایی خود را به مادرش گفته بود: “من دیگر عبادت نمی کنم.”

مرگ جدایی او بود و پیوندش نبود، اما پیوند سیمون دو بووار با ژان پل سارتر پیوند قرن بود. تقریباً درست شش سال پس از مرگ سارتر، وقتی که در چهارده آپریل 1988 سیمون دوبووار درگذشت، جنبش اعتراضی 1968 نیز پایان گرفت و تشییع جنازه ی او در پاریس آخرین شورش بود. در محله ی روشنفکران و هنرمندان، مونپارناس، پیشخدمت های کارخانه ی آبجوسازی “لا کوپل” دستمال سفید بر بازوی چپ، دو طرف خیابان ردیف ایستاده بودند تا مهمان وفادار و متشخص را تشییع کنند. میدان کوچک جلوی کلیسای سن-ژرمن- ده- پره (Saint-Germain-des-Prés) امروز نامدار از دو اسم پیوند خورده ی بووار و سارتر است. همینطور یک پل عابر پیاده ی کوچک در کتابخانه ی ملی جدید نیز به نام آن دو است. پلی بر فراز کتاب ها که به حتم مورد پسند او می بود.

این دو اندیشمند امروزه به هم پیوند خورده اند، اما بووار همیشه استقلال خودش را حفظ کرد و آزادی اراده اش، شادمانی زندگی اش، کنجکاوی و نیاز به نوشتن را همواره برای خودش نگاه داشت.

صد سال پس از تولدش در نهمین روز ژانویه ی 1908، هنوز سیمون دو بووار راهگشای نسل های بعدی زنان است. نویسنده ای که رهایی را در زندگی عملی خود تجربه کرد و با کتاب هایش فمینیسم مدرن را بنیان گذاشت. او همچنین سرمشق آلیس شوارتسر بود، که از آغاز دهه ی هفتاد با یکدیگر دوست بودند. کتاب مهم بووار “جنس دوم” و همچنین خاطرات چند جلدی او تأثیر عمیقی بر گفتمان رابطه ی زن و مرد گذاشتند.

شوارتسر که پیرو بووار است می گوید: ” بدون شک نمی توان میراث سیمون دوبووار را فقط در دیدگاه های فمینیستی دید و محدود کرد.” او ادامه می دهد: ” در هیچ بخشی از نوشته های بووار نمی توان سطری یافت که بیان این واقعیت نباشد که او زنی در جهانی مردانه است.”

کتاب ها و زندگی نامه های بسیاری امروزه سعی می کنند به بازخوانی سیمون دو بووار بپردازند، تازه های غیر منتظره ای در آثارش بیایند و قبل از هر چیز روشنی، زلالی و جسارت آرمان های او را ستایش کنند.

اما نه فقط کتاب های بووار، بلکه زندگیش نیز او را به یکی از مهمترین روشنفکران زن دوران مدرن تبدیل کرده است. او اندیشمندی مستقل بود و هرگز به اندیشه های فریبای سارتر وابسته نشد. سیمون دو بووار از همان آغاز نوجوانی به ارزش هایی مثل زیبایی و هوشمندی معترض بود، که در جامعه ی بورژوایی آن زمان طبیعی تلقی می شدند. سرنوشت یک دختر به ازدواج و بچه داری محدود می شد. اگر خانواده به اندازه ی کافی ثروتمند نمی بود تا جهیزیه ی درخوری برای دخترش تهیه کند یا دختر از جذابیت فریبنده ای برخوردار نبود، می بایست مستقل از جنسیتش، به خودش و هستی درونش بازمی گشت.

سیمون دو بووار در کتاب پر اهمیت “جنس دوم” که در 1949 در دو جلد منتشر شد و با فروش بیست و دو هزار نسخه در عرض دو هفته تبدیل به یک واقعه شد، به کالبدشکافی این سؤال می پردازد که این امر برای نیمی از انسان ها به راستی چه معنایی دارد که توسط جنس متفاوت – که غالباً ساده لوح تر و از لحاظ حسی ناتوان تر است – معنا بگیرد، تحقیر بشود، مورد ستایش قرار گیرد، و خلاصه هستی اش توسط بیگانه تعیین شود.

تأثیر انتقادات او مثل بمب ترکید و موجب پیشداوری هایی در باره ی او شد، که او را در تمام عمرش به بی اخلاقی شیطانی محکوم می کردند.

خوانندگان و رسانه های گداخته در آتش نفرت او را ناراضی و ناتوان جنسی، شهوت پرست و قاتل مردها و کودکان خواندند. خیلی ها با نامه های تحقیرآمیز و آلوده به زشت ترین کلمات و جملات به او پیشنهاد می کردند که می توانند میل جنسی اش را به او برگردانند، او را ارضاء کنند یا چشمهایش را برایش باز کنند تا زیبایی و خوبی حقیقی را کشف کند. حتی نویسنده ی کاتولیک و مطرح، فرانسوا موریاک برای مسخره کردن او با کلامی زننده به یکی از همکاران بووار گفته بود: ” من همه چیز را در باره ی واژن رئیس شما فهمیدم.” حتی آلبر کامو که عمیقاً هومانیست بود نیز زن های روشنفکر را تحمل نمی کرد و بووار این امر را فوراً متوجه شده بود. او در حضور بووار ناراضی بود و بسته به میزان نارضایتی اش بووار را مسخره می کرد یا به او بی توجه بود. بووار می نویسد: ” برخورد او با من اکثراً برای مسخره کردن و به حد کافی توهین آمیز بود.”

اما سیمون دو بووار همزمان می دانست که تز انقلابی اش که ” انسان زن به دنیا نمی آید، بلکه زن می شود ” تمام و کمال درست نیست.

سوزان لیلار، نویسنده، بیست سال پس از انتشار “جنس دوم” این کتاب مهم برای فمینیسم مدرن را بسیار زیرکانه نقد کرد و موجب شد که بووار به تفاوت ژنتیکی، آناتومیک و هورمونی میان زن و مرد نیز توجه کند – اگرچه لیلار نیز به درستی بر تأثیر آموزه های فرهنگی در باره ی زنانگی که آن را ارزشمند یا از ارزش تهی می کنند، تأکید می کرد.

الیزابت بادینتر، نویسنده، مدافع حقوق زنان و پیرو بووار، در مراسم خاکسپاری وی خطاب به زنان گفته بود: ” شما همه چیز را مدیون او هستید!”

اگزیستانسیالیسم فرانسه انسان را به عنوان یک فرد آزاد رادیکال بررسی می کرد که با اعمالش و نه با تأثیر از پیرامونش ساخته می شود، اما آیا همه ی انسان ها از قدرت عمل برابری برخوردار هستند؟

به همین دلیل است که بووار در خاطراتش، که محصول زندگی در شرایط اجتماعی مشخص پیرامونش و تاریخ حقیقی بودند، این خیانت را نسبت به خودش حس کرده بود. او آوانگارد رادیکالی بود که هم مورد تنفر و هم مورد عنایت قرار داشت و یک راهگشای یگانه ی تنها بود. بووار فقط یک همسر یا یک وسیله برای سارتر مشهور – که قبرشان را با یکدیگر در قبرستان مونپارناس قسمت کرده اند – نبود، بلکه زنی بود که چشم چندین نسل از زنان این جهان را باز کرد.

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

قطرات سه گانه

آوریل 30, 2008 at 1:58 ب.ظ (Uncategorized)

مناظره ی میان سه قطره ترجمه ی شعر ((قطرات سه گانه)) از ((تریللو)) شاعر ایتالیایی است که ((یوسف اعتصام الملک)) پدر پروین اعتصامی، آن را ترجمه و در مجله ی بهار چاپ کرده است. گویا پروین اعتصامی در یکی از سروده های خود، مناظره میان گوهر و اشک، متأثر از این سروده بوده است.

 

*****

 روزی هنگام سحرگاهان، ربّ النّوع سپیده دم از نزدیکی گل سرخ شکفته ای می گذشت. سه قطره آب بر روی برگ گل مشاهده نمود که او را صدا کردند.

-         چه می گویید ای قطرات درخشان؟

-         می خواهیم در میان ما حَکَم شوی.

-         مطلب چیست؟

-         ما سه قطره ایم که هر یک از جایی آمده ایم؛ می خواهیم بدانیم کدام بهتریم.

-         اوّل تو خود را معرّفی کن.

 

یکی از قطرات جنبشی کرد و گفت:

-         من از ابر فرود آمده ام. من دختر دریا و نماینده ی اقیانوس موّاجم.

دومی گفت:

-         من ژاله و پیشرو بامدادم. مرا مشّاطه ی صبح و زینت بخش ریاحین و اَزهار می نامند.

-         دخترک من! تو کیستی؟

-         من چیزی نیستم. من از چشم دختری افتاده ام. نخستین بار تبسّمی بودم؛ مدّتی دوستی نام داشتم؛ اکنون اشک نامیده می شوم.

دو قطره ی اوّلی از شنیدن این سخنان خندیدند امّا ربّ النّوع، قطره ی سوّمی را به دست گرفت و گفت:

-         هان! به خود بازآیید و خودستایی ننمایید. این از شما پاکیزه تر و گران بها تر است.

اوّلی گفت:

-         من دختر دریا هستم.

دومی گفت:

-         من دختر آسمانم.

ربّ النّوع گفت:

-         چنین است، امّا این بخار لطیفی است که از قلب برخاسته و از مجرای دیده فرود آمده است؛

 

این بگفت و قطره ی اشک را مکید و از نظر غایب گشت.

 

پیوند پایدار ۱ دیدگاه

بهارانه ای دیگر

آوریل 10, 2008 at 1:45 ق.ظ (Uncategorized)

 

تجلی بهار در اشعاری از شاعران بزرگ پارسی گوی

 

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

           وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

 

صفیر مرغ برآمد، بطِ شراب کجاست؟

           فغان فتاد به بلبل، نقاب گل که درید؟

 

ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز

           که گِردِ عارضِ بستان خط بنفشه دمید

 

ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد

           هر آنکه سیب زنخدانِ شاهدی نگزید

 

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

            که گم شد آنکه در این ره به رهبری نرسید

 

عجایب رهِ عشق، ای رفیق بسیار است

            ز پیش آهوی این دشت، شیرِ نر بدوید

 

خدای را مددی، ای دلیل راهِ حرم

            که نیست بادیۀ عشق را کرانه پدید

 

حافظ

 

*   *   *

 

 آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود

آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود

 

هم بحر پر گوهر شود، هم شوره چون گوهر شود

هم سنگ لعلِ کان شود  هم جسم جمله جان شود

 

دانی چرا چون ابر شد  در عشق چشم عاشقان

زیرا که آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود

 

ای شاد و خندان ساعتی  کان ابرها گرینده شد

یارب خجسته حالتی  کان برق ها خندان شود

 

زان صد هزاران قطره ها  یک قطره ناید بر زمین

ور زانک آید بر زمین  جمله جهان ویران شود

 

چیزی دهانم را ببست  یعنی کنار بام و مست

هر چه تو زان حیران شوی  آن چیز از او حیران شود

 

مولوی

 

 

*   *   * 

 

سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم

           که من نسیم حیات از پیاله می جویم

 

عبوس زهد به وجه خمار ننشیند

           مرید حلقۀ دُردی کشان خوشخویم

 

مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی

           چنانکه پرورشم می دهند می رویم

 

غبار راه طلب کیمیای بهروزیست

            غلام دولت آن خاک عنبرین بویم

 

حافظ

 

*   *   *

 

برندم همچو یوسف گر به زندان

و یا نالم ز غم چون مستمندان

 اگر صد باغبان خصمی نماید

مدام آیم به گلزار تو خندان

 

 

مرا تن زورق است و ناخدا دل

بر این زورق بُود فرمانروا دل

 رسد فایز به ساحل یا شود غرق

نمی دانم برد ما را کجا دل

 

 

بهار آمد که هر لاله گلی بی

به هر لاله هزاران بلبلی بی

 به هر مرزی نیارم پا نهادن

که ترسم بر سرِ سوته دلی بی

 

 

*   *   *

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

بر چهرۀ گل نسیم نوروز خوش است …

مارس 20, 2008 at 12:43 ق.ظ (Uncategorized)

با سلام و درود خدمت یکایک دوستان عزیز و مراجعین وبلاگ فراسوی نیک و بد، در این جا، در این لحظات اندکی که از سال هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی باقی مانده فرصت را غنیمت شمرده و فرا رسیدن سال نو را به تمامی ایرانیان عزیز در ایران و هر نقطۀ دیگر دنیا تبریک عرض می کنم، و امیدوارم سال جدید سرشار از سلامتی، شادکامی و موفقیت برای شما باشد. آرزومندیم که در این فصل نو شاهد تغییر و تحول اوضاع مختلف مرتبط با شرایط اجتماعی و سیاسی مملکت مان نیز باشیم و این آغاز تؤام با فصل نوین بهبود و پیشرفت و آزادی و کسب مجدد اعتبار، اقتدار و افتخار حقیقی ایران و ایرانی باشد.  با تشکر از همراهی شما در سالی که گذشت و به سرعت نیز گذشت (و این یادآور ارزش و اهمیت پاس داشتن و خوبی و خوشی در تمام لحظه هاست) امیدوارم که در سال جدید هم بتوانم با مطالب نو و غنی جوابگوی انتظارات، ذوق و طبع بالای شما یاران گرامی و خوبم باشم. با درود.

نسیم خوش روز نو جانبخش زمین

بوی باران نوازشگر مشام

شکوفه های سپید روشنی بخش دیدگان

نوروز ایران زمین شادباش و پیروز

126.jpg

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

قیامت گاه عشق

مارس 9, 2008 at 11:05 ب.ظ (Uncategorized)

عبدالکریم سروش 

سالها پيش وقتي در دروس فلسفة اخلاق، نظريه اعتدال ارسطويي را شرح مي‌كردم، و از رذيلت افراط و تفريط، و فضيلت “حد وسط” سخن مي‌گفتم، درهمان سالها مثنوي مولوي را نيز به جّد در مطالعه گرفتم و به لباب معارف آن عاشق عارف دل سپردم.

 از دفتر اول آغاز كردم، دستان كنيزك را در دستان پادشاه نهادم و با بازرگان روانه هندوستان شدم. در راه،‌ نغمه‌ها و ناله‌هاي عاشقانه طوطي بازرگان را به ياد مي‌آوردم كه:

اي حريفان با بت مـــوزون  خـــود                 من قدح‌ها مي‌خورم پرخون خود

اي عجب آن عهد و آن سوگند كو؟                 وعده‌هاي آن لـب چون قـنـد كو

عاشقــم بـر قـهر و بـر لـطفـش به جد             بولعجب مــن عاشــق ايــن هــر دو ضــد

اين نه بـلبل ايـن نهنگ آتشي است                جمله ناخوش‌هاي عشق، او را خوشي‌است

طوطي را مي‌ديدم كه اندك اندك در عشق به نهنگي آتش‌خوار بدل مي‌شود،‌ چون آتش، نيك و بد را مي‌سوزاند و چون نهنگ، خرد و درشت را مي‌بلعد و چندان رسوايي و ويراني مي‌كند كه به خود نهيب مي‌زند:

بند كن چون سيل سيلاني كند     ورنه رسوايي و ويراني كند

و به خود جواب مي‌دهد:

من چه غم دارم كه ويراني بود؟           زير ويـران گنج سلــطاني بــــود

غرق حق خواهد كه باشد غرق‌تر         همچو موج بحر جان زير  و زبر

زير دريــا خـوش‌تر آيد يا زبر ؟          تير او دلكش‌تر آيــد يــا ســپر؟

اي حيــات عـاشقان درمــردگي           دل نیابی جز كــه در دل‌بردگــي

ديدم كه الحق اين عشق، ويراني‌ها مي‌كند و كمترين ويرانگري او در عرصه اخلاق است. اگر ارسطوي آداب‌دان يوناني ، رئيس العقلا بود و به مبالات حّد وسط و اجتناب از پست و بالا رفتن دعوت مي‌كرد، اين پرستوي سوخته جان خراساني كه سلطان العاشقين بود،‌ به زير و زبر شدن و غرقه‌تر شدن فرا مي‌خواند و بي‌مبالاتي و اعتدال‌شكني را برتر از  حذر و ادب مي‌نشاند.   [1]

نه فقط اعتدال عاقلانه ارسطو كه اعتزال خائفانه غزالي نيز نسبتي با فزون‌خواهي و بی پروایی پير بلخ نداشت و بي‌ادبي عاشقانه او يك‌جا ادب اعتدال و قفس قناعت را درهم مي‌شكست و از اخلاق تازه‌اي نشان می داد. گرچه اين اولين بار بود كه با زير و زبر شدن و دريا صفت گشتن و پست از بالا نشناختن و موج زدن و دل به امواج سپردن و غرقه‌گي و دل‌بردگي و بي‌باكي و بي‌تابي و تعادل‌سوزي و فزون‌خواهي مولانا روبرو می شدم، اما آخرين بار نبود. اين طوفان كه در جان جلال‌الدين سفر مي‌كرد بر زبان او هم گذر مي‌كرد. زير و زبر شوندگي كه صفت جان او بود، ورد زبان او هم بود و مگر هميشه چنين نيست؟ آنچه در جان مي‌گذرد، بر زبان هم مي‌گذرد. بي سبب نبود كه او اين همه از شكر و شيريني هم سخن مي‌گفت، آخر جانش شكرستان بود، و حلاوتي را كه او در كام داشت اگر بر عالم قسمت مي‌كردند، اقيانوس‌ها پر از شربت مي‌شدند:

زان عشوه شيرينش و آن خشم دروغينش        عالم شكرستان شد، تا باد چنين بادا

لاجرم قيامتي در هستي او قائم شده بود كه واژ‌ه‌هاي رستاخيزي “زير و زبر” اين همه بر زبانش مي‌گذشتند. اين گمان قوت بيشتر گرفت وقتي ديدم خواجه‌ شيراز در سراسر اشعار رندانه خود، فقط يك بار از “زير و زبر” شدن سخن گفته است و بس. آنهم در غزلي سرد و واعظانه و بي تصوير، كه همه نشانه هاي صباوت را بر ناصیه خويش دارد:

اي بي خبر بكوش كه صاحب خبر شوي        تا راه دان نـبـاشــي كـي راهبر شوي؟….

گر نور عشق حق به دل و جانـــت اوفتد        بالله كــز آفتاب فلــك خـوبتر شوي….

بنیاد و هستي تو چـو زيـر و زبــر شـــود       ديگر گمان مدار كه زير و زبر شوي

به ديوان بيست شاعر ديگر هم سري كشيدم از سعدي گرفته تا انوري و سنايي و عطار و خاقاني و سعد سلمان و جامي و فروغي و… چندانكه اوراق دفترشان را زير و زبر كردم از “گفتمان زير و زبر” نشاني نيافتم، ايمان آوردم كه كلام مولانا “از كان جهاني دگر است”. گويي آتش روانش و سوزش جانش خون ديوانه قيامت را در رگ هاي ديوانش روانه كرده است.[2]

مولانا صفت قيامت را ابتدا از قران آموخت كه واقعه يي “خافضه رافعه” است يعني زير و زبر كننده. و آنگاه اين قيامت را در مصاحبت با شمس تبريزي تجربه كرد: مرده بود و زنده شد. گريه بود و خنده شد. فاني بود و پاينده شد. و چندان زير و زبر شد كه اگر يوسف بود، اينك يوسف زاينده شد. و آنگاه قيامت را در جان هر عارفي حاضر ديد و دانست كه تا قيامت كسي قائم نشود و دوباره از خاك وجود خود  بر نخيزد  و تولد نوين نيابد، در زمره اولياء و اصفياء حق در نمي آيد.

در درونشان صد قيامت نقد هست            كمترين آنكه شود همسايه مسـت

كار مردان روشني و گرمــي است           كار دونان حيله و بي شرمي است

كمترين حظي و سهمي كه از قيامت جوشان جان عارفان به همنشينان و همسايگان مي رسد، اين است كه آنان را موقتهً مست و گرم مي كنند. حضور و حديث شان حلاوت و حرارتي دارد كه  از وراء حجاب ستبر قرنهاي طولاني مي تواند همچنان جان مشتاقان را به رقص و طرب در آورد.او پيامبر را نيز چون يك قيامت مجسم مي ديد كه وقتي از او پرسيدند قيامت كي برپا مي شود، گفت من خود قيامتم:

با زبان حال مي گفتي بسي         كي ز محشر حشر را پرسد كسي؟

اين زير و وزبر شدن، و اين قيامت آزمودن و قيامت ديدن و قيامت چشيدن چنان لذتي در جان مولانا نشاند كه هيچ گاه از تمناي تكرار آن دست نكشيد:

جان پذيرفت و خرد اجزاي كوه                   ما كم از سنگينم آخر اي گروه؟

ني ز جان يك چشمه جوشان مي شود           ني بدن از سبز پوشان مي شود

نه صفاي جــرعه ســاقي در او                   نه نواي بانگ مشتاقي در او

چون قيامت كوه ها بر مي كند                   پس قيامت اين كرم كي مي كند؟

كو حميت تا ز تيشه وز كلند                     اين چنين كُه را به كلي بر كنند؟

بلي شرط دیدن قيامت، چشيدن قيامت است. و چشم سرمه كشيده مولانا او را بيناي قيامت كرده بود. به حافظ نظر كنيد كه “قيامت” برايش مركبي است تا او را به مقصد شاعرانه و مقصود رندانه اش برساند:

حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر   حكايتي است كه از روزگار هجران گفت

يا:

پياله بركفنم بند تا سحر گه حشر         به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز

سعدي از اين هم رقيق تر و رفيق بازانه تر مي گفت:

كاش كه در قيامتش بار دگر بديدمي        كانچه بود گناه او من بكشم غرامتش

يا:

اگرم تو خون بريزي به قيامتت نگيرم       كه ميان دوستان اينهمه ماجرا نباشد

اين تعارفات كجا و آن جان قيامت آشنا كجا كه در خونش قيامت مي جوشيد و در كلماتش نبض حيات مي تپيد و از حلاوت حياتش تلخي مي رميد و شاخ نبات مي دميد؟

عشق مولانا هم عشقي قيامت وار و خافض و رافع بود، و همين او را از همه عاشقان ادوار ممتاز و متمايزمي كرد. شمس تبريز دولت عشق را به او هبه كرد و او از آن پس چون گربه يي در انبان عشق، پست و بالا مي شد و جست و خیز می کرد و رستاخیز می آفرید:

گربه در انبانم اندر دست عشق         يك دمي بالا و يك دم پست عشق

عاشقان در سيل تند افتاده اند           بر قضاي عشق دل بنهاده اند

اين انبان، گاه به وسعت يك اقيانوس مي شد، و گربه چالاك بلخ را چون نهنگي سنگين با جزر و مد بحر جان زير و زبر مي كرد و قبض و بسط و تلاطم هاي قيامت آساي درياي عشق را به او مي چشاند: 

چه كسم من چه كسم من كه چنين وسوسه مندم؟    گه از آن سوي كشندم گه از اين سوي كشندم    

نفسي تند و ملولم، نفسي رهزن و غولم               نفسي زين دو برونم كه بر آن بام بلندم

بيهوده نبود كه نماد ماهي اينهمه در كلام مولوي برجستگي مي يافت. ماهي كه مجسمه بي تعلقي و تن سپردگي به آب است [3]، بهتر از هر نماد ديگري مي توانست جان متموج و متوكل اين عاشق تشنه را تصوير كند. و دريا كه گاه آرام بود و در قبض، و گاه خروشان بود و پر بسط، و مالامال از آب حيات بخش و پناهگاه ماهيان، و گهر بخش و باران ساز، و بيكرانه و يك لخت، به عشق زلال صافي مي مانست كه هزاران ماهي را “نان و آب و جامه و دارو و خواب” مي داد.

عشق وقيامت بهتر از همه جا در داستان “عاشق بخارايي و صدر جهان” با هم گره مي خورند و عاشق عارف خراسان براي اولين بار تعبير “قيامت گاه عشق” را به كار مي برد. اين داستان نقد حال مولانا و آيينه تمام نماي قامت بلند روح اوست، قصه التهاب ها و تب و تاب هاي وصال و فراق او و زير و بم احوال و افعال اوست. عاشق بخارايي خود اوست كه خطر مي كند و از سنگدلي معشوق بيم نمي ورزد و به رايزنان مشفق خود مي گويد:

گرچه دل چون سنگ خارا مي كند        جان من عزم بخارا مي كند

آن جان تشنه و مستسقي، هموست كه آب هم راحت  هم هلاك اوست:    

گفت من مستسقيم آبم كُشد               گر چه مي دانم كه هم آبم كِشد 

گر بر آماسد مرا دست و شكم         عشق آب از من نخواهد گشت كم

و آن ميهمان مسجد مهمان كش و آن فقير شهر سر بالا طلب هموست كه:

گفت كم گيرم سر و اشكمبه يي           رفته گير از گنج جان يك حبه اي

مسجدا گر كربلاي من شوي               كعبه حاجت رواي من شوي

اي برادر من بر آذر چابكم                من نه آن جانم كه گردم بيش وكم

و آن “ابله” دل بر هلاك نهاده و تسليم جبر اجل شده و عاقلانه از بلا گريخته و ديگر بار گرفتار قضاي عشق شده، آن اوستاد معتمد و آن مفتي محشتم كه اينك خاكسار عشق شده هموست:

بنده شاه جهان بودي و راد                     معتمد بودي، مهندس، اوستاد

از بلا بگريختي با صد حيل                    ابلهي آوردت اين جا يا اجل؟

اي كه عقلت بر عطارد دق كند                عقل و عاقل را قضا احمق كند

و آن عاشق دردمند نصيحت‌گريز كه درس فقه را به درد عشق فروخته و از شافعي و بوحنيفه گريخته هموست كه:

گفت اي ناصح خمش كن چند چند         پند كم ده زانكه بس سخت است پند

بند من افزوده شد از پند تو                 عشق را نشناخت دانشمند تو

آن طرف كه عشق مي‌ افزود درد          بوحنیفه و شافعي درسي نكرد

و نهايتاً ديدار او با معشوق همان «قيامت‌گاه عشق» است كه آن را با بلاغتي آتشين چنين تصوير مي‌كند:

اي سرافيل قيامت‌گاه عشق                      اي تو عشق عشق و اي دلخواه عشق

من ميان گفت و گريه مي‌تنم                     يا بگويم يا بگريم، چون كنم؟

گر بگويم فوت مي‌گردد بكا                      ور بگريم چون كنم مدح و ثنا

اين بگفت و گريه در شد آن نحيف              كه برو بگريست هم دون هم شريف

از دلش چندان برآمد هاي و هوي                حلقه زد اهل بخارا گرد اوي

خيره‌ گويان خيره‌ گريان خيره خند                مرد و زن خرد و كلان جمع آمدند

آسمان مي‌گفت آن دم با زمين                       گر قيامت را ندیدستی ببین

چرخ برخوانده قیامت نامه را                       تا مجرّه بر دریده جامه را

عقل حيران كه چه شور است و چه حال          تا فراق او عجب‌تر يا وصال….

و تازه اين اولين منزل از منازل قيامت عشق است. هفتاد و دو ديوانگي در آن است كه اگر فاش شود آسمان، هراسان و لرزان، دست به دعا برمي‌دارد و يا جميل‌السّتر مي‌خواند.

مي‌ماند يك نكته ديگر. قيامت عشق، عشق و قيامت و دريا و كوه و ماهي و گربه و نهنگ و موج و غرق و پست و بالا را   هم خانواده مي‌كند و به مهرباني در كنار هم مي‌نشاند. با اين همه جاي يك مهمان خالي است و آن «شكر» است. اين درياي مواج پر نهنگ و پست و بالا كننده و شوريده و شورنده نه شور و نه تلخ، بل دريايي از شكر است.

اين قيامت نه فقط مرگ را حيات كه تلخي را هم شيرين مي‌كند. و مولانا كه مي‌گفت:

عشق قهار است و من مقهور عشق            چون شكر شيرين شدم از شور عشق

راست مي‌گفت.

شكر و قند و شيريني و حلوا از كلمات پر بسآمد در اشعار اوست و اين نيست مگر به سبب حلاوتي كه در جان و كام آفريننده آن اشعار نشسته است.

كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزین باشد؟ از كام تلخ كجا كلام شيرين برمي‌خيزد؟   عشق، سرمه یی به چشم او كشيده بود كه صاحب اين جهان را چون شكر فروشي مي‌ديد كه همه وقت شكر مي‌فروشد و هيچ‌گاه كم نمي‌آورد.

سحری ببرد عشقت دل خسته را به جايي            كه ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم

چه شكر فروش دارم كه شكر به من فروشد         كه نگفت عذر روزي كه برو شكر ندارم

و حتي هنگام قبض روح، جان عاشقان را با شكر مي‌ستاند و آنان‌ را از غلظت شيريني مي‌كُشد: 

دشمن خويشيم و يار آنكه ما را مي‌كشد                    غرق درياييم و ما را موج دريا مي‌كشد

زان چنان شيرين و خوش در پاي او جان مي‌دهيم       كان ملک ما را به شهد و شير و حلوا مي‌كشد

آن گمان ترسا برد، مؤمن ندارد آن گمان                    كو مسيح خويشتن را بر چليپا مي‌كُشد

شكر فروشي كه چنين شكر مي‌ريخت، و عالم را شكرستان مي‌كرد نرخ شكر را هم شكسته بود و كاري براي عاشقان جز نيشكر كوبيدن به جا ننهاده بود:          

خسرو شيرين جان نوبت زده است           لاجرم در شهر قند ارزان شده است

شهر ما فردا پر از شكّر شود                  شكّر ارزان است ارزان‌تر شود

در شكر غلتيد اي حلوائيان                    همچو طوطي، كوري صفرائيان  

نيشكر كوبيد كار اين است و بس            جان برافشانيد یار اين است و بس

شبي كه جان زير و زبر شده و چهره ی افروخته و شكرخنده‌هاي مستانه او را ديدم كه از بزم شبانه معشوق بازمي‌گشت، بي اختيار اين ابيات را از او وام كردم و بر او خواندم:    

در دلت چيست عجب كه چو شكر مي‌خندي؟       دوش شب با كه بدي كه چو سحر مي‌خندي؟    

همچو گل ناف تو بر خنده بريده است خداي        ليك امروز مها نوع دگر مي‌خندي    

مست و خندان ز خرابات خدا مي‌آيي                 بر بد و نيك جهان همچو شرر مي‌خندي     

بوی مشکی تو كه بر خنگ هوا مي‌تازي            آفتابي تو كه در روي قمر مي‌خندي     

باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند           ز چه باغي تو كه همچون گل تر مي‌خندي؟    

دو سه بيتي كه بمانده است بگو مستانه              اي كه تو بر دل بي زير و زبر مي‌خندي

شما هم اگر در رؤيا نهنگي مست و فربه را ديديد كه در اقيانوسي موّاج و متلاطم از شراب شيرين چون گربه‌يي چالاك برمي‌جهد و پست و بالا مي‌شود و مي‌خندد و شكر مي‌پراكند، از معبِّر مپرسيد، تعبيرش مولانا است!

«زهي كرشمه خوابی كه به ز بيداري است».

ارائه شده در دانشگاه مريلند، آمريكا، سپتامبر 2007
 


[1] تقابل ارسطو و پرستو را از شاعر فقید، حسن حسینی وام گرفته ام که می گوید:

صفایی ندارد ارسطو شدن           خوشا پرگشودن پرستو شدن

و خود در یکی از غرل هایم به کار برده ام:      

نه ارسطو که خرد هست و پر و بالش نیست          بل پرستو که به پهنای خرد پر دارد

[2] مولانا نزديك صد بار تعبير “زير و زبر” را در اشعار خود به كار برده است. كه نشانه ی انس ذهني او با اين مفهوم و عهد روحي او با اين تجربه است. يك جا وقتي عشق به سراغ مولانا مي‌آيد و او را دعوت به سكوت مي‌كند، مولانا خبر ميدهد كه “قمري جان صفت” در راه دل پيدا شده است و دل مي‌گويد سخنش را مگو كه “نه اندازه توست، اين بگذر،‌ هيچ مگو” و مولانا خواستار ميشود كه چيزي درباره ی او بشنود:      

گفتم اين روي فرشته است عجب با بشر است؟       گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو        

گفتم اين چيست بگو،‌ زير و زبر خواهم شد           گفت مي‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو

و نهايتهً مولانا درمی یابدكه با يك ” راز نگفتي”  روبروست، همان “چيز ديگر” همان خدا. و شگفت‌زده مي‌پرسد:      

گفتم اي جان پدري كن نه كه اين وصف خداست؟     گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو

زير و زبر شدن مولانا آشكار است اما آنكه او را زير و زبر مي‌كند چيست؟ خدا؟ عشق؟ سكوت؟ از اشارات مولانا بر‌مي‌آيد كه گويا غرض وي از وصف خدا همان “هيچ مگو” يا “سكوت” است كه به گفته ی آن عارف غربي، شبيه ‌ترين چيز به خداوند سكوت است. عشق مي‌تواند نامزد اين مقام شود. چراكه عشق، خليفه ی خدا بر زمين است.

در جايي ديگر،‌ در غزلي كه گويا خطاب به شمس تبريزي در آستانه ی سفر اوست، از فراق زير و زبر كننده ی شمس سخن مي‌گويد:            

بشنيد‌ه‌ام كه قصد سفر مي‌‌كني مکن                 مهر حريف و يار ديگر مي‌كني، مكن         

تو در جهان غريبي و غربت نديده یی             قصد كدام خسته جگر مي‌كني، مكن    

اي مه كه چرخ زير و زبر از براي توست      ما را خراب و  زير و زبر مي‌كني، مكن …

و در جايي ديگر با بسط بيشتر، غيبت و فراق او را برهم‌زننده ی گيتي و زندگي مي‌شمارد:  

بي ‌تو نه زندگي خوشم بي تو نه مردگي خوشم         سر زغم تو چون كشم؟ بي تو بسر نمي‌شود   

بي تو اگر بسر شدي زير جهان زبر شدي              باغ ارم سقر شدي بي تو بسر نمي‌شود

جزر و مد هم  از اين مقوله است. آنجا كه مولانا از تردد و تحير خود سخن مي‌گويد:                   

اولم اين جزر و مد از تو رسيد            ورنه ساكن بود اين بحر اي مجيد 

 [3] ماهي نماد عيسي مسيح نزد مسيحيان هم هست. گفته‌اند حتي پيش از آنكه صليب نماد مسيحيت شود، ماهي در آن نقش به‌كار مي‌رفته است. بعدها يكي از آباء كليسا حروف آغازين كلمات يوناني “عيسي مسيح، پسر خدا و منجي ما” را كنار هم نهاد و چنين شد: 

I. CH. TH. Y.S

كه بر روي هم ايكتوس خوانده مي‌شود كه در زبان يوناني به معني ماهي‌ است. مولانا با راهبان مسيحي اطراف قونيه رفت و آمد داشت و بسا كه ورود سمبليزم ماهي در اشعارش بي‌نسبت با آن مصاحبت‌ها نباشد.

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

شاهنامه، کتاب داستان یا کتاب دینی ایرانیان؟

فوریه 26, 2008 at 2:19 ق.ظ (Uncategorized)

« داسـتـان » ، چـیـسـت ؟
معنی اصلی « داستان » ، « دیـن » است؛
شاهنامه که داستان های ایرانست، آیا یک کتاب ِ « دیـنی » است ؟
سیمرغ ، « نخستین عنصر، یا مایه ی جهان » بود؛
« مُرغ »، به معنای « اصل دگـردیسی » است؛
سـیـمُـرغ ، همان « رپـیـتـاویـن » می باشد که پیوند گرمی با خویدی هست
و از این « مایۀ نخستین » است که جهان، بـر کشیده میشود ؟
 

معنای کنونی « داسـتـان» که در اذهان و ادبیات ما جا افتاده است، کاملاً ما را ازمعنای اصلی آن، دور و بیگانه میسازد. این مفهوم متداول « داسـتـان»، ارزش شاهنامه را به کلی ازبین برده است، چون شاهنامه، گنجینه ی « داستانهای ایران » است. هنگامی شاهنامه ارج حقیقی خود را می یابد که بدانیم « داستان » دراصل، چه معنائی داشته است. همین علت ناشناخته ماندن ارزش « بُـنـدهـش » و « گـزیده های زاداسپرم » گردیده است، چون این هردو گنجینه ی « داستای آفرینش ایران ، به روایت الهیات زرتشتی » هستند. داستانهای آفرینش ایرانیان، بوسیله ی موبدان زرتشتی، آنقدر دستکاری و گردانیده شده که با آموزه ی زرتشت  سازگار ساخته بشوند. تغییر ِشکل دادن به موم، تغییری درخود ِ موم نمیدهد. «گوهر شکل ناپذیرحقیقت» سبب میشود که همه شکلهائی که به آن داده میشوند، پوستهائی شوند که به آسانی ازحقیقت جدائی پذیرند. حقیقت، آبیست که درریختن درکوزه ومشک وجام وسبو، به کوزه و مشک وجام وسبو، بدل نمیشود. حقیقت را هرچه هم تحریف و مسخ  و واژگونه بکنند، گوهرآن حقیقت، دراین مسخ ساخته ها وواژگونه شده ها به شیوه ای باقی میماند. شناخت حقیقت، همیشه « هنرِ پاکسازی آن ازآلودگیها و کژ وکـوله سازیها » و یا « هنر واگردانی، هنر واپـیـچـی، هنر وا کـجـیـدن ، هنر وا تابیدن » است.

فهم هرچیزی، همانسان که « طبق فهم خود درآوردن مطلبی است » که درعمل، چیزی جز دستکاری کردن آن نیست، همانسان نیز، روند زدودن سوءتفاهمات ( فهم دیگران ازآن مطلب ) است. فهمیدن، یا دیدن، یا خواندن، هنراست. تا ما با هنرفهمیدن، هنر دیدن، هنرخواندن، آشنا نشده ایم، ازهمه چیزها « سوء تفاهم » داریم. هرفهمیدنی، کج کردن یک بینش، درراستای فهم خود است. فهمیدن هراندیشه ای، کج شدن آن اندیشه دردرون ماست. روند ِ زدودن همیشگی سوءتفاهمات، برای رسیدن به توافق، بنیادِ « جامعۀ تفاهمی » است. هـنـر ِ توافق اجتماعی، در روند « همدیگر را فهمـیـدن، یا هَـمـفـهـمـی » جانشین ایمان به یک شریعت، یا « اعتقاد داشتن به یک آموزه و ایدئولوژی » میگردد.همپرسی، بنیاد « تفاهم اجتماعی» است، و دموکراسی، جامعۀ تفاهمیست. مسئلۀ بنیادی، تبدیل « جامعۀ ایـمانی » به « جامعۀ تفاهمی » است. هیچ حقیقتی نیست که ازقدرتمندان، یا مصلحان ِ دینی وسیاسی واجتماعی واقتصادی، دست خورده نماند. فهمیدن حقیقت، واپیچانیدن ِحقایق ِ پیچیده شده است. چون هرحقیقتی بیش ازهرچیزی دراجتماعات پیچ داده میشود، ساده بودن، آرمان ِحقیقت شده است.گاتای زرتشت هم ، چیزی جز واژگونه سازی و مسخ سازی و پیچانیدن فرهنگ نخستین ایران، نیست. گاتا نیز در تغییراتی که زرتشت در اندیشه های پیشین درفرهنگ ایران داده است، فهمیدنیست. وگرنه بدون چنین شناختی، آنچه ازگاتا بیرون آورده میشود، فاقد هرگونه اعتباریست.ازاین رو موبدان زرتشتی به « هزوارش = اوزuz+ واریدن wartan » دست آخته اند، چون « اوز= هوز»، نام « نای به » یا سیمرغ بوده است، که برای زرتشتیان، معنای « بـُت » یافته است، و« وارش = واریدن wartan = گردیدن » است. هزوارش درواقع همان « گردانیدن و دستکاری کردن و تغییر شکل دادن ِفرهنگ سیمرغی » است.درهزوارشها دیده میشود که « داستان=daatestan » جانشین « دین=daena » ساخته شده است، وهمان معنای دین را میدهد. پس داسـتـان، دیــن است. ازاین رو، شاهنامه ، دین است. برای ما اینهمانی داستان با دین، بسیارشگفت انگیزاست.

« دین »، برای سیمرغیان، « بینش زایشی ازفطرت، یا بُن ِ خود ِ انسان » بوده است، ولی برای زرتشتیان،« دیـن »، عبارت ازخواستهای اهورامزدا بوده است، که معیارعدالت ( داته = داد وحق وقانون ) و تصمیم گیری قضائی بوده است. « دین »، درالهیات زرتشتی، مجموعه اعمالیست که طبق خواستهای اهورامزدا کرده شود، و درتضاد کامل با مفهومیست که در دین یشت وبهرام یشت دراوستا آمده است که به پیشینۀ فرهنگ سیمرغی بازمیگردد. « دین » ، چنانچه ازخود واژۀ ( daenaa ) میتوان دید( naay + dae )، « پیدایش از نای، یا زهدان » است، و دارای دو معنا: 1- معنای « بینش فطری فردی انسان »، و 2- « موسیقی و نغمه وآهنگ تراویده ازجان انسان » هردوباهم بوده است. به سخنی دیگر، « دین » سرودهائی با محتویات بینشی ژرف انسانی بوده است.درعربی هم، به غزل، « نفـث الشیطان» گفته میشود. « نفث »، نوائیست که ازنای بیرون میآید، و یا آن چیزست که ازنای ریه ( قصب الریه) بیرون میآید. البته واژۀ « نفس » نیز، خود همین واژه است ( تفاوت ِ “ث” و “س” ، برای جدا کردن معنای اصلی ازمعانی بعدیست که سپس گرفته است ) که معانی « دم، زندگی ، آوازو نغمه و آوا، و جان و عین هرچیزی و ذات و طینت و خمیر» را یافته است. نفس، دم و دمه یا جذب نسیم از راه بینی برای ترویح قلب و دفع بخاراست. دم و دمه، « درون هنجی، یا به درون کشیدن » و « برون هنجی، یا به بیرون کشیدن» باد است، که اینهمانی با« زندگی و عشق » داشته است. این « دم یا دمه »، در فرهنگ ایران جداناپذیر از محتوای موسیقیائیست. چنانچه « دم کش »، کسی است که با آهنگ دیگری همراهی میکند یا نوازنده و سازنده و مغنی و آوازخوانست. دمکش، سرود گوی است ( منتهی الارب ). دم کشی، موافقت کردن در نغمه سرائی با دیگری یا آوای دیگریست. ابوریحان در التفهیم میآورد که زُهره ، دلالت میکند بر « بوئیدن » و « آلات دم کشیدن ». آلات دم کشیدن، بینی و نای ریه ( قصب الریه ) و ریه است که یک نامش « پـری » است ( تحفه حکیم مؤمن ). درتبری به ریه، « اسبه » میگویند. پیشوند اس در « اس+ به »، چنانچه درهمین مقاله دیده خواهد شد، سبک شدۀ  واژۀ « اسن = اسنگ = سنگ = امتزاج و اتصال دو چیز باهم است ». « بوی » ، درفرهنگ ایران، اینهمانی با « رام » دارد، و اندامیست که « روان انسان » با آن « شنود، بیند و گوید و داند – بندهش ، بخش چهارم، 34  »، وازسوی دیگر، گردن ( گرد+ نای ) اینهمانی با رام دارد ( روایات هرمزیار فرامرز). اینست که دم = زندگی ( جی = جیو = زندگی، که معنای کشیدن را هم دارد ) جدا ناپذیرازموسیقی و آهنگ ( آسنگ = کشش ) و نغمه و ترانه و آواز است.

زُهره یا رام، که با بوئیدن و دم کشیدن و نیستان ( درالتفهیم بیرونی ) اینهمانی داده میشوند، گواه برجداناپذیر بودن: 1- « بینش و شناخت »، 2 – « موسیقی و نغمه و ترانه و آواز و رقص » و 3- « زندگی » و 4- « کشش » ازهم هستند.
این « کشش » است که همیشه به رغم خواستها و آگاهیها و آموخته ها و قدرتهای حاکم برمعیارهای ما دراجتماع، دربُن تاریک جان انسان، خارخارمیکند؛ چون کشش فطری، در کشمکش و تنش با ایمان یا خواست یا عمل ماست.

منم غرقه درون جوی، باری

نهانم میخلد درآب، خاری

اگرچه خار را من می نبینم

نیم خالی ز زخم خار، باری

ندانم تا چه خارست اندرین جوی

که خالی نیست جان، از خارخاری

فطرت ما را به هرصورتی هم که درآورند وتغییرشکل بدهند، این کشش درونی، این زُهره یا رام، که در روان ما پیکر به خود گرفته، هنگامی که با دست و انگشتانش ( دستان وانگشتان که نماد عشق ورزی هستند، در التفهیم بیرونی، ازآن زهره اند ) دراین فطرت از درون روان ما پنجه زند، فطرت ما، ناگهان فطرت زُهره ای یا رامی میگردد.

زُهرۀ عشق چون بزد، پنجۀ خود در آب و گل

قامت ما چو چنگ شد،  سینۀ ما چغانه ای

همان « آب وگلی » را که الله و یهوه برای خلق ما به کار برده اند، زُهره با یک دست مالیدن و خاراندن، تبدیل به « چنگ وچغانه » میکند. تن خاکی ِ انسان، با یک خارش و کشش زهره یا رام، چنگ و چغانه، ترانه و نغمه و شادی و سرود میگردد. اینست که یهوه و الله از این زُهره یا رام، وحشت دارند:

هم به فلک درفکند زُهره ز بامش، شرری

هم به زمین درفکند ،  هیبت او زلزله ای

« داستان یا داتستان »، که به معنای « دین » بوده است ( یونکر، فرهنگ پهلوی )، دین به معنای « بینش آمیخته با موسیقی و رقص و شعر» بوده است، نه دین به معنای الهیات زرتشتی. « دین» درفرهنگ سیمرغی، درست معنای متضاد با « دین به مفهوم امروزه دراسلام ومسیحیت و یهودیت وزرتشتیگری » را داشته است. « دین »، استوار براصالت انسان بوده است. « دین »، چنانچه ازخود واژه میتوان دید (naay + dae)، « پیدایش از نای، یا زهدان = بُن آفریننده در انسان » است که هم به معنای « بینش فطری فردی » است، و هم به معنای « موسیقی و نغمه وآهنگ ِتراویده از ژرفای جان انسان » هر دو با هم میباشد.
این معنای دوم، سپس شکل « دستان = نغمه و آواز و ترانه » به خود گرفته است. « داستان»، دراین معنایش، شکل « دستان » به خود گرفته است.
هر داستانی، درآغاز، دستان هم بوده است. « دستان زند »، که نام زال زر است، به این معنا برمیگردد. دستان زند، نغمه وترانۀ آمیخته با بینشی است که آتش برپا میکند و به رقص میآورد وهوش را میرماند و انسان را تحول وجودی میدهد. « داستان = داتستان »، مانند « دین »، به معنای « جایگاه زایش بینش فطری » هست. اینست که در راستای این معنای داستان است که آشکارمیشود که شاهنامه، حاوی « بینش های دینی ایرانیان » است. داستانها، سرودهای مقدسی بودند که حاوی بینش های بنیادی جامعۀ ایرانیان هستند، که با آواز و موسیقی و پایکوبان خوانده میشده اند.کاستن « داستان » به بررسیهای ادبیاتی وتاریخی، روند از بین بردن فرهنگ ایرانست. این داستانها، تراوش فرهنگ وتجربیات مایه ای جامعه بود که « دین » میباشد. این مفهوم « دین »، اینهمانی با « فرهنگ » دارد، چون فرهنگ ( فرا+ سنگ  ) نیز از درون ضمیرتاریکِ خود انسانها و جامعه درهزاره ها برون کشیده میشود و ربطی به الهیات زرتشتی یا اسلام ندارد. ادیان نوری، به هیچ روی فرهنگ نیستند، چون زاده  از فطرت و بُن وضمیر خود انسانها در درازای هزاره ها نیستند.

ارزش این داستانها ( شاهنامه + بندهش+ گزیده های زاداسپرم+ گرشاسپ نامه + بهمن نامه ) برای ملت، به مراتب برتر از « سرودهای گاتا » بوده اند که الهامات شخص ِ زرتشت میباشد. ولی درست امروزه، این جدول ارزشها واژگونه ساخته شده است و این داستانها فقط در راستای « انحطاط آموزۀ زرتشت » فهمیده میشوند. این داستانها، بسیار کهن تر از زرتشت و گاتا، و پایدارتر و ریشه دارتر و زنده تر از آن هستند.
آنچه که این داستانها را تباه و آلوده و تحریف ومسخ ساخته است، دستکاریهای موبدان زرتشتی است. فردوسی بینش دینی ایرانیان را از نو به زبان زنده  سرود. شاهنامه، کتاب دینی ایرانست. شاهنامه، قرآن ایرانیانست.

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

گلشن راز

فوریه 14, 2008 at 8:05 ب.ظ (Uncategorized)

… از شیخ محمود شبستری، با آنکه در جوانی در گذشت، چند اثر به نظم ونثر باقی مانده که مهمتر از همۀ آنها گلشن راز است. گلشن راز مجموعه ایست به بحر هزج مسدس مقصور یا محذوف در نهصد و نود و نُه بیت، که شیخ آن را در جواب هفده سؤال منظوم از امیر سید حسین حسینی هروی، صوفی معروف سرود. چون سؤالات امیر حسینی به مجلس شیخ بهاءالدین یعقوب تبریزی رسید شیخ محمود شبستری به اشارت او فی المجلس هر بیتی را به بیتی جواب گفت و باز فرستاد و بعد از آن بر ابیات سابق بیت هایی افزود تا منظومۀ گلشن راز به وجود آمد. شیخ محمود شبستری تاریخ وصول سؤالات مذکور را، که در حقیقت تاریخ آغاز منظومۀ گلشن راز نیز هست، شوال سال هفتصد و هفده هجری ذکر کرده و گفته است که این نخستین بار بود که زبان به شاعری گشود و پیش از آن آثار خود را به نثر پدید آورده و به شعر نپرداخته بود، ولی بعد از آن بدین امر توجه کرد.

مثنوی گلشن راز به سبب سادگی و روانی و اشتمال بر معانی کثیر عرفانی به زودی مطبوع طبایع شد و شروحی بر آن نوشتند. از میان شرح هایی که بر این منظومه نوشته شده، روضۀ اطهار از شاه نعمت الله ولی و شرح شمس الدین محمد بن علی لاهیجی متخلص به ((اسیری)) را به نام مفاتیح الاعجاز (که در سال هشتصد و هفتاد و هفت تألیف شده) می توان ذکر کرد. اثر منظوم دیگر شیخ محمود شبستری، ((سعادتنامه)) است در سه هزار بیت که در هشت باب و هر بابی مشتمل بر فصول و حکایات و تمثیلات است. در این منظومه شیخ پیرامون سفرهای طولانی خود و زیارت علیا و مشایخ و جمع آوری مطالب مختلف و ایجاد مصنفات سخن گفته است.

از جمله آثار منثور او یکی رسالۀ حق الیقین فی معرفة رب العالمین و دیگر مرآت المحققی است که هر دو به طبع رسیده اند.  

تمثیل 

بنه   آیینه ای   اندر   برابر

درو بنگر ببین آن شخص دیگر 

یکی ره باز بین تا چیست آن عکس؟

نه اینست و نه آن پس کیست آن عکس؟  

چو من هستم به ذات خود معیّن

نمی دانم  چه  باشد  سایۀ  من 

عدم با هستی آخر چون شود ضمّ

نباشد نور و ظلمت هر دو با هم  

چو ماضی نیست مستقبل مه و سال

چه باشد غیر از آن یک نقطۀ حال 

یکی نقطه همی گشته ست ساری

تو آن را نام کرده نهر جاری 

جز از من اندرین صحرا دگر کیست؟

بگو با من که تا صوت و صدا چیست؟ 

عرض فانی ست جوهر زو مرکب

بگو کی بود یا خود کو مرکب؟ 

ز طول و عرض و از عمق است اجسام

وجودی   چون   پدید   آمد   ز   اعدام 

از این جنس است اصل جمله عالم

چو   دانستی   بیار   ایمان   اعظم 

جز از حق نیست دیگر هستی الحق

هوالحق گوی و گر خواهی انا الحق 

نمود   وهمی   از  هستی   جدا  کن

نئی   بیگانه      خود   را  آشنا  کن

پیوند پایدار ۱ دیدگاه

سید جعفر شهیدی

فوریه 13, 2008 at 11:05 ب.ظ (Uncategorized)

کاروان شهید رفت از پیش

و آن ما رفته گیر و می‌اندیش

از شمار دو چشم یک تن کم

وز شمار خرد هزاران بیش 

در فرهنگ ایران چهره هایی را می شناسیم که از آنان با پیشوند علامه یاد می شود. این چهره ها افرادی اند که دانششان محدود به یک رشته نیست و از سوی دیگر حتی اگر عمری را در تحصیل در علوم جدید و دانشگاهی سپری کرده اند، ریشه ای نیز در علوم سنتی و قدیمی ایران دارند. نخستین ادیبان دورۀ جدید ایران که با تاسیس نهادهای جدید و از جمله دانشگاه تهران نام آور شدند، همچون دهخدا، فروزانفر، همایی و دیگران چنین ویژگی داشتند. این نسل در ایران نسلی تأثیر گذار بود و بسیاری از آثار تاریخی و ادبی ایران به کوشش همین نسل تصحیح و منتشر شد. در نزدیک به یک قرن از تاریخ علوم در ایران، ویژگی های این نسل به یک سنت علمی تبدیل شد، اما به نظر می رسد که پس از وقوع انقلاب بنا به دلایل گوناگونی که یکی از آن ها می تواند دخالت دولت در امر فرهنگ باشد، این سنت امتداد نیافت. سید جعفر شهیدی یکی از آخرین بازماندگان نسل علامه های ایرانی بود. 

هم نشینی دانش قدیم و علم جدید 

سید جعفر شهیدی در سال ۱۲۹۷ در بروجرد به دنیا آمد، تحصیلا‌ت عمومی خود را در بروجرد گذراند و سپس در سال ۱۳۲۰ برای تحصیل علوم دینی راهی نجف شد و توانست جواز اجتهاد در رشته فقه و اصول دریافت کند. او از محضر بزرگان حوزۀ علمیه همچون آیت الله خویی و آیت الله بروجردی نیز بهره گرفت. به عبارت دیگر او در سن ۳۱ سالگی توانست به درجه عالی در حوزه دینی تشیع دست یابد، اما بیماری سرنوشت او را تغییر داد. او که همزمان با تحصیل در حوزۀ علمیه به زبان عربی امروزی نیز تسلط پیدا کرده بود، به‌ منظور ترجمۀ متون عربی، نزد دکتر سنجابی (وزیر فرهنگ وقت) ‌رفت، اما به او اشتغال به تدریس پیشنهاد شد. شهیدی به تدریس در دبیرستان‌های تهران و همزمان به تحصیل و نوشتن پرداخت و سال ۱۳۴۰ مدرک دکترای ادبیات فارسی‌ را در رشتۀ تاریخ و ادبیات از دانشگاه تهران دریافت کرد. او در دانشگاه تهران نیز از محضر بزرگانی چون فروزانفر و دهخدا بهره گرفت. به این ترتیب او از کسانی است که در دو حوزۀ دانش قدیم و جدید تا سطوح عالی تحصیل کرده است. از دیگر کسانی که در ایران چنین ویژگی ای دارند و در علوم دینی تا سطح اجتهاد و در دانشگاه تا سطح دکترا تحصیل کرده و اکنون به عنوان چهره های دانشگاهی مطرح هستند می توان به مهدی محقق و ابوالقاسم گرجی اشاره کرد. همچنین گرایش به تحصیل در علوم دینی در سابقۀ کسانی همچون شفیعی کدکنی نیز دیده می شود. آنچه دربارۀ این افراد اهمیت دارد، این است که اغلب آنان از تعارضی که میان تحصیل در دانشگاه و حوزۀ علمیه به چشم می خورد، سخنی نگفته اند و به نظر می رسد که توانسته اند به نوعی همنشینی این دو نوع دانش برسند. البته اغلب آنان در مکتب حوزوی نجف تحصیل کرده اند که از قدیم تا کنون از سیاست دوری جسته و غیر سیاسی مانده است. از همین زاویه است که سید جعفر شهیدی علیرغم علاقه ای که مدیران حکومت ایران – حداقل بخش فرهنگی و اصلاح طلب آن- به وی نشان می دادند، هرگز نه در کلام و نه در عمل مسیرش را تغییر نداد. حتی هنگامی که در اولین دورۀ مجلس خبرگان در میان اصلاح طلبان بحث از نامزدی مجتهدانی که لباس روحانیت بر تن ندارند، همچون ابوالقاسم گرجی، مهدی محقق و سید جعفر شهیدی سخن به میان آمد به خاطر بی رغبتی آنان این ایده راه به جایی نبرد. دکتر سید جعفر شهیدی در کارنامۀ خود آثاری در حوزه های مختلف دارد؛ تاریخ، ادبیات، ترجمه و تدوین لغت نامه. 

امتداد فروزانفر و دهخدا 

شهیدی هنوز وقتی خیلی جوان بود با دکتر محمد معین صاحب فرهنگ معین آشنا شد و با معرفی او به عنوان همکار دهخدا در لغت نامۀ دهخدا به فعالیت مشغول شد و رفته رفته به عنوان همکار اصلی و سپس به عنوان معاون موسسۀ دهخدا و بعدها مدیر موسسه به همکاری با این موسسه پرداخت و پس از فوت دهخدا و معین این کار را تا روزهای پایان عمرش ادامه داد، و در واقع ادامۀ لغت نامۀ دهخدا با کوشش او ممکن شد و لغت نامۀ اولیۀ دهخدا تکمیل شد، اما کار بزرگ دیگری را نیز ادامه داد که در همان سنت استاد – شاگردی ایرانی از آن می توان یاد کرد. فروزانفر که به شرح مثنوی مولوی می پرداخت تا پایان عمر موفق به شرح بخشی از مثنوی شد که در سه جلد منتشر شد و شهیدی که از اهمیت کار فروزانفر آگاه بود و رابطۀ نزدیکی با او داشت کار او را ادامه داد و سه جلد دیگر بر آن افزود و هم اکنون یکی از بهترین و ادبی ترین شرح های مثنوی در اختیار علاقه مندان مولوی است. 

ادبیات و زبان فارسی 

اگرچه مهم ترین آثار شهیدی در حوزۀ ادبیات و زبان فارسی را باید اهتمام او به کامل کردن لغت نامۀ دهخدا، همکاری در تدوین فرهنگ معین و شرح مثنوی دانست، اما او در زمینۀ تصحیح متون هم دستی داشته و چند اثر مهم ادبی را تصحیح کرده است که از آن جمله می توان به “شرح لغات و مشکلات دیوان انوری” که انجمن آثار ملی در سال ۱۳۵۸ آن را منتشر کرده است و تصحیح “درۀ نادره” اثر میرزا مهدی خان استرآبادی، که انجمن آثار ملی آن را در سال ۱۳۴۱ چاپ کرده است اشاره کرد که در همان سال موفق به دریافت جایزۀ سلطنتی که مهم ترین جایزۀ کتاب در آن سال ها بود، شد. او گذشته از تصحیح کتاب های قدیمی، در زمینۀ آموزش زبان فارسی نیز کوشش هایی کرد و مقاله های مختلفی را دربارۀ آموزش زبان فارسی و همچنین حوزه های مختلف ادبیات نوشت که در کتاب “ازدیروز تا امروز” توسط نشر قطره منتشر شده است. 

تاریخ اسلام 

شاید بتوانیم بگوییم مهم ترین و مؤثر ترین بخش تألیفات دکتر سید جعفر شهیدی در این حوزه است. این اهمیت هم به خاطر تجدید چاپ های متوالی کتاب های اوست و هم به لحاظ حجم آثار او. بیشترین استقبال هم از این نوع آثار شهیدی به عمل آمده است. البته این استقبال دلایل حکومتی هم می تواند داشته باشد که به بخشی از این آثار روی خوش نشان داده است، اما همه اش هم به خاطر این نیست. شهیدی در این بخش از آثارش کوشش کرده است با خرافه زدایی های رایج که در حاشیۀ شخصیت های دینی شکل می گیرد به نوعی از تاریخ نگاری دست یابد که چهرۀ واقعی شخصیت های دینی را بشود از ورای آن دریافت و به گواه محققان تاریخ اسلام او بنیان گذار مکتب تازه ای در تالیف تاریخ اسلام است. او اگرچه بیش ترین کوشش هایش در حوزۀ تاریخ به تاریخ اسلام اختصاص یافته است، اما دو جلد کتاب نیز با عنوان “جنایات تاریخ” تألیف و منتشر کرده است. 

ترجمه 

سید جعفر شهیدی اگرچه در کارنامۀ ترجمه اش آثاری از نویسندگان عرب هم چون بنت الشاطی و طه حسین دارد، اما این ترجمه ها اغلب مربوط به سال های اولیۀ کار اوست و بیش تر شامل کارهای مذهبی و تبلیغی است. آنچه باعث می شود در کارنامۀ او از ترجمه هم نامی به میان بیاید، ترجمۀ او از نهج البلاغه است که در سال ۱۳۶۸ آن را منتشر کرد و برندۀ کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شد.نهج البلاغه، مجموعه خطبه ها و نامه ها و سخنان امام علی، نخستین امام شیعیان و خلیفۀ چهارم مسلمانان اهل سنت است که از نظر سبک و سیاق آن را می توان در مجموعه کتاب های ادبی طبقه بندی کرد و زبانی شاعرانه دارد. شهیدی در ترجمه اش ضمن توجه به معنا که در متون مذهبی اهمیت بسیار دارد، در حفظ سبک و سیاق و حفظ ارزش های زیبایی شناسی آن نیز موفق عمل کرده و توانسته است ترجمه ای از این کتاب ارائه کند که برخی از صاحب نظران معتقدند بهترین ترجمه است.  یاد این استاد برجسته همواره سبز و گرامی باد، قدر و ارج کارهایش دانسته باد و معانی، مفاهیم و پیام های بزرگ بشری ای که در کارنامۀ گرانبارش به ترویجشان همت گماشت در گوش جان نسل های امروز و فردا نیوشیده و هماره برقرار باد

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

شعر همجنسگرا

فوریه 7, 2008 at 10:12 ب.ظ (Uncategorized)

سلامی دوباره به همۀ شما همراهان گرامی، به شما نیکان یکایک مهرگستر و عاشق و شوریده و جانی ، سلامی چو بوی خوش آشنایی … در اینجا بدون هیچ درنگ و بیشتر در انتظار نهادن دوستان عزیز سراغ اصل مطلب امروز، شعر نو- شعر نویی که سرشار از شور و التهاب عاشقانه و طعم و بوی جنسیت و یگانگی پر وزن، پر تپش و پر عطوفت با هستی جنسی خویش در قلمرو وجود و زندگی همجنسگرای است می روم؛ 4 شعر از نگارنده ی وبلاگ پسران قبیله و 8 شعر (و قطعه) از نگارنده ی وبلاگ همزاد در پی می آورم که  که در آنها هر یک از دو شاعر با ترجمه ی زیبای احساسش به زبان شعر به وسعت و غنای فرهنگ همجنسگرایی ایران کمک خوب و به جایی کرده و سبب پرورش اذهان و دل ها ی بسیاری به وسیلۀ خوانش شعر و همانا عبور سبز و سرخ و زرد ناک ذهن از عطر و عبیر و نشاطمندی باغ های انبوه شعر و شاعری گشته، و ما را دستخوش و باز دچار دلمشغولی های دور و نزدیک و چنان آتشین خویش داشته و می دارد. یکی از تآملات و نظرهای من در اینجا این است که شعرهای این دو شاعر و تنی چند از دیگر نویسندگان و شاعران هم نسل ما دارای این امتیاز هستند که با وارد کردن انواع مسایل و واقعیت های ملموس و تلخ و شیرین زندگی روزانه به فضای یک شعر، نهایتآ به حضور و وجود چشمگیرتر فرد همجنسگرا در متن زندگی روزمره و برخورد و برداشت افرادی با این گرایش احساسی و جنسی با پستی و بلندی هایی که به هر صورت در برش های زندگی فردی و اجتماعی موجودند می افزایند و این امری بسیار مؤثر در آشنایی و آشتی سازنده و لازم جامعه با افرادی که متعلق به این قشرند می باشد. از این اشعار که زمزمه های عشق های خالص پیدا و نهان اند و هویتمند و آزادی جوی و راست گوی، در پی می خوانید.      

از باربد “پسران قبیله”

و ناگهان اکنون 

فصل انگور دارد تمام می شود عاصی
آنجا می نشستیم
زیر درختی که توت قرمز داشت
هوس های ممنوعه تعریف می کردیم
شب ناگهان
روز ناگهان
و پنهان شدن در سایه ی مینی بوس
یا حتی وانت باری
که برای آقای معاون بود
از خشم پرستش اجباری خدایی
که خیلی سخت نمره می داد
آنجا
پشت دروازه
که نگاه را می شد نشاند
جایی که هیچ کس نفهمد
حتی خودش
نمازخانه بود
سکوی اجرا بود
تور والیبال
پله بود
سکوت بود
صدا
مشاعره را من بردم
باختن را هم
سرک می کشیدیم به کتاب
از وهم تابستان بالا می رفتیم
بلد بودیم طوری انتگرال بگیریم
که به هیچ چیز برنخورد
و شب های ناگهان
و روزهای ناگهان
گهواره تاب می خورد هنوز
و کودک پرت می شود در جا به جای این روزگار معصوم
و کودک معصوم پرت می شود در جا به جای این روزگار
هه
چند سالی است که هنوز زندگی جریان دارد
و مشاعره را باور کردم که من بردم
بردم؟
فصل انگور دیگر دارد تمام می شود
دبیرستانم کو عاصی؟    

جنسیت؟

 دخترک
کمي جوراب برداشت
و زير سينه بندش گذاشت
موهاي صورتش را بند انداخت
و پنهان کرد
در تنگ ترين لباس ها
اندام شرمگاهي پسرانه اش را
- از شرم -

دخترک
خيلي شبيه پسرها بود   

صورتک 3 

پسرک ديوانه تمام قد ايستاده
در آستانه درب تمام باز
و توپ پلاستيکي راه راه سفيد و قرمز در دست دارد
نگاهش به نگاهم گره مي خورد
سبزي آماده شده ي يخ زده از مغازه مي خرم
براي سبزي پلو و ماهي شب عيد
ماهي اش را قبلاً خريده ام
دو انگشتر در انگشت هايم انداخته ام
اشاره و شست
چند روز پيش از ته زدم
صورتکم را که بيش از 4 ماه بود از ته نتراشيده بودم
ته ريش خوشايندي روي صورتکم دارم
اين روزها
لباس هاي تازه ام را مي پوشم
و آهنگ هاي شاد گوش مي کنم
حال صورتکم خوب است اين روزها

لرزش سرد و باد سخت پگاه
بوسه ي گرم و حس خوب گناه

شادباشي به آفتاب سپيد
دوربادي به ابرهاي سياه

عطر دستي که لمس خواهد کرد
نامه اي را که مي فتد در چاه

خواب مردي که خواب مي بيند
لحظه هايي که مي شوند تباه

با نسيمي که شهوتش بسيار
با برهنه تني که غرق نگاه

پرسشي را ز همگنان دارم
تا شوم از جواب آن آگاه

«دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاري که مي رسد از راه
يا نيازي که رنگ مي گيرد
در تن شاخه هاي خشک و سياه»* 

 

* دو بيت آخر از فروغ فرخزاد است   

فاصله

تعجب نکن
اگر روزي
اين کلمات را خواندي
و خود را به معشوق اين کلمات نزديک ديدي
به روي خودت نياور
بگذار
در خيال خام پنهان بودگي ام
احمقانه بمانم
و لاشه هاي افکارم را در سايبريا دفن کنم
……..
تقصير تو فقط بودن توست
و زيبايي درون و برونت
اما اين کلمات
- نگرانت نکند -
ترجمان فريادهاي من است
که بي صدا
در درونم مي نوازد
دو رِ مي فا سل لا سي
کلاسيک
……..
دو رِ مي
و تو چقدر از من دوري
فا سل لا سي
فاصله
فاصله
فاصله

و صداي اين موسيقي هر روز بيشتر مي شود
……..
نه
نگران نشو
تقصير تو
فقط بودن توست

از “همزاد” 

 

دریانورد
.
.
.
مرد ِ من
مرد ِ کوچکِ من،
آتش‌های تو
آتش‌های پسرانه‌ی تو
– که مثل ِ درد
کش آمده در تمام ِ تاروپود ِ تن‌ام –
چه وحشیانه معصوم‌اند
□ □ □
ببین که تو
روی سردی ِ این شن‌ها
چه اقیانوسانه موج می‌زنی
ببین که من
لبه‌ی این اقیانوس ِ ابری
چه پرچمانه می‌رقصم
□ □ □
ببین
چه جادوگرانه در من‌ای
□ □ □
مرد ِ من
مرد ِ کوچکِ من،
تو نوح‌ای
دلتنگی ِ ما
توفان است و سیل
و من
چه کِشتیانه می‌روم
□ □ □
مرد ِ من
مرد ِ کوچک ِ من…
.
.
.
  

پا در میان
.
.
.
آیا همیشه بدن‌های‌مان ما را با هم آشتی می‌دهند؟
.
.
.
  

مکعب‌هایی که به دنیا آوردیم
.
.
.
امروز که رفتی، بیچاره شدم من.
تا شب همه‌ش توی اتاق راه می‌رفتم، عشق‌بازی‌های‌مان را که مثل ِ مکعب‌های ترد ریخته بود گوشه- و- کنار ِ خانه جمع می‌کردم، تکه‌تکه می‌کردم‌شان و تکه‌ها را خرد می‌کردم و خرده‌ها را می‌چپاندم توی کمد و زیر ِ تخت، قایم می‌کردم تا کسی نفهمد اینجا بودی.
تا شب که اهالی ِ خانه برسند هی توی اتاق‌ام — که جایی‌ست میانه‌ی معبد و منجلاب — چرخیدم، هی مکعب‌ها را ورداشتم از روی زمین، نگاه کردم، بو کردم، گرفتم‌شان کنار ِ گوش‌ام، مزه کردم‌شان، و کوله‌پشتی و جیب‌های شلوارم را پر کردم از آن‌ها.
امروز که رفتی، بیچاره شدم من.
.
.
.
  

در ستایش ِ سیالیتِ صدای تو
.
.
.
کاش می‌شد بوی تن ِ تو را نوشت، کاش می‌شد بوی تن ِ تو را و سیالیتِ بوی تن ِ تو را کلمه کرد، کلمه‌ها را گره زد به هم و لباسی بافت از متن، شبیه به همان لباس که تن‌ات بود امروز، شبیه به همان لباس که بوی تن ِ تو گیر کرده بود لابه‌لای آن همه تار، لابه‌لای آن همه پود.
.
کاش می‌شد تک‌تکِ آن دقیقه‌ها را که توی اتاق بودی و بی‌کلمگی ِ آن دقیقه‌ها را مثل ِ لباس‌های خیس آویزان کرد از بندبند ِ این متن.
.
کاش آهنگِ صدای تو را می‌شد نوشت؛ عجیب است که کلمه‌ی اسم ِ من با صدای تو که شنیده می‌شود زنگ و آهنگی دارد همان‌قدر سیال که اوراد، همان قدر سیال که ذکر. کاش می‌شد آهنگِ صدای تو را نوشت اینجا.
.
.
.
  

از آن بالا کفتر می‌آید
.
.
.
دوباره حامله‌ام انگار. دل‌ام می‌خواهد بروم، بچه‌م را پشت همه‌ی کوه‌ها به دنیا بیاورم.
.
.
.
  

می‌پوشم‌ات.
.
.
.
چیزی که من می‌خواهم یک جور خنکی ِ زیرپوستی‌ست، یک برهنگی ِ خوردنی، شبیهِ هوای یک جنگل ِ گم‌شده که سه روز توی آن باران آمده باشد، جنگلی که تاشو باشد و شب‌ها بشودش جمع کرد و گذاشت زیر ِ بالش، صبح‌ها برداشت و مثل ِ یک مسواک استعمال کرد.
.
چیزی که من می‌خواهم کتابی‌ست در هزار جلد درباره‌ی راه- و- رسم ِ گرفتن ِ دست‌های آدمی که دوست‌اش داری، در حال ِ با هم رفتن توی کوچه‌های خلوت در عصرهای پاییز وقتی هوا ابر است ولی باران نمی‌آید.
.
چیزی که من می‌خواهم یک دین ِ تازه است، بدون ِ خدا و مقدسات، پر از خیر ِ بی‌حساب و معجزه؛ یک دین ِ تازه که بپوشم‌اش و تسخیرم کند.
.
چیزی که من می‌خواهم یک بسته آدامس ِ ترکِ اعتیاد است، تا بجوم و خلاص بشوم از ترس‌های ماهِ‌ آبان.
.
چیزی که من می‌خواهم خال ِ لب‌هات است. بفروش‌شان. به من.
.
.
.
   

فضای باز ِ صبح: از شهوت و کلمه
.
.
.
یک: از نگاهِ دل‌واپس
خاطرات؛ می‌آیند و همه با هم. می‌آیند و هوار می‌شوند روی سَرم. روی سر ِ من و همه‌ی این لحظه‌ها، این سحرها که می‌خواهم با خودم باشم و بیدار تا صبح. صبحی که می‌آید، خنک و خواستنی و بی‌مرز.
.
دو: از امید و دلتنگی
روزها؛ می‌روند و بی‌تو. بی‌دانشگاه و بی‌برگ. و من که در این خلوتِ خانگی، مخلوطِ عجیبی‌ام از امید و حسرت‌ها. مثل ِ یک کوزه، دلتنگِ شراب. مثل ِ یک شراب، در آرزوی نوشیدن.
.
سه: از دریغ و از بوسه
بوسیدن‌ها؛ یادت هست؟ توی هر بوسه‌ات هزار پرنده‌ی وحشی‌ست، هزار پسرانه‌ی چموش… به من بگو، بگو پسرک: لب‌های تو را آخر از چی ساخته‌اند؟
.
چهار: از همیشگی بودن
کوه‌ها؛ باهم‌اند و تنهای‌اند. همچو ما، باهمان ِ تنهایان.
(الف. بامداد)
.
.
.
   

تاریخ ِ مختصر ِ پسرانه‌های مدرن
.
.
.
یک:
همه چیز از یک ظهر ِ نفرین‌زده شروع شد. ظهری که برمی‌گشتیم از دبیرستان. همه چیز از ظهر شروع شد و از التهابِ آن انباری ِ تاریکِ خانه که پر بود از یک سکوتِ ابدی و پر بود از هیجان ِ کشنده‌ی تجربه‌ی ترس ِ اولین لذتِ دونفره‌ی بدنی. همه چیز از گناه شروع شد: خدا نمرده بود هنوز آن وقت‌ها و گناه، هیبتِ عظیمی داشت به اسم ِ عصیان.
.
دو:
همه چیز از صبح‌های بیست سالگی شروع شد. صبح‌های جاودانه‌ای که پر بودم از یک جور تشنگی ِ بی‌انتها و کُشنده زیر ِ تمام ِ پوست‌ام، پر بودم از یک خالی ِ بزرگ، از یک جاذبه‌ی انسانی. همه چیز از اتاق‌ام شروع شد و از آن موقعی که حس کردم شده‌ام یک آهنربای میله‌ای، از آن موقعی که در آمدم از خانه و احساس ِ عجیبِ مغناطیسی بودن کردم – و این را از انحرافِ ملایمی فهمیدم که گاهی پیش می‌آمد برام در خیابان، موقع ِ راه رفتن و رد شدن از کنار ِ بعضی‌ها.
.
سه:
همه چیز از نگاهِ پسری شروع شد که صورت‌اش پر بود از چیزی شبیهِ صدای باد.
.
چهار:
همه چیز از مدرسه شروع شد. از نیمکت و عصر و از کلاسی که پر بود از بوی خسته‌ی عرق‌های نوجوانانه‌ی دم ِ غروبِ آبان و پر بود از تبِ بلوغ ِ آن روزهای من. همه چیز از گرمای تن ِ یک همکلاسی، همه چیز از یک دیوانگی ِ بی‌هوا شروع شد.
.
پنج:
همه چیز از حروف شروع شد. از چت و اینترنت و پنجره‌هایی که پر بود از حروف:
a و s و l و t و b و v
.
.
شش:
همه چیز از کتاب‌های شعر ِ حافظ و خیام و سعدی شروع شد. از “مرا رازی‌ست اندر دل به خون ِ دیده پرورده”هایی که پر بود از “سلسله‌ی موی دوست حلقه‌ی دام بلاست” و “وقتِ سحر است خیز ای طرفه پسر”. همه چیز از عاشقانه‌های ریز و درشتی شروع شد که از لای کلمات می‌آمدند توی مغزم و سرخوشانه راه می‌رفتند برای خودشان و سوت می‌زدند.
.
هفت:
همه چیز از با هم بودن شروع شد.
.
.
.
 

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

بازکشف فلسفی رابطۀ جنسی و همجنسگرایانه

ژانویه 7, 2008 at 1:18 ق.ظ (Uncategorized)

چون فکر و ذهن انسان از دنیای انفرادی اش وارد کثرت حیات و گونه گونی اجزای آن شد، مسالۀ ارتباط و هویت جنسی بدون شک یکی از مهم ترین مسائلی است که ذهن در این حیطه با آن رو به رو است. سکس یکی از اجزای ساختمان طبیعت انسان است که او با آن سر و کار دارد. همانند سایر چیزهاییکه در زندگی انسان وجود دارند، سکس نیز به وسیلۀ تضادهایی که محصول لازم فکر محدود می باشند بررسی می گردد. همانطوریکه فکر سعی دارد تا زندگی را در قالب تضادهایی چون لذت و رنج، خوب و بد، گوشه گیری و معاشرت، جذب و دفع قرار دهد، همانطور در رابطه با سکس می خواهد بر حسب خودداری و عدم خودداری، به عنوان تضادهایی که راه فراری از آنها وجود ندارد، مسأله را بررسی نماید؛ به نظر چنین می آید که انسان در کل و انسان همجنسگرا به صورت مشخص تر، باید یکی از این دو جنبۀ متضاد را اختیار کند. اما او نمی تواند از صمیم قلب یکی از این دو را انتخاب کند. زیرا وقتی که خودداری را انتخاب می کند ناراضی شده و با اشتیاق به عدم خودداری فکر می کند؛ نیز وقتی عدم خودداری پیش می گیرد، از اسارتش در بند محسوسات واقف گشته و با توسل به خودداری، به طور مکانیکی در جستجوی آزادی از این بند می رود. فکر در هر دو حال در برگیرندۀ نارضایتی مانده و بدین ترتیب یکی از حیاتی ترین و پیجیده ترین مسائل زندگی انسان به وجود می آید، زیرا دو رکن متضاد خودداری مکانیکی (یا لایۀ مقدس مآب شخصیت انسانی) و عدم خودداری، هر دو به یأس می انجامد. برای حل مشکل سکس چه در صورت دگرجنسگرایی و چه در همجنسگرایی، فکر بایستی در یابد که هر دو روش متضاد، مخلوق خیالات و تصوراتی است که آنها تحت تأثیر گمراه کنندۀ خواسته ها کار می کنند. خواستن هم در خودداری و هم در عدم خودداری وجود دارد. به خاطر شهوت، هر دوی آنها به آگاهی که عبارت است از مشاهدۀ جهان و هستی بدون توجیه کردن، محکوم کردن، مقایسه کردن، تعیین هویت و دخالت در گذشتۀ پدیده ها، صدمه می زنند. در نتیجه فکر در هر دو حال بی تاب و بی قرار می ماند. همانطوریکه وجود ابر درآسمان، خواه باران ببارد و خواه باران نبارد، موجب فقدان نور خورشید می شود، همانطور نیز وقتی که فکر انسان از خواسته ها پوشیده شده باشد، به هستی خلل وارد شده موجب فقدان خوشحالی واقعی می گردد. خواه خواسته ها ارضاء گردند خواه ارضاء نگردند، وقتی که فکر به خاطر امیال بی تاب است، تصور مجازی از خوشحالی که ارضاء امیال باشد را می آفریند، و چون می داند که حتی بعد از ارضاء امیال، روح ناراضی می ماند، با توسل به خودداری در جستجوی آزادی می رود.

چون اکثریت افراد علاقه مند نیستند تا به ماورای اضداد خودداری و عدم خودداری راه یابند، حرکاتشان همیشه از یک تضاد به تضاد دیگر و در نتیجه از یک یأس به یأس دیگری می باشد. ولیکن در هر صورت راه کمال هم در تجرد و هم در همسر گزینی – همسری که بنا به هویت وخواسته های اصلی فرد از جنس مخالف یا موافق باشد، باز است. می بایست این حقیقت را در خاطر داشت که منشاء روح در هستی لایتناهی و بی شکل، بدون جنسیت و بخش ناپذیرِ پروردگار که ماورای تمامی تضادها یا سیر تکاملی است، قرار دارد.

با بیداری روح از حالت منفردش، دوگانگی و تکامل نیز آغاز می گردد. ان بخش به خصوص از دوگانگی که به جنسیت مربوط می شود، در مراحل تدریجی تکامل ظاهر می شود. به محض ظهور یک مرکز آگاهی (هر چقدر هم ضعیف) و محیط وابسته به آن، تضاد و دوگانگی پا به عرصۀ وجود می گذارد. در تیرۀ جمادات جنسیت وجود ندارد. در تیرۀ گیاهان و درختان، اختلاف فیزیکی که ناشی از جنسیت است همراه با فعالیتهای بیولوژیکیِ به خصوص پا به عرصۀ وجود می گذارد. گیاهان و درختان از جنسیت آگاه نیستند، زیرا رشد آگاهی در گیاهان و درختان ابتدایی است و بروز آگاهی تحت تأثیر این تفاوت های جسمانی واقع نمی گردد. تماس یافتن گیاهان و درختان نر و ماده، به خاطر مستقر بودنشان در خاک، مستقیماً صورت نمی گیرد، بلکه توسط عواملی مانند باد، حشرات، انسان و غیره به طور غیر مستقیم انجام می گردد. بنابراین اگرچه از نقطه نظر تکامل اشکال، می توان گفت که جنسیت حتی در سطح گیاهان و درختان نیز بروز می کند، امّا از نظر آگاهی خودشان، نمی توان گفت که دارای جنسیت هستند، زیرا آن آگاهی که آنها از دوگانگی دارند، به هیچوجه رنگ جنسیت ندارد. در تکامل جنسیت که نوعی دوگانگی است، گیاهان و درختان بین جمادات که فاقد جنسیت اند و پرندگان و حیوانات که جنسیت را در حد غایی خود دارا می باشند قرار دارند. بلافاصله قبل از این که روح شکل انسانی به خود بگیرد، در آخرین اشکال حیوانی به آگاهی و انرژی کامل دست می یابد. در آن هنگام بدن حیوانی را رها نموده، بدن انسان تقبل می کند. واگشت روح به صورت اشکال انسانی پس از واگشت آن به اشکال مادون انسان صورت می گیرد.

در حیوانات جنسیت نه تنها خود را از طریق فعالیت ها و تفاوت های بدنی بروز می دهد، بلکه عاملی است ریشه دار که بر آگاهی تأثیر می گذارد. چون انسان ها بدن ها و آگاهی خود را از حیوانات پیشرفته به ارث برده اند، لذا خود را با تضاد جنسی مواجه می بینند. در انسان ها جنسیت به اندازه ای رشد نموده که پا فراسوی بدن نهاده و تغییراتی اساسی در روان انسان و در درک و شناخت او از چیستی جنسی اش به وجود می آورد (اینجاست که هویت همجنسگرا یا دگرجنسگرا نیز که شامل درک و دریافت های مشابه و پایدار در طی زمان در تماس با سایر انسان ها، کنش و واکنش احساسی و فیزیولوژیکی، و هر نوع ابراز وجود اصیل تر و خالص تر در عرصۀ جنسیت وهویت خویش است، گسترش می یابند) و خود را از طریق بدن بر حسب اینکه مرد یا زن باشد و گرایشی قوی تر به مرد یا زنی دیگر داشته باشد، بروز می دهند.

بعد از رسیدن به اشکال انسانی برگشت به اشکال مادون انسانی بسیار نادر و استثنائی است. همینکه روح به شکل انسان دست یافت معمولاً واگشتهای بیشماری را در شکل انسانی انجام می دهد. شکل انسان مطابق تأثیرات تجمع یافتۀ اعمال، شرایط معنوی و مادی، گاهی از جنس مرد، گاهی جنس زن و گاهی نیز فردی دارای خصوصیات هر دو جنس (و در هر یک از این حالات با میزان گرایش جنسی کمتر یا بیشتر در اغلب زمان ها به یکی از جنس های دیگر) می باشد. نقایص و امکانات یک زندگانی همیشه توسط تأثیرات ویژه ای که روح در گذشته جمع آوری نموده، معین می گردند. چیزهایی که برای پیشرفت روح لازمند به ماهیت تأثیرات تجمع یافتۀ اعمال وابسته اند. لذا عملاً این تأثیرات تجمع یافته معین می کند که روح در مشرق زمین یا مغرب زمین، یا چه بسا در سیاره ای دیگر، به شکل مرد یا زن، و نیز دارای هر گرایش جنسی، در دورۀ بخصوصی از هستی واگشت نماید. 

چون جوهرها و اشکال مرد و زن، هر دو برای خودشناسی لازمند و مکمل یکدیگرند، لذا صحیح نیست که یکی را از دیگری در کلیت خود و یا به واسطۀ پذیرفتن صورت های خاصی از ارتباط با جنس دیگر در زمان های مختلف، مهتر و مهمتر از دیگری بدانیم. اگرچه تفاوت هایی بین ماهیت امکاناتی که این اشکال فراهم می آورند موجود است، لکن هر دوی آنها ضروری می باشند. روح به خودی خود ماورای هر شکلی از تضاد می باشد، منجمله تضادی که بر جنسیت مبتنی است. امّا برای اینکه پختگی لازم برای این تجربه را به دست آورد، روح باید بارها به صورت مرد و زن تولد یابد. قبل از رهایی از قید تأثیرات اعمال، روح باید تعداد بیشماری از شکل های مرد و زن را تقبل کند. روان پوش روح، تجارب تجمع یافته ای که به اشکال مرد و زن مربوط می شوند را در خود نگاه می دارد. چون روح خود را به صورت بدن می شناسد، گرایش های روانی که با جنسیت بدن و گرایش جنسی ممکن یک موجود هماهنگی دارند، واسطه ی مناسب برای ابراز خود را به دست می آورند. گرایش های روانی وابسته به خصوصیات جنس مخالف به علت ناهماهنگی هایی با جنسیت بدن و مناسب نیافتن وسیلۀ ابراز، معمولاً در بخش ناخودآگاه روان قرار می گیرند. وقتی روح یک بدن زنانه به خود می گیرد، گرایش های مردانه پشت پرده می مانند و فقط گرایش های زنانه ابراز می گردند. به همین طریق وقتی روح یک بدن مردانه به خود می گیرد، گرایش های زنانه پشت پرده می مانند و فقط گرایش های مردانه ابراز می گردند. شناسایی با بدن به منزلۀ شناسایی با جنسیت بدن است، بنابراین فقط آن قسمت از روان که با جنسیت بدن هماهنگی دارد، وارد عمل می گردد. ولیکن چون قسمت دیگر روان در ضمیر ناخودآگاه نهفته می ماند، در بخش آگاه، احساس عدم کمال و گرایش به برقراری کمال از طریق گرفتن ارتباط با نیمۀ دیگر سازندۀ روان که دارای خصوصیات جنس دیگر است ایجاد می گردد، و به لحاظ فیزیکی وجود این نیمه می تواند یا در بدنی دیگر باشد یا این که شخص از هر جنس که هست، امکان دارد در بازگشت به خود و کنکاش در درون خود این نیمه را بیاید و با ارتباط بیشتر و وسعت بخشیدن به دیگر بُعد جنسی وجودش، جاذبۀ جنسی اش را برای یکی از دو جنس که جنس موافق یا جنس مقابلش باشد، یا افراد هر دو جنس افزون سازد. در طی این جریان، یعنی تماس با نیمۀ جنسی دیگر، ضمیر ناخودآگاه که مغایر جنسیت بدن است، در نقطه ای به جستجوی ابراز خود به واسطه ی ارتباط گیری با بدنی دیگر بر می آید. از این نقطه نظر می توان گفت که جاذبۀ جنسی نتیجۀ کوششی است که فکر به منظور وصل شدن با ضمیر ناخودآگاه انجام می دهد. سکس، ابراز کوششی است که فکر برای جبران جدایی که در نتیجۀ شناسایی با جنسیت بدن به وجود می آید انجام می دهد. به هر صورت، این کوشش برای رفع جدایی ممکن است به شکست منتهی شود، زیرا که نه تنها به شناسایی روشن تر با بدن وابسته است، بلکه ممکن است با قرار دادن بدن جنس مخالف در قطب مقابل و دلبستگی و وابستگی به آن، شناسایی واقعی و آرامش بخش تری از خواسته های بدن وعملکرد متناسب با تمایلات پرورش دیده و تمرکز یافته ی حسی و درونی به وجود نیاید و این جاست که اهمیت این شناخت و ارتباط گیری مقتضی و متناسب با افراد هر یک از دو جنس که پس از تشخیص هویت جنسی حقیقی فرد در طی زمان صورت می گیرد، برجسته تر می شود.

در یاد داریم که اعمال زندگی های گذشته نیز شرایط و موقعیت های این زندگی را در عرصه های گوناگون همچون هویت و گرایش جنسی انسان تعیین می کنند و اعمال این زندگی هم در تعیین شرایط و موقعیت های آینده دست دارند. زندگی های متناوب فقط به ظاهر منفصل هستند. تأثیرات تجمع یافتۀ اعمال، به عنوان عامل تعیین کننده در بدن ذهنی که در تمام زندگی های روح باقی می ماند وجود دارد، و زندگی های روح متأثر از آن تأثیرات تجمع یافته می باشد.  

3yg09l51.jpg

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

به یاد ساویز شفایی

ژانویه 6, 2008 at 1:37 ق.ظ (Uncategorized)

ساویز، یک پیشتاز ایرانی

نوشته ی جک نیکولز

ترجمه ی ِآیدین مختاری

در دهه ی 1980، زمانی که من ساویز شفایی را برای اولین بار ملاقات کردم او سالهای پایانی دهه سوم عمرش را میگذراند. در 21 ماه مارس، من به همراه گروهی از ایرانیان دور از وطن خویش به خانه ی او دعوت بودیم تا نوروز، سال نوی ایرانی را در کنار هم جشن بگیریم.  آن زمان سال های زیادی از آشنایی و شناخت من از ایرانیان می گذشت. مردمانی که تأثیرات و احساسات بسیاری را در من برانگیخته اند و از زمانی که تنها 12 سال داشتم علاقه ی عمیقی نسبت به سرزمین رنگارنگ و فرهنگ غنی و پر اصالتشان در وجودم ایجاد کردند.

پس از اولین ملاقاتی که با بچه های ایرانی هم سن و سالم در سال 1950 داشتم همواره این مسئله در ذهنم مطرح بود که چرا در مقایسه با آنان پسران امریکایی و هم فرهنگ من برای نشان دادن محبت و علاقه ی متقابلشان به یکدیگر چنان صرفه جویانه و مقید عمل می کنند؟ مثلاً این که تنها به زدن دست بر پشت هم (عملی با بار معمول تر اجتماعی) بسنده میکنند. و این در حالی بود که هم سالان ایرانی من به راحتی (حتی در مقابل والدین خویش) عشق پاک و بی آلایش خود را در رابطه ای که با هم داشتیم ابراز می کردند – عشق و مهری عمیق و دارای بار همجنس گرایانه توأم با آغوش گشایی ها، دست کشیدن ها، و حتی بوسه زنی بر روی همدیگر.

من مطلع شدم که ساویز شفایی در اوایل دهه ی 1970 سخن رانی ای در جمع هم شاگردیهایش در دانشگاهی در شیراز داشته که بدون شک میتوان از آن به عنوان نخستین سخن رانی آزادانه و آزادیخواه در راستای مسائل و حقوق همجنسگرایان در درون ایران یاد کرد. پس از آن تاریخ و بعد از رسیدنش به امریکا، او عمیقاً مشغول مطالعات جامعه شناسی شد و به زودی تبدیل به یک فعال جدی نه تنها در عرصه ی آزادی همجنسگرایان زن و مرد، بلکه در عرصه ی چند جنبش مردمی دیگر نیز شد.  او مقاله ی من را تحت عنوان “شناخت مردانگی: آگاه و آزادسازی مردان”  (انتشار یافته از سوی مؤسسه ی پنگوئن، سال 1975) خوانده و به زودی به اهمیت بیشین نقش آفرینی، وضع تعاریف روشن تر و با بار آکادمیک تر، پذیرا تر و پذیراننده تر در عملکرد متقابل و روابط میان دو همجنس پی برده بود. ساویز در این زمان به عضوی فعال در جنبش های نوجوی اجتماعی تبدیل شده بود و مدافع علنی حقوق همجنسگرایان در جنوب امریکا بود.  

جشن سال نو در خانه ی او آن وجه پر شور و حال شخصیت ایرانی را به من می نمایاند که پیوسته از سالهای جوانی شیفته ی آن بوده ام. این ساویز بود که بدون هیچ خجالتی برای مهمانان خود میرقصید. و من از شنیدن شعرخوانی زیبای او از شاعران بزرگ و برجسته ی ایران همچون حافظ و مولانا به شور و وجد میامدم. شاعرانی که احساس و عواطف و هویت تمام ایرانیان به نام و اشعار آنان گره خورده است. و پس از آن نوبت اشعار خود او بود …  در آن دوران، جنگ ایران و عراق در اوج بود و بسیاری از تبعیدیان که نوروز را در خارج از وطن پاس می داشتند نگران اوضاع و امنیت خانواده های خود در درون ایران بودند. و اما رژیم آخوندی حاکم در طی آن سال ها نیز همچنان مست از باده ی قدرت و مشغول اعمال محدودیت بر مردم ایران بود. با این حال، ساویز این توان و استعداد را داشت که همواره دوستان خود را بر سر آنچه پادزهر و شیوه ی مقابله با وضع موجود و نگرانی های مربوط به آن میدید متمرکز و متحد نگه دارد و این توانایی و استواری در آهنگ صدا و کلام مطمئن او که به گوش میرسید پیدا بود. در واقع این شیوه از مقابله ی تؤام با خوشبینی و در عین حال چاره و تدبیرجوی با مسایل و مشکلات ریشه در فرهنگ عمیق و فوق العاده ی ایرانیان دارد. 

پس از آن جشن، من شعری در تشکر از ساویز به خاطر دوباره زنده کردن پر شور و شوق خاطرات و دوستی های ایام جوانی ام سروده و به او تقدیم کردم. خاطراتی که از یک سو مربوط به آشنایی های نخستین من با فرزندان دیپلمات های ایرانی در واشنگتن بود. شعری که من به ساویز تقدیم کردم “هم پیمانی نوروز” نام داشت. 

(به دلیل پرهیز از تغییر دادن هویت و فضای اصلی شعر متن انگلیسی آن در پی آورده شده. م.) 

 Nouruz Reunion  

Back to old Persian roots I go, touching young skeptics and old
mystics, fondling each disappearing seed that falls
behind a garden wall.
I hear the plaintive songs, the minor key of majesty and march,
I see the woman strong, sure-footed as she speaks.
I feel the probing eyes of spirit men, their faces lit by wily kindness,
the Persians of my childhood days.
The poetry begins. The human voice resounds.
So serious is each refrain,
so gratefully received.
The Persians chant into my soul,
as in the days of old.
These the earnest tones long missed;
These the sounds to call the future.
I join the probing question-themes, I giggle with the rest
at worldly clowns.
As quickly as the laughter fades, as sun goes down,
I am resolved that darkness will not win.
I cross a bridge on moonlit streams;
I see a flock of birds on high
and fly with them.
Baghdad bombs rain,
and clouds of mustard gas choke TV screens.
I bite into a Persian sweet. I marvel at a fresh-plucked fruit.
I listen to my heart.
Iran, Iran, it sings, My Unlived Dream:
to sit by some clear Persian brook,
nursing an old obsession for your lore.
O ancient Crossroads land, how quick you come to light
in exile Persian eyes
.

در همان سال بود که ساویز عشق راستین و شریک واقعی خود را که (جیم فورد) امریکایی بود یافت.  دوست ایرانی من و شریک تازه ی او جشنی را به عنوان مراسم اعلام تعهد و پایبندیشان به یکدیگر در یک محفل دوستانه برگزار کردند. من نیز یکی از حضار این جمع بودم که به نوبه ی خود از محبت و تأثیری که ازاین زوج پر عشق و ایمان گرفته بودم سخن گفتم و همگی با تبریک به آنها آینده ی خوب و شیرینی را برایشان آرزو کردیم. یکی از موارد پر اهمیتی که در آنجا مرا متوجه خود ساخت تنوع و گوناگونی دلایل شرکت کنندگان برای شرکت در این جشن بود. اکثر آنان اعضا و نمایندگان نهضت های صلح جو و عدالت جوی بودند و در میانشان فعالان همجنسگرایی، فمینیست ها، افراد مدافع محیط زیست، و چندی دیگر از آزادیخواهان مردمی نیز حضور داشتند.

ساویز و مادر دوست داشتنی اش (مهین) برای سالها صاحب و گرداننده ی یک فروشگاه مواد غذایی طبیعی و سلامت بخش در “وینتر پارک” در ایالت فلوریدا بودند. این فروشگاه محلی بود که مردان و زنان نماینده ی جریان های نوجوی و مترقی از سراسر ایالات امریکا به آن گذری داشتند. لختی درنگ و دیدار دوستان بود با همدیگر همراه با چشیدن نوشیدنی یا شیرینی خوشگواری از محصولات آنها و گفت و گو های زنده و داغ پیرامون حوزه ی کاری هر یک از آنان – صحبت هایی که از لحاظ تآثیر گذاری مثبت بر فعالیت خود این افراد و اهداف مشترکی که با هم داشتند بی نظیر بود.

ساویز هیچ فرصتی را برای معرفی من به جریان نوپای آزادی خواهی همجنسگرایان ایرانی از دست نمی داد، و هم او بود که شعر مرا در ارتباط با نوروز در اوراق نشریه ی هومان، مجله ی متعلق به همجنسگرایان ایرانی منتشر کرد. یک بار با ساویز به همراه دوستی که بعداً سردبیر نشریه ی هومان شد در محل سکونت من که یک نقطه ی ساحلی و خوش آب و هوا بود ملاقاتی داشتیم. در واقع همکاری ما در طی انتشار هر یک از شماره های مجله ی هومان ادامه داشت و این برای هر دوی ما یک همکاری افتخارآمیز بود. سرانجام ساویز تحصیلات خود را در رشته ی خدمات اجتماعی به اتمام رساند و البته در طی این مدت – بنا به روحیه ی معمول خود – در دانشگاه نیز دوستان زیادی پیدا کرده بود. او یک دانشجوی برجسته بود و گذشته از درس خود به شهروندانی که مسائل و مشکلات فردی و اجتماعی ای مرتبط با حوزه ی علاقه و فعالیت او داشتند نیز کمک و مشاوره می داد. با همراهی (جیم)، همدم و شریک همیشگی اش، او پس از چندی علاقه و احترام جامعه ی همجنسگرایان اورلاندو را نیز  متوجه خود ساخت. این دو یار و شریک واقعی در طی مراسمی سالیانه به جامعه ی همجنسگرایان محل زندگی خود معرفی شدند و جایزه ای نیز از طرف یک انجمن متعلق به آن جامعه دریافت کردند که به درستی پاداش امید و الهامی بود که به دلهای بسیاری ارزانی داشته بودند. 

اما متأسفانه پس از چندی همراه با رکودی که در کار و حرفه ی مشاوره ای ساویز ایجاد شد، خبر ناگواری نیز حاکی از وجود خللی در سلامت او به گوش من رسید و آن این بود که وی مبتلا به یک تومور سرطانی لاعلاج شناخته شده بود. هم اکنون وضع او وضع و موقعیت بیماری بود که ناگزیر انتظار مرگ فراروی خویش را می کشد. اما این بیمار – به درستی همچون سربازی دلاور – با چنان شفافیت و شجاعتی با مسئله ی مرگ خویش روبرو شد که تنها از چون اویی می توان انتظار چنین برخوردی را داشت. وقتی به گذشته می نگرم، می بینم که او نمونه ی این شهامت را یک بار هم چندی پیش از آن تاریخ نشان داده بود، و آن در سفر موقت اش به ایران بود که با وجود فعال بودن، همجنسگرا بودن و با آگاهی اش از تهدیدهای بنیادگرایان مذهبی، برای ملاقاتی واپسین با مادربزرگ بیمارش عاشقانه و مؤمنانه تن به سفر سپرد، آری، سفری دلخواسته برای دیدار دیار و بستگان خویش. سفری که همانا می بایست پروازی آزادانه به آشیانه ی خویش می بود، ولی متأسفانه در شرایطی که حکومتی مرتجع ایجاد کرده، مدت هاست که اینچنین پروازی برای خیلی از اهل آن آشیان میسر نشده است. در روزهای پایانی یک تابستان گرم بود که من کارت دعوت به شرکت در پنجاهمین جشن تولد ساویز را دریافت کردم. روز مقرر فرا رسید و من در زودترین زمان ممکن و مناسب، از نقطه ی ساحلی محل اقامتم وسیله ای کرایه کردم و در میان احساسی گنگ و خاص از شادی، اندوه و نگرانی راه اورلاندو را در پیش گرفتم. او خود میدانست که تا رفتنش فاصله ای کم در پیش است. ما دوستان او نیز همچنین.  با خود می اندیشیدم که با توجه به این وضع، چه شور و حال و چه گونه جشنی می توانست در پیش باشد؟   

پس از رسیدن به آنجا، جمعیتی بالغ بر سی نفر دیدم که نیمی از آنان امریکایی و نیم دیگر ایرانی بودند و از زن و مرد در منزل ساویز شفایی گرد هم آمده بودند. در آن لحظات در حالی که من نیز به این جمع همدل و فرهیخته می پیوستم با خود فکر می کردم که اگر ما بخواهیم شخصیت یک فرد را با میزانی توجه و نظر به دوستانی که او در گرد خود دارد سنجیده و بشناسیم، در این صورت شخصی چون ساویز بالاترین نمره های ممکن را به خود اختصاص داده است. او در برخی لحظات خسته و رنجور به نظر می رسید، ولی خود پیدا بود که چشمان امیدوارش از کانون اعتماد و اطمینانی درونی روشنی می گرفتند که موجب می شد تا او هر لحظه ی زنده بودن را پاس دارد و از آن لذت برد. او به ما گفت که از مرگ هراسی ندارد. چهره ی شاد و بشاش او نیز صحه ای بر این گفتار و بازتاب احساس درونش بود. دوست ایرانی من زندگی ای داشت که اینک به راستی میبایست هم به آن افتخار کند. و هر یک از ما نیز که به دوستی با او افتخار می کردیم به نوبه ی خود او را دلگرمی دادیم و هر کس به بیان تأثیری پرداخت که به شکلی خاص در طی این سالیان از ساویز گرفته بود.

در میان جمع اساتید دانشگاه، شاعران، نویسندگان، فعالان حقوق بشر و دانشجویان حضور داشتند. در این میان چهره های اندوهگین اندک به چشم می خوردند، هرچند یک خانم ایرانی آشکارا می گریست. ولی ساویز خود مثل همیشه مشتاقانه به استقبال و بهره بردن از هر لحظه ی زندگی می شتافت و می خواست مهمانانش نیز زندگی را جشن گرفته و و از آن لذت برند. من دقت داشتم که چه گونه (جیم) شریک وفادارش، ساویز را در رسیدگی به مهمانان و برگزاری هر چه بهتر جشن یاری می رساند و با دیدن این صحنه ها با خود می اندیشیدم که روش و رفتار این مردهای مهربان چه جلوه ی با شکوهی دارد. ساویز چه انتخاب خوب و به جایی در مورد شریک و همدم زندگی خود داشته و چه خوشبخت بوده و هست که بسیاری افراد او را بسیار دوست میدارند.

موی سیاه او در اولین دیدارمان اینک تقریبا به سپیدی برف گشته بود. خصوصیات فیزیکی ساویز در اینجا مرا به یاد مردی می انداخت که من در اوایل زندگی ام، در حدود پانزده سالگی، می توانم بگویم در مقام مرشد و راهنما برای خود برگزیده بودم چرا که وی را، خصوصاً با آن سن و سال و روحیاتی که داشتم، به غایت مجرب و دانا می دیدم. آن مرد مسن و کاردان و راهنما برای من، یکی از نخستین فرستاده های سیاسی ایران به امریکا و اولین مرد ایرانی ای بود که دیدم با زنی امریکایی ازدواج کرده بود. و در قیاس با او ساویز، اولین مرد همجنسگرای ایرانی بود که رسماً با مردی امریکایی وصلت کرد. موی سپید در ظاهر نیز او را همان عاقله مردی که در واقع بود نشان میداد و گفتی تاجی بود بر سرش که خرد و روشنی درونش را باز مینمایاند.به آرامی به مادرش مهین گفتم : وقار و جذبه ی پسر شما که اکنون به کمال درونی رسیده، برای من یادآور خوب ترین امتیازات و خصوصیات والای فرهنگی است که کسانی چون او را در دل خود پرورده است- فرهنگ ایران، ایران غنی و کهن. 

اکنون که این مقاله را می نویسم، ساویز هنوز زنده است. عشق و علاقه ی من به او نیز همچنان می گسترد. دلایل من برای تحسین او متعددند. من به خوبی می بینم که جرأتی که با آن با مرگ روبه رو می شود چه قدر در او طبیعی است. شیرینی و اهمیت این موضوع زمانی افزایش می یابد که درمی یابیم او خود عمیقاً آگاه و خوشحال است از هدفی که با آن زندگی کرده و میکند، و آن همانا کار مستمر و مؤثر برای از بین بردن آلام و ناهمواری های بیهوده، زاید و دون شأن انسان آگاه و آزادی است که در امروز این جهان زندگی می کند. کار و تلاشی که او به درستی، با توانی مضاعف و مرگ ناپذیر در طی همه ی این سالها به انجام آن همت گماشت. 

آن روز، زمانی که جشن تولد ساویز را ترک می گفتم از بخت و اقبال خود تشکر کردم که این انسان را در زندگیم قرار داد و به من شناساندش. تردید و دلهره ای که پیش از ورود به این محفل آموزنده داشتم اینک از وجودم رخت بربسته بود. به جای آن تردید و بدبینی، مصراع هایی از شعرم را به یاد آوردم که دوازده سال پیش به ساویز تقدیم کرده بودم: 

در آن فاصله که لبخندی رنگ می بازد

در همان گاه که خورشیدی فرو میشود

با من این یقین به جاست

که تاریکی را نیز پایانی در پیش است

که آن را فیروزی از پی نیست.

scan11_2-7523111.jpg 64.jpg

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

صدا و سکوت

ژانویه 3, 2008 at 12:09 ق.ظ (Uncategorized)

زن امروز

گفتاری پیرامون فمینیسم

 تاریخ نشان داده است که صدا و سکوت آشتی ناپذیرند، چرا که با صدا میتوان به قدرت رسید، سرنوشت را رقم زد  و آگاهی یافت.  با سکوت اما سرکوب شد و مطیع ضعف و سستی گردید.  صدا خیزش میشود و شهامت می آفریند.  (آغاز) همیشه عمل و حرکتی پر وسواس بوده، مخصوصاً برای نوشتن یک مقاله، مطلب، نقد یا داستان آدم را به بیش از حد فکر کردن وا میدارد، چون حرف اول است.  به نظر من صمیمانه ترین آغاز (سلام) است.  این کلمه آدم را یک قدم از بیگانگی دور میکند و انگار قطار طویلی است که (دوست) های بسیاری را با باری از محبت از پل عاطفه عبور میدهد.  برای آن که در عرصه ای اجتماعی و فرهنگی با هم همکاری کنیم لزومی ندارد که کلمه ها و اصطلاحات سخت و دور از ذهن به کار ببریم.  کافی است شجاع باشیم و قدم اول (آغاز) را برداریم.  ساده نویسی گزینه های بیشتری پیش روی ما قرار میدهد.  نوشتن یک خاطره، یک داستان، اتفاقی که در هر جای جهان برای یک زن پیش آمده، تحلیل و بررسی فیلم و تاتر ایرانی و غیر ایرانی، سرگذشت های عبرت آموز زنان مختلف که نوشتار آن در واقع بر تحرک داشتن ما در فضای اجتماعی تاثیر گذار است می توانند در شناخت فرهنگ یک کشور،  نقش و ارزش زن در آن جامعه را به ما بشناسانند که چه بسا ما را از خیلی گرفتاری های فکری رها سازد.   با امید شنیدن صدای شما که (آغاز) را هم صدا شویم.

فرح آریا  

معمولاً وقتی از حقوق (زن) صحبت می رود  همه – به انضمام زنانی که لقب روشنفکری را یدک میکشند -  از دریچه ی دید خود نسبت به موضوع حساس میشوند.  اکثراً مردانی که از دیدگاه تدافعی و محافظه کار به موضوع نگاه می کنند (و  بیشتر این مردان در محور چالش های فمینیستی قرار دارند) زن را فرودست می انگارند، چرا که زن  در یک چارچوب مرتب و منظم  همسر است، مادر بچه هاست، و در تختخواب زن اختصاصی پاکیزه ای است که “لباس بخت عروسی” و “کفن سفید” در خانه ی شوهر بر تن او می نشیند.  در خیلی از کشورهای پیشرفته نیز هنوز زنان با “بسوز و بساز” در قید و بند هستند.  اما مردانی که همچنان در پی مقید کردن زنان بر می آیند…  این واپسگرایان هنوز باور ندارند که زنان از قالب سطحی بودن بیرون آمده و از خودشان هم فراتر رفته اند.  ما به این دلیل در این مجال به فمینیسم پرداخته ایم که برای خیلی از اذهان نکات و ارزش های عمده و اساسی این مکتب را به صورتی مختصر و مفید روشن کنیم، خصوصاً با توجه به این که فمینیسم از نظر بسیاری افراد جدایی خواهی است یا حقی که تا به حال گرفتن آن را فراموش کرده اند. گروهی نیز با توجه به معنی اخیر  و بیشتر در مهاجرت  برداشت و برخورد “برتری خواهی” پیرامون فمینیسم دارند.  باید گفت ان بخش از این افراد که فمینیسم را تقبیح میکنند به درستی در باره ی فمینیسم چیزی نخوانده اند و فقط بر اساس تبلیغات دروغین سطحی و وسیعی علیه آن و نوشتارهایی بی محتوا  با فمینیسم مخالفند.  مثلاً اغلب رسانه ها که عمدتاً در کنترل مردانند  با معرفی فمینیست ها به عنوان زنان “مردنما”، “خانمان برانداز”  و “از مرد بیزار” به رواج تعابیر غلط از فمینیسم دامن میزنند.  هم چنین است در مورد گروه های  مختلف مذهبی و سیاسی که رهایی و آزادی زنان را تهدید آمیز می بینند.  اما چرا این قدر به فمینیست ها حمله می شود و چرا فمینیسم اساساً غلط تعبیر شده است؟  دلیلش این است که شمار کمی از مردم دنبال معنای واقعی این مکتب (همچون بیشتر مکاتب دیگر – لااقل در طی سالیان اول مطرح شدن مکتب در جامعه) بوده اند و در مورد فمینیست ها این که آنها واقعاً چه می خواهند.  فمینیسم  بر خلاف اکثر “ایسم” های دیگر  در طرح نظری واحد ریشه ندارد.  هیچ شخص واحدی هم تلاش نکرده است تا آن را به گونه ای تعریف کند که برای همه در همه ی زمان ها کاربرد داشته باشد.  در نتیجه، تعریف فمینیسم می تواند تغییر کند و تغییر هم می کند.  چون فمینیسم بر واقعیات ملموس تاریخی و فرهنگی و سطوح متفاوت آگاهی، ادراک و کنش افراد بستگی دارد.

فمینیسم مجموعه ای است از اندیشه های متحول و مختلف در خصوص برقراری و گسترش برابری و آزادی جنسی و در زمینه های متعدد فکری و عملی، فردی و اجتماعی در برگیرنده ی حقوق، خواست ها و علاقه مندی های زنان می باشد. چنان که تا به حال اشاره شد  این اندیشه ها چنان پراکنده و گونه گون اند که نمی توان نام یک ایدئولوژی واحد بر آن نهاد و در واقع  مکتبی است بر آمده از احساس بی عدالتی از سوی زنانی که از اعطای برخی حقوق به مردان  صرفاً به این دلیل که مرد هستند و محروم کردن زنان از آن حقوق صرفاً به این دلیل که زن هستند آزرده خاطرند.  این واکنش در برهه های مشخص نیروی محرکه ی این جنبش ها را در کسب حقوق و فرصت های برابر زنان و مردان در نظام حقوقی، آموزشی، اقتصادی و اخلاقی ی جامعه فراهم آورده است.  در واقع  فعالیت های فمینیستی را می توان به دو دوره ی اصلی تقسیم کرد :  دوره ی نخست از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم – یعنی از 1870 تا 1920میلادی -، و دوره ی دوم  پس از رکودی چهل ساله در دهه های 1960  و 1970 میلادی. فعالیت های فمینیستی  به ویژه در دور اول در ایالات متحده، کشورهای پروتستان، اروپا، بریتانیا و امپراتوری سفید، یعنی در مناطق پیشرفته تر صنعتی و اقتصادی دنیا قدرتمندتر بود. با این که فمینیسم جدید دهه های 60 و 70 دیگربار بیش از همه این مناطق را متاثر کرده است اما کشورهای دیگری چون کشورهای کاتولیک و بعضی کشورهای جهان سوم نیز شاهد خیزش و جنبش فمینیستی بوده اند. 

فمینیسم در قرن هفدهم (زمانی که این مفهوم برای اولین بار به کار گرفته شد) معنای خاصی داشت که با معنای امروزی آن بسیار متفاوت است. و البته تفاوت های آشکاری بین آنها وجود دارد. فمینیست های دوره ی اول به طور کلی اهدافی مشخص و محدود داشتند که در میان گروه های گوناگون بر حسب اوضاع و احوال محلی تفاوت اندکی باهم داشت و دستخوش تحولات چندان عمده ای هم نشد. برعکس، فمینیست های جدید تحت عنوان هواداران “جنبش آزادی بخش زنان” اهداف تنظیم شده ای پیش رو ندارند و در نتیجه اهداف آنان حد و مرز نمی شناسد.  قابل توجه است زنانی که با توجه به همه ی معیارها مشابه به نظر می رسند نیز ممکن است به گرایش ها و مباحث گوناگونی در حوزه ی اندیشه های فمینیستی اعتقاد داشته باشند.  این که فمینیست ها در تبیین پدرسالاری و سلطه ی مردان به چه دلایل تاریخی اشاره می کنند و این که برای مبارزات خود چه اهدافی را بر می شمرند دو عاملی است که مباحث مطرح در حوزه ی اندیشه های فمینیستی را از هم جدا می کند.  با این حال دو تعریف از فمینیسم وجود دارد که زنان فمینیستی بنگلادش، هند، نپال، پاکستان و سریلانکا نیز در نشستی بر سر آنها به توافق رسیده اند. 

تعریف اول – آگاهی از سرکوب و استعمار زنان در جامعه، محل کار و خانواده، و اقدام آگاهانه برای تغییر این وضعیت.

تعریف دوم – فمینیسم یعنی این که بفهمیم کار زنان، جسم آنها و تمایلات جنسی شان با ایدئولوژی ی پدرسالاری کنترل می شود و زنان در خانواده، محیط کار، و به طور کلی، تحت ستم هستند و استثمار می شوند؛ سپس برای دگرگون کردن وضعیت فعلی آگاهانه قدم بر داشته شود.

فمینیست ها واقفند که زنان در سراسر جهان صرفاً به دلیل جنسیتشان برای دسترسی به غذا، بهداشت، آموزش، اشتغال و مشارکت در فرایندهای تصمیم گیری در نهادهای اجتماعی، فرهنگی، دینی، سیاسی و اقتصادی تبعیض و نابرابری را تجربه می کنند. 

از این تعریف چنین بر می آید که آگاهی از جنس گرایی به تنهایی کافی نیست.  این آگاهی می باید با اقداماتی برای به چالش کشیدن سلطه ی مردان همراه شود. به عبارت دیگر، برای فمینیست بودن لازم نیست به گروه خاصی تعلق داشت؛ هر چند برای انجام اقدامات مؤثر بهتر است که به هر حال عضو یکی از گروه های فعال بود.  

بنا به این تعریف مردان هم می توانند فمینیست باشند، هرچند که بعضی گمان می کنند این امر غیر ممکن است و باور دارند که فمینیسم بر تجربه ی فردی استوار است.  بنابراین مردان موافق را حامی فمینیسم می دانند نه فمینیست.  

این بود گفتاری فشرده و جامع پیرامون مکتب فمینیسم.

برگرفته از: ایران استار / شماره ی 537 / 5 نوامبر 2004/  فرح آریا

اقتباس و ویرایش :  آیدین مختاری

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

پرواز با خورشید

دسامبر 18, 2007 at 12:38 ق.ظ (Uncategorized)

بگذار كه بر شاخۀ اين صبح دلاويز
 بنشينم و از عشق سرودي بسرايم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبكبال
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم
خورشيد از آن دور از آن قلۀ پر برف
آغوش كند باز  همه مهر  همه ناز
سيمرغ طلايي پر و بالي است كه چون من
از لانه برون آمده  دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرور است
آنجا كه سراپاي تو در روشني صبح
روياي شرابي است كه در جام بلور است
آنجا كه سحر گونۀ گلگون تو در خواب
از بوسۀ خورشيد چون برگ گل ناز است
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است
من نيز چو خورشيد دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم كه نپويم
هر صبح در آيينۀ جادويي خورشيد
 چون مي نگرم او همه من من همه اويم
او روشني و گرمي بازار وجود است
 درسينۀ من نيز دلي گرم تر از اوست
او يك سر آسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست
ما هر دو در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب پا به فراريم
ما هر دو در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديدۀ جان محو تماشاي بهاريم
ما آتش افتاده به نيزار ملاليم
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم
بگذار كه سرمست و غزلخوان من و خورشيد
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم

زنده یاد فریدون مشیری

89.jpg

پیوند پایدار تا کنون 2 نظر داده شده

مهرگان

دسامبر 17, 2007 at 1:34 ب.ظ (Uncategorized)

 * دوستان، من این نوشته را اخیراً از بین یادداشت های قدیمی ترم پیدا کردم و چون به مرجعی که آن موقع ازش استفاده کرده ام دسترسی ندارم و نتوانستم نام نویسنده و اثر را (پس از مدتی نسبتاً طولانی) به خاطر بیاورم، ترجیح دادم که فقط خود مقاله را که حاوی اطلاعات ارزشمندی در خصوص فرهنگ و جشن های اصیل ایران است با شما قسمت کنم، و اگر کسی اطلاع و آشنایی با نویسنده دارد، لطفاً برای خود من (به ایمیل یا بخش نظرهای مطلب) بفرستید که خبر داشته باشم. اطلاع از نظرات شما در خصوص هر یک از موضوعات هم برایم شایان توجه و حائز اهمیت است. پس خود را برای در میان گذاشتن نظرات تان آزاد ببینید و تأملات تان را در این پایگاه به معرض توجه و نظردهی دیگر علاقه مندان نیز بگذارید. با سپاس از شما خوانندۀ عزیز.  

***    

در فرهنگ اصیل ایران باستان پنج جشن با اهمیت وجود دارد که عبارتند از نوروز، مهرگان، تیرگان، یلدا و سده. در تقویم ایران باستان، هر روز از ماه دارای نامی است و روز شانزدهم هر ماه نیز روز مهر نام دارد.در هر ماه، مردمان آن روزی که نامش با نام ماه یکی می شد را جشن می گرفتند و آن را گرامی می داشتند. روز مهر از ماه مهر، روز جشن مهرگان نام دارد.

مهر در معنای لغوی محبت و پیوستن معنا دارد و مهرگان نزد برخی اقوام کهن ایرانی از نوروز نیز مهم تر بوده است. دلایل این اهمیت هم، منسوب بودن مهرگان به الهۀ مهر (میترا) بود که فرشتۀ دوستی و عهد و پیمان و مظهر نور و روشنایی بود. پس او چنان تقدسی نزد آریایی ها داشت که کیش مهرپرستی به وجود آمد و از ایران به بابل و سپس به اروپا رفت و آئین میترائیسم شکل گرفت که خود منجر به شکل گیری برخی از طرق عرفانی شد و در نهایت یکی از سرچشمه های مهم مسیحیت گردید.

به عید میترا، عید ((بغ)) نیز می گفتند. چرا که بغ به معنای خداوند است و بعدها به میترا تبدیل شده است. (جالب است پایتخت کشور عراق هم که بغداد نام دارد، یک اسم کاملاً پارسی است به معنای خداداد.) مهر در اندیشه های کهن، واسطۀ میان فروغ ازلی و فروغ پدید آمده بوده (آفریدگار و آفریدگان) و چون که مظهر نور بود، به مفهوم خورشید نیز به کار می رفت. مهر، حامی صلح و صفا و ضامن عهد و پیمان، و همچنین نگاهبان کشتزارها و کشت ها، پاسدار مردم و بخشندۀ آرامش به سرزمین ایران بود.

در دوران تسلط آئین زرتشت، با اهمیت یافتن مقام اهورامزدا و عمومیت یافتن آن، یکتاپرستی از مقام مهر به تدریج کاسته شد و از آن پس، مهر تنها به عنوان فرشته ای بلندپایه ستایش می شد و به ایزد مهر مشهور گشت. مقام او بر بالای کوه البرز تصور می شد که بر گردونۀ چهار اسبۀ خویش از کوه خاور به باختر می شتافت، و جهان را سرشار از روشنایی و برکت می ساخت.

معمولاً گذشته از عقاید مذهبی قدرتمندی که در پس این گونه جشن ها نهفته است، یک پیشینۀ تاریخی و پس زمینۀ فرهنگی نیز پشتوانۀ آن هاست. ایرانیان در طول تاریخ خود راه درازی را پیموده اند. هم در این راه شکل گرفته اند و هم به این راه شکل داده اند. از منظری، این شکل و شمایل نه چندان مایۀ فخر و مباهات است و نه چندان مایۀ سرشکستگی و خواری. هر چه هست تاریخ و زندگی ملتی است که ساختار روانی و اجتماعی ویژۀ خود را دارد. تاریخ ملت ما با مناسکی عجین شده است که به زندگی انسان ایرانی در طی قرون متمادی هویت و معنا بخشیده اند، و اصولاً از کارکردهای افسانه ها و اساطیر همین هویت بخشی و معنا دادن به زندگی است. زبان اسطوره زبان رمز و راز است. ذهن انسان را از ظاهر به باطن معطوف می کند و از گذشته به حال و از حال به آینده توجه می دهد. گویی بیانگر آرزوها و آرمان های یک قوم است. آری، اسطوره ها غایت آرزوهای اقوام را تعریف می کنند و به زندگی جهت می بخشند. و یادآوری چنین مناسکی عامل بسیار خوبی است برای دستیابی به معرفت راستین به خود، به خصوص برای ملتی که ریشه در ژرفا دارد.

در تمام اعیاد و مناسک ایران باستان، اندیشه و تفکری جاری و ساری است که به این جشن ها رنگ و بوی معنوی عجیبی می بخشد. آئین ها و مناسبت ها همه نمادی از حرکت هایی در تاریخ قوم ایرانی است که در هنر و ادبیات این قوم نیز جا به جا تجلی یافته است. مثلاً تیرگان، سالروز حرکت تاریخی آرش کمانگیر است بر علیه ظلم و جور حاکم. حرکت او یک حرکت چند بعدی به معنای کامل است که در قالب اسطوره و شعر هم به آن پرداخته شده است.  

پیرامون فلسفۀ جشن مهرگان نیز نظریه های مختلفی وجود دارد. مانند این که این روز، روزی است که خداوند زمین را گسترانیده و روح را در کالبد اجساد دمیده. یا این که در این روز فرشتگان به کمک کاوۀ آهنگر رفتند تا بتواند بر ضحاک غلبه کند و او را شکست دهد و در همین روز بوده که فریدون بر تخت پادشاهی نشست. و یا در این روز فریدون ضحاک را در بابل گرفت و به کوه دماوند فرستاد تا او را در بندش کنند و به سبب این اتفاق، آن را جشن گرفته و عید نام نهادند و از آن پس حکام بر رعایای خود مهر می ورزیدند و محبت می کردند. همچنین عقیده ای است که اردشیر بابکان در چنین روزی تاجگذاری کرده. تاج او به شکل چهرۀ آفتاب بوده و از آن روز به بعد، پادشاهان در این روز تاجگذاری می کردند.  

به هر جهت آنچه بیش از هر چیز رخ می نماید، نقطۀ مشترکی است که در تمام جشن های ایرانی می توان سراغ گرفت. اگر شب دراز است به پایان می رسد (یلدا)، زمستان طولانی و تازیانه های سرما نیز خواهد رفت (نوروز)، ظلم و بیداد ضحاک ها و افراسیاب ها نابود خواهد گشت (تیرگان و مهرگان). و سرانجام آنچه می ماند روشنایی، زیبایی، خیر و ایثار، محبت و نام نیک است. در واقع این جشن ها بیانگر آرزوهای ملت ایران است برای آزادی از هر گونه ظلم و بیداد، و پاسداشت ارزش های متعالی انسانی، و روشنگر نور امید در دل های ستمدیدگان.

و اما پیرامون مراسم روز مهرگان، یکی استفاده از روغن ((بان)) است که برای تیمن و تبرک بر بدن می مالیدند و هفت میوۀ شیرین ترنج، سیب، به، انار، عناب، انگور (سفید)، و کُنار تهیه می کردند، چرا که اگر هر کس در این روز از این هفت میوه بخورد و روغن بمالد و گلاب بپاشد، در آن سال از آفات و بلاها مصون می ماند.

در این روز زرتشتیان لباس نو به رنگ های زرد و سرخ و نارنجی پائیزی می پوشیدند و سفرۀ الوان می گستردند و بر آن کتاب اوِستا و آئینه و سرمه دان و سبویی شراب و شیشه ای گلاب و گل نیلوفر و انار می چیدند. آتش های بزرگ بر پا داشته و به رقص و پایکوبی می پرداختند و اسپند در آتش می ریختند. مراسم دید و بازدید در این روز برگزار می شد و کوچکترها به دیدن بزرگ ترها می رفتند. به کودکی که در ماه مهر به دنیا می آمد نامی می نهادند که با مهر ترکیب شده باشد، مانند مهریار، مهرشید، مهرنوش، مهرداد، مهربان و … . نام بابلی ماه مهر ((تشری)) به معنای شمس یا خدای آفتاب است و ماه زرتشتی آن همان ماه ((مهر)) بوده و در ماه های ارمنی هم آن را (مهکان) می گفتند.

ایرانیان در این ماه جشن بزرگی می گرفتند که شش روز طول می کشید. شاید این شش روز با آنچه در کتاب مقدس به عنوان دوره های آفرینش آمده است ارتباط داشته باشد. روز شانزده مهر، مهرگان کوچک و روز بیست و یک مهر، مهرگان بزرگ نام داشت. عده ای از ایرانیان معتقد بودند که در روز مهرگان، آدم و حوای آریائیان ((مشیا و مشیانه)) تولد یافته اند.

این جشن در همۀ آسیای صغیر هم معمول بوده و از آنجا به اروپا رفته است. به طوری که در روم باستان نیز وجود داشته و به عنوان ((روز ولادت خورشید مغلوب ناشدنی)) نام گرفته است. روز پایانی جشن که بیست و پنج اکتبر است را روز ولادت مسیح قرار داده اند. مهرگان، جشنی است که در آن سپیدی بر سیاهی، خورشید بر تاریکی، و آگاهی بر جهل پیروز می شود. این جشن، جشن بازیابی آزادی و رهایی از ستم ظالمان و پیروزی نیکی بر بدی است.    

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

خدای گونی انسان

دسامبر 17, 2007 at 1:22 ب.ظ (Uncategorized)

 در طی تاریخ ادیان، فرهنگ ها و تمدن ها همواره حد و غایت کمال انسان، خدایان و یا به بیانی آن دسته از باورها و عقایدی که تداعی گر و شکل دهندۀ نیرویی سرشته از صفات برتر و خدای گون بوده است، به شمار رفته و مقدس شمرده شده اند. این که چنین هستی ها و نیروهایی، بر خلاف آدمی عمر جاویدان داشته و در انواع صفات و طریق ها بی عیب و نقص اند، گواهی بر توانایی و آگاهی و خردشان بوده است. ستایش و عشق ورزی به چنین خدایانی از سوی انسان، خود در وهلۀ اول و به صورت مستقیم متضمن باور به وجودی است که به نظر من می توان آن را وجود شاهد و ناظر (های) مطلق در عقیدۀ ستایشگر آن نامید و مجموع فرآیند ارتباط و ادراک چنین حقایق خالصی را نیز پدیدۀ شهودی عنوان و قلمداد کرد. و اما من بر آنم تا به فراخور این مجال در روشن سازی بطن و حقیقت چنین پدیده ای برای خویشتن و شما تلاش کنم تا باشد که بتوانیم به این وسیله رهایی از بند ناآگاهی و جهالت در مسیر معرفت و فرآیندهای اعتقادی را اصیل تر و روشن تر ترسیم نماییم.

در رویکردی منطقی مآب تر و وضوح گراتر به نقشی تاریک-روشن از یک مجموعۀ اعتقادی ما چنین می توانیم دریافت که فرای واقعیات جزء جزء و متشکل وابسته به شرایط و اقتضاهای حیات زمینی آدمی، یک واقعیت پایدار هست که اصل و اساس آگاهی انسان را نسبت به (من) و (به واسطۀ استفاده از هوشمندی و ادراکی که دنبالۀ همین آگاهی ست) شناخت و آگاهی اش را از وجود و موجود برترِ ناظر به کیفیت و سرنوشت اوضاع و احوال زندگانی اش، شکل می بخشد. چنین واقعیتی شاهدی است بر اوضاع گوناگون شعور و هوشیاری او نسبت به من (جسم و جان خود) و آن وجود ارج نهاده شده. بدین ترتیب این واقعیت شاهدی است پایدار در تمامی اوضاع و شرایط هوشیاری آدمی، که به واقع همان خود واقعی هر شخص است و نیز واقعیتی است که در کلیت خویش تمام هدف مندی و جهت داری، توازن و زیبایی جهان را آشکار کرده و از درون خود می درخشد و در اثر بازتاب نور آن، تمامی جهان نیز می درخشد. باری طبیعت و ذات این آگاهی مجرد و فارغ از زمان و مکان بوده و همه چیز را می شناسد و شاهد تمامی آن ها از (منِ) معنوی و روحانی گرفته تا جسم فیزیکی است. همچنین شاهد لذت و درد و سایر احساسات آدمی از خود هم هست.

پذیرفتن ماده و جسم که یکی از ابعاد وسیع و متفاوت هستی و عوامل متعدد آن است، برای انسان متمدن و مدرن کار چندان دشواری نیست. و اما در مورد روح و جان هستی امور و نیز آن هستی و وجود خدای گون خود انسان، و به سخنی دیگر اثبات این قضایا، یقیناً ماجرا قدری تفاوت یافته و به نظر می رسد که برای پاسغ به چنین مسائلی در صورتی که نخواسته باشیم وارد بحث های فلسفی متعدد شویم، حداقل پیشروی در بررسی و تحلیل موضوع مربوطه، متضمن داشتن تجربیاتی مستقیم، مکرر و قطعی است.   مثلاً فرض کنید زمانی که شعور آدمی با روان و ذهنی بیمناک و ناسودمند، ناچیز بین و پستی گزین تعیین هویت می شود، شخص در احساسات و تصوراتی محدود از خود و نیز سایر دغدغه ها و مسائل جانبی دنیای اطرافش غرق می شود. ولی بر همینن منوال، در تعیین هویت و خرد و شعور، نفوذ و نیکخواهی و اقتدار به وسیله و واسطۀ قوای ذهنی قوی، مقاوم، پاک و متبرک از تعالی و تکاملی افزون برخوردار می شود و شخص به این بینش و احساس دست می یابد که او چیزی بیش از نقش ها و وظایف قراردادی و محول اجتماعی و عادات روحی و جسمی آن (منٍ) محدودش است. و در مرحله ای والا، در صورت تعیین هویت اقتدار و شعور با واقعیت یگانه و واحدی که خود ریشه داشتن در وجود و هستی متعالی و صاحب کمال و جمال برتر است، فرد به هدفی که همانا شناخت برین، شناخت غایی و نهایی وجودش که به معنای خدای گون بودن خویش است، و این که او روح و جان هستی است، دست پیدا می کند.  

بنا به فکر و قول بسیاری از فلاسفه و سالکان، نظری که من نیز پیرامون مقولۀ انسان کامل یا اَبَر شده از جهاتی دارم این است که چنین انسانی ذهن خود را به سان آئینه ای به کار می گیرد. آئینه می پذیرد ولی به چیزی نمی چسبد. دریافت می کند ولی نگاه نمی دارد. و از منظری دیگر بر آنم که حرکت آدمی از موضع شاهدی نسبت به مقاصد و خواسته ها، عواطف و احساسات، تکیه ها و تلاش ها، امیدها و توفیق ها، و نهایت کلیۀ افکار و اندیشه هایش رسالتی غیر قابل انکار است. این امکان رسیدن به رهایی بالاتر است، یعنی به گونه ای که فرد از قید و بند دنیای بسی پدیده ها و نمودهای عینی و نیز اشیاء متعدد رها شده و تنها در پویش و تپشی گسترده و پر شور و وزین زندگی کرده و با اکتشاف نیروهای عظیم آفرینندگی خویشتن که توأم با چیرگی بر ترس و پرواهای ناشی از حقارت پیشگی و بردگی است، به تجربۀ رنج و لذت رود و به تمام و کمال فرمان روایی و سروری کند، و سرور و شادمانی کند، و مهرورزی و بخشایش کند، راستی و رفاقت کند، و سپس بمیرد.

چنین رسالت غیر قابل انکاری بدان معنی است که شما در فضایی نامتناهی رها گشته و علاقه مند می شوید که دیگران را هم در این امر سهم و یاری دهید. آری، این همان گونه رهایی است که (خودِ) ناب شما و نیز تهی شدگی و خدای گونگی مطبوع و سرشار و آرمانی تان را شامل می گردد.   به یاد دارم که در جایی از یکی از عرفای شهیر هند سخنی خوانده بودم بدین مضمون که جهل به معنای یکی شدن و یا هویت سازی شاهد و ناظر با ابزار مشاهده است. یعنی به جای این که فرد، شاهد و ناظر پدیده های درونی و بیرونی خود باشد، با عوامل متعدد شادی آمیز و یا درد آور خود را شناخته و تعیین هویت نماید. نتیجه آنکه چنین شخصیتی به جای آنکه شاهد و ناظری بی طرف نسبت به هر آنچه که از (من) ناشی می شود باشد، در دستاوردهای این (من) از قبیل عواملی چون درد و رنج، لذت و غرور، حب و بغض، نفرت و کینه و … غرق شده و خود را با آن ها یکی می سازد. بنابراین به جای مشاهدۀ این عوامل، آگاهی و هویتش به شکل آن ها در می آید.–  و حال خواستم به گفتن این نکته برسم که آنچه مورد قبول ما نیز هست و امری مسلم و بدیهی این است که انسان به واسطۀ هر آنچه خود را شناخته و تعیین هویت نماید، بوسیلۀ همان چیز کنترل خواهد شد و این فرایند نیز چه بسا که بنا به طبیعت خویش با خود اوضاع و شرایطی محدود کننده و انقیاد آمیز تر به دنبال آورد، و به صورت اندیشه های ترس و تردید و دودلی، عادات سستی و ضعف، و بی ارادگی و بیمارگونگی، متبلور و عیان گردد.

اینک با توجه به این که ما خود به عنوان نفس و جوهرۀ احساسات و افکار مختلف بوده و قطعاً قادریم که بدون تحمل چندان کشمکش و تلاش جانکاه و عذاب آوری به شناخت و معرفت و اراده وزی، به تجربۀ کیفیت فکری و احساسی دلخواه خود و به ادارۀ این عوامل برسیم، به این بینش واقع گرا می رسیم که خود اصیل ما و سرچشمۀ اصلی کُنش و منش و شادمانی و انده مان همان خود خالص و یکدست و خدایی ماست. ما این موجود تقدیش شده و والا مقامیم که می بایست به درک لازم برای سزاواری و استفاده ای بهتر از این جایگاه و از این مقام (که خود با سیر و سلوک و کسب تجربه های درونی  و با کشف و شهود در گذر زمان همراه است) برسیم و خود را به سوی آن وجه تعالی یافتۀ خود که منشاء آگاهی و اکتشاف و ادراک حقایق است  سوق دهیم، و در واقع در پایان به همان نقطه و مکان شاهد برسیم. حال در این موضع اگر لختی درنگ کرده و به مشاهدۀ خود و جهان اطراف مان بپردازیم، ملاحظه خواهیم کرد که اشیاء و اجزایی که پیرامون مان را احاطه کرده اند، و همچنین بسیاری از احساسات، خواسته ها و آرزوهای درونی مان عواملی جدا از خود ماست. این جاست که با تقویت این آگاهی ما موفق می گردیم که غالب اوقات در موضع شاهد باقی بمانیم، و به این تشخیص و شناخت می رسیم که ما جسم، احساس، افکار و تمایلات مختلف نیستیم، بلکه در وجه و درجۀ والاتر، حکمران و میزان کننده و نیروی مسلط بر همۀ این نیروهاییم. در چنین مرتبه ای است که حسی از رستگاری و رها شدن از کلیۀ پدیده های عینی و ذهنی که خویش را با آن ها هویت سازی کرده ایم (ولی همچنان پس از آن نیز به آرامش مطلوب و راحت روح نرسیده ایم) ما را فرا می گیرد، به آن آرامش پر قدر و قدرت می رساند و شکوه و استواری، عظمت و ارجمندی پرورش شاهد برای فرد حاصل می گردد.   

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

نسبی گرایی رادیکال

نوامبر 18, 2007 at 3:16 ق.ظ (Uncategorized)

یک روز “چوانگ-تزو” همراه با دوستش “هویی-تزو” بر فراز پل زیبای رودخانۀ (هائو) گردش می کردند. چوانگ گفت: (( ببین این ماهی ها چقدر قشنگ از آب به بیرون می جهند، این نشانۀ شادی آنهاست )). هویی گفت: (( تو که ماهی نیستی، چگونه می توانی از شادی آنها خبر داشته باشی؟ )) چوانگ در پاسخ گفت: (( تو هم که من نیستی، چگونه می توانی بدانی که من از شادی آنها خبر ندارم؟ )) هویی گفت: (( بله، من تو نیستم، و نمی توانم به درستی از دل تو خبر داشته باشم. اما در این نکته هم هیچ شکی نیست که تو ماهی نیستی. به خوبی روشن است که تو نمی توانی از شادی ماهی ها باخبر باشی. )) چوانگ گفت: (( پس بگذار به آغاز بحث برگردیم. تو پرسیدی که من چگونه می توانم از شادی ماهی ها باخبر باشم، و با اینکه فکر می کردی که پاسخ را می دانی، باز این را پرسیدی. اما من از شادی ماهی ها به خاطر شادی خودم باخبرم، شادی دیدن آنها از فراز پل هائو )).  

به این حکایت قدیمی چینی که زمانش به حدود سیصد سال پیش از میلاد مسیح باز می گردد، یک هزار سال بعد در شعری از “پوچی یو” چنین اشاره شده:

                                       (( بحث چوانگ و هویی بر فراز پل هائو بی حاصل بود

                                         فکر آدمی از ذهن دیگر جانداران باخبر نیست.

                                         ماهی خواری در پی صید ماهیان است، ماهی ها می جهند

                                         نه از سر شادی، بل به نشانۀ خطر!

                                         آب نه چندان ژرف، ماهی ها اندک، ماهی خوار گرسنه:

                                         ذهن او در کار، چشم ها گشوده، در انتظار صید.

                                          از بیرون آرام می نماید، اما از درون سخت پریشان است:

                                         چیزها چنان که می نمایند نیستند – اما چه کسی می داند؟ ))

  هویی با این که پاسخ سؤال خود را می داند و می پرسد، باز در شک خود حق دارد. (( از کجا می دانی؟ تو که ماهی نیستی )). چوانگ یکی از امکانات را پیش می کشد، اما از صدق آن مطمئن است: (( من از شادی خودم، شادی ماهی ها را نتیجه گرفته ام )). چوانگ فکر می کند که شاد است، و چیزی هم می گوید، اما از کجا می تواند اطمینان یابد که به راستی شاد است؟ اساس حکم او آموزۀ دائویی وحدت انسان با طبیعت است، و تنها می تواند تأویلی از حس خود بر این اساس ارائه کند. از کجا معلوم که آن آموزه درست باشد؟ هویی از کجا مطمئن باشد که چوانگ درست دانسته، یا راست گفته است؟ حق با شاعر است: فکر آدمی از ذهن دیگر جانداران بی خبر است. از ذهن دیگر جانداران، و از آن میان دیگر آدمیان.

شاعر به جای شادی، خطر می بیند، اما در این نکته هم شک دارد. چون می گوید که چیزها چنان که به نظر می آیند نیستند، و می پرسد: (( اما چه کسی می داند؟ )) اگر او روی پل کنار دو دوست بود، چه می گفت؟ لابد به آنها خبر می داد که جهش ماهی ها به نشانۀ اعلام خطر است. ولی آنها حق داشتند از او بپرسند که از کجا مطمئن است؟ ماهی خوار که از بیرون آرام می نماید، وانگهی درون سخت پریشان او را از کجا می توان شناخت؟ مگر نه این که ذهن آدمی از ذهن ماهی خوار بی خبر است؟ به گونه ای شگفت آور و متناقض نما همه چیز آنجا که حل نشوند ساده تر می نمایند.

برای ما درک این نکته ناممکن است که چرا ماهی ها از آب بیرون می جهند، چون ما ماهی نیستیم. تازه اگر ماهی هم بودیم، از کجا معلوم که چیزی از کار خود سر در می آوردیم؟ حدود یک صد سال پیش از پوچی یو، شاعری دیگر و مشهورتر، “لی پو”، گفته بود:

                                                 آیا چوانگ-چو بود که در رؤیا

                                                 دید پروانه ای است؟

                                                 یا پروانه بود که به خوابش

                                                 خود را چوانگ-چو دید؟ 

نسبی گرایی رادیکال فقط در این خلاصه نمی شود که بپذیرم هرگز نخواهم توانست تجربه، جهان، فرهنگ و دیدگاه دیگری را بشناسم. حتی این هم نیست که باور کنم حقیقت برای من و دیگری امر واحدی نیست، و حکم یکسان عقل بر ما جاری نمی شود. نسبی گرایی رادیکال این است که حتی در حق خودم نیز ندانم حقیقت کدام است، و نتوانم دریابم که من با حقیقت بازی می کنم یا حقیقت با من. رادیکال ترین شکل نسبی گرایی با شک آوری تام و با حاکمیت تردید، یکی است.

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

آیه های آبی (سهراب،2)

نوامبر 11, 2007 at 1:40 ق.ظ (Uncategorized)

من و دلتنگ،

                و این شیشۀ خیس.

می نویسم، و فضا.

می نویسم،

                و دو دیوار و چندین گنجشک …

***

من اناری را،

می کنم دانه،

    به دل می گویم:

خوب بود این مردم،

 دانه های دلشان پیدا بود.

می پرد در چشمم آب انار، اشک می ریزم.

مادرم می خندد

رعنا هم.  

***

هنوز در سفرم …

خیال می کنم

در آب های جهان قایقی است

و من – مسافر قایق –

هزارها سال است

سرود زندۀ دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پیش می رانم. 

***

مرگ گاهی ریحان می چیند

مرگ گاهی ودکا می نوشد

گاه در سایه نشسته ست و به ما می نگرد.

و همه می دانیم

ریه های لذّت، پر اکسیژن مرگ است.   

***

حیات، غفلت رنگین یک دقیقۀ ((حوّا)) ست.  

***

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم.  

***

سفر مرا به زمین های استوایی برد

  و زیر سایۀ آن (بانیان) سبز تنومند،

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد،

        وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت. 

و نیمه راه سفر، روی ساحل (جمنا)

نشسته بودم،

و عکس (تاج محل) را در آب

نگاه می کردم:   

    دوام مرمری لحظه های اکسیری

و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ.

ببین، دو بال بزرگ

 به سمت حاشیۀ روح آب در سفرند. 

***

و در مسیر سفر راهبانِ پاکِ مسیحی

به سمت پردۀ خاموش ((ارمیای نبی))

اشاره می کردند.

و من بلند بلند

(کتاب جامعه می خواندم …) 

***

ای عبور ظریف

     بال را معنی کن

  تا پرِ هوش من از حسادت بسوزد.  

***

بالِ حاضرجواب تو

از سؤالِِِ فضا پیش می افتد.

آدمی زاد طومار طولانی انتظار است،

    ای پرنده! ولی تو 

خال یک نقطه در صفحۀ ارتجال حیاتی. 

***

در حریم علف های قربت

در چه سمت تماشا

هیچِ خوشرنگ

سایه خواهد زد؟

  کِی انسان

 مثل آواز ایثار

در کلام فضا کشف خواهد شد؟ 

***

من

وارثِ نقشِ فرشِ زمینم

و همه انحناهای این حوضخانه

  شکل آن کاسۀ مس

    همسفر بوده با من

از زمین های زبرِ غریزی

تا تراشیدگی های وجدان امروز.  

***

ای سرطان شریف عزلت!

سطح من ارزانی تو باد! 

*** 

تو در راهی

   من رسیده ام.  

***

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم 

***

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد

کودکی، هستۀ زردآلو را

                             روی سجادۀ  بی رنگ پدر

                                              تف می کرد

…. 

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

واژه را باید شست

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد  

***

216.jpg

221.jpg

218.jpg

226.jpg

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

از تپش های روح همیشه جاری اش … تابلوهایی پُر زندگی از سهراب

نوامبر 8, 2007 at 2:30 ب.ظ (Uncategorized)

نه،

هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد …

        نه  وصل ممکن نیست، 

  همیشه فاصله ای هست.

***

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد،  نارون شاخۀ خود را به کلاغ … 

***

زندگی ((ضرب)) زمین در ضربان دل ما،

زندگی ((هندسۀ)) ساده و یکسان نفس هاست. 

***

کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن به

صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟ 

***

خیال می کردیم

بدون حاشیه هستیم.

خیال می کردیم

میان متن اساطیری تشنّج ریباس

شناوریم

و چند ثانیه غفلت، حضور هستی ماست. 

***

قرآن بالای سرم، بالش من انجیل، بستر من تورات، و زیرپوشم اوستا،

می بینم خواب:

           بودایی در نیلوفر آب

هر جا گل های نیایش رُست، من چیدم.

دسته گلی دارم،

                  محراب تو دور از دست: او بالا، من در پست.  

***

شراب را بدهید.

شتاب باید کرد:

من از سیاحت در یک حماسه می آیم

و مثل آب

تمام قصۀ سهراب و نوشدارو را

روانم. 

***

بیایید از شوره زار خوب و بد برویم

چو جویبار، آئینۀ روان باشیم …

برویم، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم.  

***

ما گروه عاشقان بودیم و راه ما

از کنار قریه های آشنا با فقر 

تا صفای بیکران می رفت.  

***

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخۀ بالای سرم چیدم، گفتم:

چشم را باز کنید،

آیتی بهتر از این می خواهید؟  

***

و به آنان گفتم:

هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشۀ شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان بر چیند

می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.   

*(قطعات برگرفته از هشت کتاب)

20.jpg

224.jpg

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

غزل

نوامبر 7, 2007 at 8:31 ب.ظ (Uncategorized)

من   طربم،  طرب   منم، زهره   زند   نوای   من

عشق   میان  عاشقان،  شیوه   کند   برای   من

عشق چو مست و خوش شود، بی خود و کش مکش شود

فاش  کند  چو  بی دلان،  بر  همگان   هوای  من

ناز  مرا  به  جان  کشد،  بر  رخ  من  نشان  کشد

چرخ  فلک  حسد  برد،  زانچ  کند  به  جای  من

من  سر  خود  گرفته ام،  من  ز  وجود  رفته ام

ذره   به   ذره   می زند،   دبدبۀ   فنای   من

آه  که  روز  دیر شد،  آهوی  لطف  شیر  شد

دلبر  و  یار  سیر شد،  از  سخن  و  دعای  من

یار برفت و ماند دل،  شب همه شب در آب و گل

تلخ  و  خمار  می تپم  تا  به  صبوح   وای  من

تا  که  صبوح  دم  زند،   شمس  فلک  علم  زند

باز  چو  سرو  تر  شود   پشت  خم  دوتای  من

باز  شود  دکان  گل،   ناز  کنند  جزو  و  کل

نای  عراق  با  دهل،   شرح  دهد  ثنای  من

ساقی  جان  خوب رو،  باده  دهد  سبو  سبو

تا  سر  و  پای  گم  کند،  زاهد  مرتضای  من

بهر  خدای   ساقیا،   آن  قدح  شگرف  را

بر  کف پیر  من  بنه،  از جهت  رضای  من

گفت  که  باده  دادمش،  ور  دل  و  جان  نهادمش

بال  و  پری  گشادمش،   از  صفت  صفای  من

پیر  کنون  ز  دست  شد،  سخت  خراب  و  مست  شد

نیست  در  آن  صفت  که  او،   گوید  نکته های  من

ساقی   آدمی  کُشم،    گر  بکشد  مرا  خوشم

راح  بود  عطای  او،   روح  بود  سخای  من

باده   تویی   سبو  منم،  آب   تویی  و  جو  منم

مستِ  میان  کو  منم،   ساقی  من   سقای  من

از  کف  خویش  جسته ام،  در تک خُم نشسته ام

تا  همگی  خدا  بود،   حاکم  و  کدخدای  من

شمس  حقی  که  نور  او   از  تبریز  تیغ  زد

غرقۀ  نور  او  شد  این  شعشعۀ  ضیای  من  

مولوی

the-dance.jpg

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

تصنیف های سروش

نوامبر 7, 2007 at 2:17 ق.ظ (Uncategorized)

 * دیر یا زود پی خواهیم برد که لحظات مهم زندگی مان تنها و منحصراً لحظاتی مشخص همچون سالروز تولد، روز فارغ التحصیلی، روز ازدواج، یا فقط آن روزهایی که به اهدافی بزرگ رسیده ایم نبوده است. بلکه بخشی از مراحل مهم و برجستۀ زندگی آن لحظات فاقد تعصب را نیز شامل اند. آن ها به حافظۀ ما بدون سالگرد راه می یابند. همچون نسیمی روح بخش و گاه به گاه اند، و بسا همین هاست که شور و شادی زندگی مان سنجیده می شود.   

* ما ضعیف متولد می شویم، نیازمند قدرتیم. بی امید متولد می شویم، نیازمند امیدیم، نادان متولد می شویم، نیازمند دانایی هستیم. تمامی چیزهایی که در هنگام تولد دارا نیستیم، آن هایی هستند که برای ورود به دنیای انسان ها نیازمندیم. و همگی این ها هدیۀ آموزش و تربیت و مشورت و مصاحبت صحیح اند. پس ما نیز آن ها را به دوستان و فرزندانمان هدیه دهیم.  

* نه مرگ، نه تولد، نه آتش و نه باد … هیچ یک اعمال خوب ما را پاک نخواهند کرد. در راه  انجام این اعمال افراد پیر به چیزهایی که به آن باور دارند می اندیشند،  افراد میانسال این که به بسیاری امور مشکوکند را به ذهن می آورند، ولی جوان ها به این فکر می کنند که خیلی چیز ها را می دانند. 

* روز تولد حقیقی دارای سالگرد نیست، بلکه آن روزی است که ما دارای بینشی تازه گشته ایم.  

* تو ای انسان، به صورت یک نسخۀ اصلی متولد شده ای، اما به سان نسخه ای کپی شده مرگ را نپذیر.  

* روزی را که ما به عنوان روز مرگ از آن می ترسیم، روزی نیست جز روز تولد ابدیت مان. تولد و مرگ، هر دو تجلی شکوه و شجاعت اند.  

* تمامی موانع درس هایی هستند در لباس مبدل؛ گرامی شان بداریم و از آن ها بیاموزیم.  

* اصالت هر انسان آن حقی نیست که بر اثر تولد به فرد تعلق می گیرد، اصالت بر اساس پندار و کردار و منش فرد تعریف می گردد.  

* بیایید زمانی را برای فکر کردن صرف کنیم، چرا که منشأ قدرت است… بیایید زمانی را برای بازی کردن اختصاص دهیم، زیرا راز همیشه جوان ماندن را در بر دارد… بیایید زمانی را به خواندن بگذرانیم، چون این کار از عقل منشأ می گیرد… بیایید با هم دوستانه رفتار کنیم، چون این راهی ست به سوی خوشبختی… بیایید با هم بخندیم، زیرا که خندیدن موسیقی روح است… بیایید همدیگر را ببخشیم، چرا که این دنیای کوتاه ارزش غرور و تکبر بی جا را ندارد… بیایید با هم کار و تلاش کنیم، این کار خود پاداش موفقیت ماست… و از هر چیز مهم تر، بیایید همدیگر را دوست بداریم و دوست داشته بشویم، که این مورد موهبتی ست الهی؛.

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

رؤیاها و آرمان ها

نوامبر 3, 2007 at 1:40 ق.ظ (Uncategorized)

( تو همانی که می اندیشی ) / جیمز آلن

صاحبان رؤیا نجات دهندگان جهانند. همان گونه که جهان مریی به دست نامریی بقا می یابد، آدمیان نیز با وجود همۀ محنت ها و گناهان و اعمال فرومایه شان به دست بینش های زیبا و رؤیاهای استوارشان تغذیه می شوند. بشریت نمی تواند صاحبان رؤیاها را فراموش کند. نمی تواند بگذارد آرمان هایشان محو شوند و بمیرند. بشریت در آن رؤیاها زندگی می کند، و آن ها را به عنوان واقعیاتی می شناسد که روزی آن ها را خواهد دید و خواهد شناخت. 

آهنگساز و مجسمه ساز و نقاش و شاعر و قدیس: این ها سازندگان آن جهانند: معماران فردوس. جهان زیباست زیرا آن ها زیسته اند. بدون آن ها بشریت زحمتکش تلف می شد. آن کس که رؤیایی زیبا و آرمانی متعالی را در دلش گرامی می دارد، روزی آن را به تحقق در خواهد آورد. کریستف کلمب رؤیای جهانی دیگر را گرامی داشت و آن را کشف کرد. کوپرنیک رؤیای وجود چندین جهان و کائناتی گسترده تر را در سر پروراند، و آن را آشکار ساخت. بودا رؤیای جهان معنویِ سرشار از زیبایی بی نقص و آرامش کامل را مد نظر نگاه داشت، و به آن وارد شد.

رؤیاهایتان و آرمان هایتان را گرامی بدارید. آن موسیقی که دلتان را بر می انگیزاند، آن زیبایی که در ذهنتان شکل می گیرد، و آن لطافتی که پاک ترین اندیشه هایتان را می آراید، گرامی بدارید. زیرا همۀ اوضاع و شرایط وجدآمیز، و هر چه محیط بهشت آسا، زاییدۀ آن هاست. اگر نسبت به آن ها صادق بمانید، سرانجام جهانتان بنا خواهد شد.

آرزو یعنی حصول. طلب یعنی یافتن. آیا حقیرترین آرزوهای آدمی به حد اعلی ارضا خواهد شد، و پاک ترین آرزوهایش به علت عدم امکانات از گرسنگی هلاک خواهد گشت؟ قانون چنین نیست. شرط و شروط امور چنین نمی باشد: ((بطلبید که خواهید یافت.))

بادا رؤیاهایتان متعالی باد. زیرا رؤیایتان هر گونه که باشد، به همان سیما در خواهید آمد. رؤیایتان وعدۀ سیمایی است که روزی چنان خواهید شد. آرمان تان پیشگویی آنچه که سرانجام آشکار خواهید ساخت. عظیم ترین توفیق – نخست و روزگاری – رؤیا بود. درخت بلوط در بذری می آرمد. پرنده در تخم منتظر می ماند. و در برترین رؤیای جان، فرشته ای بال می زند. رؤیاها بذرهای واقعیاتند.

شاید اوضاع و شرایطتان ناسازگار باشند، اما اگر آرمانی برگزینید و در راه حصولش بکوشید، ماندگار نخواهند ماند. نمی توانید در درون سفر کنید و در بیرون ساکن بمانید. اینجا جوانی است زیر فشار سخت فقر و زحمت، در قید و بند ساعت ها در کارگاهی ناسالم، بی مدرسه و فاقد همۀ هنرهای ظریفه. اما رؤیای چیزهایی بهتر را می بیند: به هوش و ظرافت و وقار و زیبایی می اندیشد. ذهناً آرمان زندگی بهتر و رؤیای آزادی افزونتر را بنا می کند و این حیطۀ گسترده تر وجودش را فرا می گیرد و جوشش هایی بی قرار، او را به عمل وا می دارد و همۀ اوقات فراغتش را – اگرچه اندک – به کار می گیرد تا قدرت ها و گنج های نهفته اش را بپروراند. چندی نمی گذرد که چون ذهنش دگرگون شده است، دیگر کارگاه نگاهش نمی دارد. چنان با ذهنیتش ناهماهنگ شده است که همچون جامه ای که از تن در آید، از زندگیش بیرون می افتد. و با رشد مجال هایی سازگار با حیطۀ قدرت های گسترنده اش، برای ابد از آن می گذرد. سال ها بعد این جوان را به صورت مردی کامل می بینیم: مسلّط بر نیروهای معیّن ذهنی، با نفوذی در سطح جهان و تقریباً صاحب قدرتی قیاس ناپذیر. رشته هایی از مسئولیت هایی غول آسا را به دست دارد. سخن می گوید. و هیهات! زندگی ها دگرگون می شوند. مردان و زنان سخنانش را آویزۀ گوش می کنند تا به منش خویش شکل بخشند. همچون آفتاب می شود: کانونی ثابت و نورانی که پیرامونش تقدیرهایی بیشمار می چرخند. رؤیای جوانی اش را به تحقق در آورده است. با آرمان اش یگانه شده است.  و شما نیز ای خوانندۀ جوان، رؤیای (نه آرزوی کاهلانه) دلتان – خواه حقیر و خواه زیبا و خواه آمیزۀ هر دو – را به تحقق در خواهید آورد. زیرا همواره به سوی چیزی جذب می شوید که در نهان به آن عشق می ورزید. حاصل دقیق اندیشه هایتان در دست هایتان خواهد بود. همان را به دست خواهید آورد که برایش می کوشید: نه کمتر و نه بیشتر. محیط کنونی شما هر چه که باشد، با اندیشه هایتان می لغزید، بر جا می مانید، یا برمی خیزید: با رؤیا و آرمانتان   

به حقارت آرزویی خواهید شد که حکمران شماست، و به عظمت آرزویی که بر آن حکمرانید. همان گونه که استانتون کرکهام دیویس (Stanton Kirkham Davis) با کلامی زیبا می گوید: ((شاید حسابدار باشید، و همین که از دری گام بیرون می نهید که مدت ها آن را مانع آرمان هایتان می پنداشتید، خود را برابر حضار بیابید – هنوز قلم پشت گوش و لکه جوهر بر انگشتان – و آن گاه سیل الهامتان جاری شود. شاید گوسفند بچرانید و به سوی روستا راه افتید و با دهان باز به یُمن هدایت دلیرانۀ جان به آستان استاد گام نهید و او نیز پس از چندی بگوید: دیگر چیزی نیست تا به تو بیاموزم. اکنون خود استاد شده ای، ای کسی که اخیراً به هنگام چراندن گوسفندان رؤیای اموری عظیم می دیدی. شاید ارّه و رنده را زمین نهید تا تجدید حیات جهان را به دوش بگیرید.))

انسان بی فکر و نادان و کاهل که تنها آثار ظاهری امور را می بیند، نه خودِ امور را، از بخت و اقبال و تصادف سخن می گوید. با دیدن انسانی که دولتمند شده است می گوید: ((چه خوش اقبال است!)) با مشاهدۀ آن کس که روشنفکر شده است ندا در می دهد: ((عجب مورد لطف است!)) با ملاحظۀ منش قدیس گونه و نفوذ گستردۀ دیگری، به زبان می آید که:  ((تصادف، مدام به یاری اش می شتابد!))  آزمون ها و ناکامی ها و تلاش هایی را که اینان داوطلبانه به جان خریده اند تا تجربه بیاموزند نمی بیند، و از فداکاری ها و ایثارها و کوشش هایی که این ها بی وقفه در پیش گرفته اند، و ایمانی را که به کار بسته اند بادا بر موانع به ظاهر ناپیمودنی غلبه یابند تا رؤیای دلشان را متحقق سازند، بی خبر است. غافل از تاریکی و عذاب های دل آن ها، تنها نور و شادمانی را می بیند و آن را ((بخت و اقبال)) می خواند. آرزو و سفر صعب را نمی بیند، فقط به هدف دلپذیر می نگرد و آن را ((خوش اقبالی)) می نامد. فرایند را نمی فهمد، فقط نتیجه را ادراک می کند و آن را ((تصادف)) می خواند.

 در همۀ امور بشری، تلاش هست و نتیجه. و نیروی تلاش، معیار نتیجه است. تصادف وجود ندارد. ((موهبت ها)) و قدرت ها و دارایی های مادی و عقلی و معنوی، نتیجۀ تلاش اند: اندیشه های تکمیل شده، هدف های به انجام رسیده؛ و رؤیاهای تحقق یافته.

رؤیایی که در ذهنتان تجلیل می کنید، و آرمانی که بر تاج و تخت دلتان می نشانید، بنا کنندۀ زندگیتان است: چنان خواهید شد.

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

بحران جنسیت در ایران

اکتبر 31, 2007 at 4:26 ب.ظ (Uncategorized)

 (بخشی دیگر از مقالۀ بحران هویت ایرانیان، از داریوش برادری) 

فرهنگ ایرانی فرهنگی پدرسالاری / مادر محوری است که در آن فردیت جنسی زنانه و مردانه به طور عمده در پای یکسری نقش های مشخص سنتی، یکسری بازی های جنسیتی سنتی سرکوب و قربانی می شود. دیسکورس جنسیتی ایرانی، در پیوند با کل دیسکورس سنتی ایرانی، دارای مشکل تلاش نارسیستی برای وحدت جاودانه با دیگری و نفی فردیت است. از این رو، بر بستر نقد فوکو در باب نظم دیسکورس یا گفتمان و نقد روانکاوانۀ لکان، ابتدا باید به شناخت این نقش ها و روابط عمده و سپس به تأثیر این نقش ها و روابط بر عدم رشد فردیت جنسیتی و عدم رشد روابط جنسیتی مدرن نایل آییم. از این رو این بخش از بحث به این بحران جنسیت می پردازد.

  *****

نقش های زن ایرانی در فرهنگ و دیسکورس جنسیتی ایرانی  

زن در فرهنگ ما به طور عمده به سه حالت “مادر مقدس”، “حوا یا جنّه ی فریبکار” و “زن اثیری” دیده می شود و بخش مهمی از جوانب زنانه، قدرت و خرد زنانه، اشتیاقات اروتیکی، عشقی و خویشتن دوستانۀ زنانه در پای این سه نقش سرکوب می شوند. مشکل در این است که این سه نقش در واقع سه نقش در یک بازی نارسیستی شیفتگانه / متنفرانه و برای نفی فردیت و تفاوت زنانه هستند.

هر مادری در زیر فشار جامعه و فرهنگ مجبور به فدا کردن اشتیاقات زنانۀ خویش در پای این نقش مقدس مادری است و بهایش را از یک سو با انواع بیماری های افسردگی و غیره و از سوی دیگر با تبدیل ناخودآگاه کودکان خویش به بازیگران اشتیاقات پنهان خود و حتی خشم خود به پدر و دیگری می پردازد.

از طرف دیگر زن به سان جنّه و حوای فریبکار و فتنه گر در روان جمعی به سان مسئول و مقصر از دست دادن بهشت اولیه دیده می شود. از یک طرف علایم زنانگی و خشم و قدرت و وسوسۀ زنانه سرکوب می شوند، و از طرف دیگر با این سرکوب، خود به خود این زن خطرناک و خشمگین، یعنی لکاته، آفریده می شود.

حالت سوم زن، حالت زن اثیری است که به عنوان این زن فرشته وار و زیبا و پرراز، به سمبل عشق و اشتیاق مرد پدرسالار تبدیل می شود و به بهای سرکوب بسیاری از اشتیاقات اروتیکی و فردی خویش، بر مرد و دنیای اشتیاق مردانه حکمروایی می کند. همان طور که به عنوان مادر در نهایت بر خانواده و بر روان کودکان و مردان حکمروایی می کند.

شناخت این حالات زنانه هم باعث می شود که پی برد چرا زنان، مانند “کمپین زنان برای ایجاد برابری جنسی”، از پیشاهنگان مدرنیت ایرانی هستند؛ همچنین می توان پی برد که چرا حتی زنان در درون این جامعه با وجود ستم مضاعف، از امتیازاتی برخوردارند و بدین خاطر برخی از آنان به دفاع از سنت برمی خیزند. زن ایرانی به خاطر گرفتاری در این نقش ها و بازی های نارسیستی، نفی هویت جنسی و قدرت زنانۀ خویش، به خاطر تبدیل شدنش به یک روح سیال با نقشی مادرانه و زن اثیری و با هراس از شورهای زنانۀ خویش، محکوم به فنا شدن و سترونی و چندپارگی بوده و هست. بهای این سرکوب زنانگی، سترونی فرهنگی و عدم توانایی دستیابی به ساختار برابری حقوقی و فردیت مدرن نیز هست.

  نقش های مردان در دیسکورس جنسیتی ایرانی  

مرد در فرهنگ ایرانی دارای سه نقش عمده و اساسی ست که وجود او را به عنوان مرد و صاحب قدرت در دیسکورس جنسیتی ایرانی تعیین می کند، و اگر از این نقش ها سر باز زند یا نتواند به خوبی این نقش ها را اجرا کند، “مرد” محسوب نمی شود. این سه نقش مهم مرد ایرانی که هویت او را در فرهنگ ما تشکیل می دهند، نقش “پدر حافظ سنت”، نقش “قهرمان و عارف در جست و جوی عشق مطلق مادرانه”، و نقش “عاشق دلخسته و اسیر نگاه زن اثیری و جادویی” ست. نگاهی دقیق به این سه نقش، معضل مرد ایرانی و تراژدی کمتر فهمیده شدۀ مرد ایرانی را بر ملا می سازد. هر سه نقش پدر سنتی، عارف و قهرمان و عاشق دلخسته در واقع نقش هایی در یک بازی نارسیستی وحدت طلبانه و با نفی فردیت است.   

پدر سنتی به بهای امتیاز پدر و حافظ سنت و ناموس بودن، در واقع خواست های مردانه و شور و اشتیاقات مردانۀ خویش را نفی کرده و می کند. عارف/قهرمان در پای آرمان و وحدت وجود، فردیت خویش و اشتیاقات جنسی و جنسیتی خویش را نفی می کند. عاشق دلخستۀ زن اثیری برای دست یابی به او بسیاری از فانتزی های اروتیک، قدرت طلبانه و کام پرستی ماجراجویانۀ مردانۀ خویش را نفی می کند.

بر خلاف تصور برخی فمینیست های ایرانی، ایران هیچ گاه بهشت مردان نبوده است، بلکه قبل از هر چیز ایجادگر اختگی قدرت مردانه، ماجراجویی مردانه، خرد مردانه در پای این نقش های پدر و عارف و عاشق بوده است. درست است که مرد به عنوان پدر دارای امتیازات بیشتری ست و به زن ستم مضاعف می شود، اما عدم درک این اختگی قدرت مردانه و سرکوب حالات مردانه، به معنای عدم درک یکی از علل بنیادین عدم رشد مدرنیت در ایران است.

مدرنیت، به ویژه مدرنیت کلاسیک، درو اقع تبلور نگاه مردانه و قدرت مردانه است. از این رو، نیز در تکامل بعدی مدرنیت و همراه با رشد فمینیسم و پسامدرنیت ما شاهد گذار به مرحلۀ نوینی از مدرنیت و رشد بیشتر مرد/زن سالاری و برابری در عین تفاوت و تفاوط هستیم. با سرکوب قدرت و اشتیاق مردانۀ ایرانی همزمان خردگرایی و قدرت طلبی و میل کشف و به دست آوردن مردانه در جامعۀ ما منطقاً سرکوب می شود و ما به فیگورهایی چون مارکوپولو و دکارت دست نمی یابیم. سرکوب مردانگی و کام پرستی گیتیانه در پای نقش های پدر/عاشق/عارف یا قهرمان سبب شده است که مرد ایرانی مانند مرد مدرن اروپایی و کسانی چون مارکی دوساد، لرد بایرون و گوته پایه گذار و ایجاد کنندۀ فرهنگ کام پرستانه و گیتیانۀ مدرن ایرانی نباشد یا تلاشش مسخ شود. در واقع این فروغ فرخزاد است که میوۀ ممنوعه را به فرهنگ ایرانی وارد می کند. 

 تأثیر حالات متقابل زنان و مردان ایرانی در روابط جنسیتی ایرانی 

هر سه حالت و نقش هایی که هم در مورد زنان و هم مردان ایرانی از آن ها یاد شد، در واقع نقش هایی نارسیستی و متقابل در بازی سنتی و نارسیستی ایرانی اند که در قالب روابط پدر/مادر سنتی، لکاته/مرد سرکوب گر سنتی، و زن اثیری/راوی عاشق نهادینه می شوند. هر سۀ این بازی ها به طور عمده بازی های نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه ای در پی دست یابی به یگانگی و وحدت جاودانه و نفی فردیت دیگری و نفی فانی بودن است. به همین جهت در این نقش ها و بازی ها، هر یک از طرفین اسیر بازی خویش و ناتوان و بیمناک از تن دادن به اشتیاقات زنانه و مردانۀ خویش یا قبول و تن دادن به اشتیاقات و فردیت زنانه یا مردانۀ همسر و معشوق هستند. هر کدام هر بیان فردیت از سوی دیگری را به معنای نفی سنت و نفی حالت مقدس می پندارد.

هم از این روست که با ایجاد هر اختلافی، در خانواده و عشق و دیسکورس ایرانی سریعاً بازی دیو/فرشته و سرکوب و مقصر خواندن متقابل آغاز می شود. از طرف دیگر، این بازی ها و بازیگرانش راحت می توانند به یکدیگر تبدیل شوند. همان طور که راوی عاشق زن اثیری به راوی قاتل لکاته در بوف کور تبدیل می شود. همان طور که در پشت هر پدر سنتی، قهرمانی و عارفی و عاشقی دلخسته و در جست و جوی زن اثیری نهفته است. همان طور که هر زن اثیری یا مادری، در خفا در پی این مرد و پدر قدرتمند و عاشق دلخسته است.

خوشبختانه امروزه شاهد ظهور هرچه بیشتر فردیت جنسیتی چند لایه در درون یکایک ما و هنرمندان و روشنفکران ما هستیم. در کنار این تحول مهم اما شاهد نسلی نو از ایرانیان جوان و طغیان زده یا حتی حالاتی طغیانی در همین نسل هنرمندان نو نیز هستیم؛ طغیان و خشمی که گویی در حال نفی این حالات کهن هستند، اما حالت نفی آن ها خود دچار یک خشم نارسیستی و نابالغانه و یک حالت پوچ گرایانۀ نارسیستی است. در عمل، کاهن و عارف کهن به کاهن و عارف لجام گسیخته و ضد عشق و سنت تبدیل شده است و دیسکورس سنتی بازتولید می شود. زیرا عارف عاشق و عارف و کاهن لجام گسیختۀ ضدعشق دو روی یک سکه اند. 

 خطوط عمدۀ دست یابی به زنانگی/مردانگی مدرن و چند لایۀ ایرانی 

 مرد و زن ایرانی برای عبور از بحران خویش و دست یابی به فردیت و سعادت جنسیتی خویش باید حداقل به این دو پیش شرط روانی ذیل (در کنار تلاش برای ایجاد ساختار حقوقی و فرهنگی برابری جنسیتی) دست یابند:

 1- عبور از نقش ها و بازی های نارسیستی بالا و دست یابی به حالت زنانگی/مردانگی مدرن

در نگاه لکان، هویت جنسیتی و فردیت جنسیتی با عبور از حالت نارسیستی اولیه و قبول نام پدر و قانون و قبول محرومیت از یگانگی جاودانه به دست می آید. دختر با قبول این نام پدر و محرومیت از وحدت جاودانه با مادر به هویت زنانۀ خویش دست می یابد که به شکل “فالوس بودن یا راز و ناز بودن” است، و پسر با “فالوس داشتن یا نیاز بودن” به هویت مردانه یا پسرانه دست می یابد. (1)

فالوس به معنای آرزومندی ست و فالوس سمبل آرزومندی و تمنای فانی و قابل تحول بشری ست. از این رو، از یک طرف حالت پایه ای “راز بودن زنانه” و “نیاز بودن مردانه”، حالت عشق زنانه و قدرت مردانه، مرتب قابل تحول است و اشکال نوینی می یابد. از طرف دیگر، هر زن یا مردی بر پایۀ این حالت راز و عشق زنانه یا نیاز و قدرت مردانه می تواند و باید تن به نیمۀ دیگر خویش و دیگری و حالات و اشتیاقات دیگر خویش دهد تا بدین وسیله به اشکال مختلف عشق قدرتمند زنانه و قدرت عاشقانۀ مردانه، راز نیازمند زنانه و نیاز پرناز مردانه دست یابد و تن به دیالوگ با خویش و معشوق و نیازش دهد؛ زیرا تمنای او تمنای دیگری ست.  

زنان و مردان ایرانی باید بر بستر راز زنانه و نیاز مردانۀ خویش و به شیوۀ خویش، هر چه بیشتر به یک زن عاشق پر راز و ناز و پر قدرت و یک مرد قدرتمند و شکننده و عاشق نیازمند عشق و نگاه دیگری تبدیل شوند. آن ها همزمان می توانند بر بستر این حالت زنانه و مردانۀ تلفیقی خویش، تن به حالات پدر یا مادر بودن، عاشق یا معشوق بودن، اندیشمند و هنرمند بودن بدهند و به یک کثرت در وحدت تبدیل شوند. همچنین می توانند خشم و انتقادشان را به جای حالت سنتی سرکوب گر و به جای بازی فرشته/دیو به شیوۀ مدرن و سازنده تبدیل کنند. زیرا هر یک از آنان اکنون به عنوان مرد و زن ایرانی هم قادر به دیالوگ است و هم نیازمند به دیالوگ و نگاه دیگری؛ زیرا در معنای دیسکورس فوکویی با مرگ مرد سنتی، زن سنتی نیز به ناچار کم کم می میرد و بالعکس. 

 2- ایجاد مفاهیم زنانگی و مردانگی خویش بر بستر فرهنگ خویش

چنین زنان و مردان ایرانی ای می توانند و باید بر بستر فردیت جنسیتی خویش به تلفیق و چندلایگی دست یابند و بتوانند نیازها و حالات شرقی و ایرانی خویش در رابطه، عشق و دوستی و در حالات زنانگی و مردانگی خویش را با حالات مدرن و ملیت های نوی خویش تلفیق کنند و انواع و اشکال حالات تلفیقی و دوملیتی و چندلایۀ زنان و مردان ایرانی را به وجود آورند. این نسل زنان عاشق و قدرتمند ایرانی و مردان قدرتمند و عاشق ایرانی ایجادگر انواع تلفیق های مدرن و جنسیتی چندلایه و بر بستر تفاوت های فردی، قومی و مذهبی خویش اند. ما اکنون شاهد ایجاد چنین نسل و نگاهی در میان هنرمندان و روشنفکران زن و مرد ما و ایجاد فردیت و نگاه زنانه و مردانۀ چندلایۀ ایرانی هستیم.

 به باور من، چنین نسلی از زنان و مردان عاشق و قدرتمند و شوخ چشم و پر راز ایرانی، نسل جسم های چند لایه و عاشقان و عارفان زمینی چندلایه و ایجادگر هزار تلفیق و روایت، هم قادر به ایجاد تحول جنسیتی و دست یابی به سعادت فردی ست و هم قادر به ایجاد تحول در هر دو فرهنگ سنتی و مدرن. زیرا در او آن چیزهایی سرانجام به وحدت و تلفیق دست می یابند که هم برای انسان شرقی و هم انسان غربی  تا کنون وحدت ناپذیر به نظر آمده اند. او تبلور این ناسازه و اغواگر خندان دیگران به سوی روایات مختلف و تلفیق های مختلف “عشق شرقی و قدرت و فردیت غربی”، “زنانگی و مردانگی چندلایۀ تاریخی/اسطوره ای”ست، اغواگر دیگران به سوی بازی ای پر شور، زمینی، چندلایه و خندان. 

 Des Phallus. Schriften ll .S./Lacan. Die Bedeutung/ Die Ordnung des Diskurses/ Foucault. M.  

پیوند پایدار ۱ دیدگاه

تو همانی که می اندیشی

اکتبر 26, 2007 at 12:42 ق.ظ (Uncategorized)

جیمز آلن، ناشر کتاب تو همانی که می اندیشی، آن را اثری سرشار از مفهوم راستین، اقتدار و سحر و جادو می خواند.    تو همانی که می اندیشی نزدیک صد سال تمام کتابی پرفروش بوده است. تو همانی که می اندیشی با استواری هر چه  تمام تر به اثبات رسانده است که با وجود جثۀ کوچکش در زمینۀ تحول خویشتن یا خودیاری، ابزاری نیرومند بوده است. شاید به این دلیل که همواره می توان حقیقت را به زبانی ساده گفت، اما چون حقیقت بر زبان آید تأثیرش شگفت و شگرف و ژرف خواهد بود.  

اندیشه و قصد  

مادامی که اندیشه به قصد نپیوسته باشد، هیچ توفیق هوشمندانه ای به دست نمی آید. اکثریت مردم اجازه می دهند که پیوسته اندیشه بر اقیانوس زندگی شناور باشد. بی هدفی شرارت است، و آن کس که خواهان فاجعه و نابودی نیست، نباید بی مقصد پیش براند.

آنان که در زندگی شان قصدی کانونی ندارند، دستخوش نگرانی ها و ترس ها و مشکلات و ترحم به حال خود می شوند، که جمیعاً نشانه های سستی است – که قطعاً مانند گناهان سنجیده و برنامه ریزی شده – (اگرچه در مسیری متفاوت) به شکست و ناکامی و بدبختی و فقدان می انجامد، زیرا سستی نمی تواند در کائناتی محاط در قدرت بقا یابد.

آدمی باید قصدی مشروع را در دلش محفوظ نگاه دارد، و عزم به انجام دادنش کند. باید این قصد را نقطۀ کانونی اندیشه هایش سازد. این قصد می تواند سیمای آرمانی معنوی یا هدفی دنیوی – بسته به طبیعت انسان در لحظۀ موجود – به خود بگیرد. هر چه که هست، آدمی باید پیوسته نیروهای اندیشه اش را بر هدفی که برگزیده است متمرکز کند. باید این قصد را وظیفۀ متعالی خود، و خویشتن را وقف حصول آن کند، و نگذارد اندیشه هایش در خیالات و آرزوها و رؤیاهای جانبی و پراکنده پرسه بزند. این است آن شاهراهی که به خویشتن داری و تمرکز راستین می انجامد. حتی اگر بارها و بارها در به انجام رساندن قصدش شکست بخورد (و مادامی که بر سستی اش غلبه نکرده است باید نیز چنین باشد)، نیروی منش حاصل معیار کامیابی راستین او خواهد بود، و نقطۀ آغازی تازه برای اقتدار و پیروزی آتی او.

آنان که برای ادراک قصدی عظیم آماده نیستند، باید اندیشه ها را بر انجام دادن بی نقص وظیفه شان – هر اندازه نیز که ناچیز بنماید – متمرکز سازند. تنها به این شیوه اندیشه ها می توانند جمع و متمرکز شوند، و عزم و نیرو پرورش یابد. با این کار، هیچ چیز نیست که به سرانجام نرسد.

سست ترین جان، که از سستی اش باخبر و به این حقیقت معتقد باشد؛ با این اعتقاد، می تواند بی درنگ ابراز وجود کند، و تلاش بر تلاش و صبر بر صبر و نیرو بر نیرو بیفزاید، و هیچگاه از پیشرفت بازنایستد و سر انجام به شیوه ای الهی ببالد و نیرومند شود. و آن نیرو فقط زاییدۀ تلاش و ممارست اوست.

همان گونه که انسانی دارای جسمی ضعیف می تواند با آموزش دقیق و صبورانه نیرومند شود، انسانی صاحب اندیشه های سست نیز می تواند با ممارست در درست اندیشیدن، اندیشه هایش را نیرومند سازد. کنار گذاشتن بی هدفی و سستی، و آغاز اندیشیدن با هدف، یعنی ورود به دستۀ نیرومندانی که شکست را تنها یکی از راه های توفیق می انگارند، همۀ اوضاع و شرایط را وا می دارند تا خادم آن ها باشند، و نیرومندانه می اندیشند و بی باکانه دست به عمل می زنند و ماهرانه به مقصود می رسند.

انسان با خبر از قصدش، باید ذهناً راه مستقیم رسیدن به آن را مشخص کند، بی آنکه به راست یا چپ بنگرد. تردیدها و ترس ها باید با شدتی هرچه تمام تر حذف شوند، آن ها عناصری متلاشی کننده اند که خط مستقیم تلاش را در هم می شکنند و آن را منحرف و بی اثر و خنثی می سازند. اندیشه های تردید و ترس هیچگاه کاری را به انجام نمی رسانند و قادر به انجام دادنش نیز نیستند و همواره به شکست می انجامند. قصد و نیرو و قدرت انجام دادن کار و همۀ اندیشه های نیرومند، به محض درون خزیدن ترس و تردید باز می ایستند. ارداه را به انجام رساندن، از این آگاهی برمی خیزد که می توانیم به انجام برسانیم. ترس و تردید دشمنان بزرگ آگاهی اند، و کسی که آن ها را بپروراند، آن ها را به هلاکت نمی رساند، خود را هلاک می کند.کسی که بر تردید و ترس غلبه کرده است، بر شکست فائق آمده است.  هر اندیشه اش با اقتدار متفق است، و دلیرانه با همۀ مشکلات کنار می آید و خردمندانه بر آن ها غلبه می کند. مقاصدش را در فصل مناسب می کارد، و آن ها شکوفا می شوند و میوه هایی به بار می آورند که پیش از موقع به زمین نمی افتند.

اندیشه هایی که بی باکانه با قصد متفق شده باشند، به نیرویی خلاق بدل می شوند. کسی که این را می داند، آماده است که چیزی برتر و نیرومندتر از مَشتی اندیشه های پراکنده و حس های گذرا شود. و کسی که به این امر می پردازد، حکمران  آگاه و هوشمند قدرت های ذهنی اش شده است.

 

پیوند پایدار ۱ دیدگاه

سخن دل از زبان سیمین بانو

اکتبر 25, 2007 at 1:42 ق.ظ (Uncategorized)

من با توام

 من با توام ای رفیق! با تو!

همراه تو پیش می نهم گام.

در شادی تو شریک هستم

بر جام می تو می زنم جام.

*

من با توام ای رفیق! با تو!

دیری ست که با تو عهد بستم.

همگام توام، بکش به راهم.

همپای توام، بگیر دستم.

*

پیوند گذشته های پر رنج،

اینسان به توام نموده نزدیک.

همبند تو بوده ام زمانی

در یک قفس سیاه و تاریک.

*

رنجی که تو برده ای ز غولان،

بر چهر من است نقش بسته.

زخمی که تو خورده ای ز دیوان

 بنگر که به قلب من نشسته!

*

تو یک نفری… نه! بیشماری:

هر سو که نظر کنم، تو هستی!

یک جمع به هم نموده پیوست، 

یک جبهۀ سخت بی شکستی!

* 

زردی؟ نه! سفید؟ نه! سیه؟ نه!

بالاتری از نژاد و از رنگ – 

تو هر کسی و ز هر کجائی،

من با تو، تو با منی هماهنگ …  

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

و اینک من، یا پُست تصویری امروزم

اکتبر 25, 2007 at 12:15 ق.ظ (Uncategorized)

امروز هم برگشتیم برای سیری در وردپرس و برای این که بی مطلب نرفته باشم، مطلب جلوه های بیرونی خود را قرار می دهم که از موزون ترین، جذاب ترین و خلاصه مهم ترین مطالب است - این بخش را هم تؤام با لبخندی از رضایت مندی و با هوش حسی شاد بخوانید یا همان درک حسی کنید -، البته عکس ها ( با وب کم) زیاد جدید نیستند، ولی انعکاس تناسبات و جذبۀ جاری یک عالیجناب اند؛)؛

145.jpg

60.jpg

90.jpg

21.jpg

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

از عشق تراژیک تا پوچی تراژیک (بخش دوم)

اکتبر 24, 2007 at 11:16 ب.ظ (Uncategorized)

نمونه های دیگر این عشق های تراژیک و سنتی را حتی در حالت رابطۀ قهرمان / زن اثیری “آیدای” شاملو و یا رابطۀ سنتی و دوزنۀ گل محمد کتاب “کلیدر” دولت آبادی می بینیم.  همان طور که رابطۀ گل محمد / مارال در کتاب کلیدر یک رابطۀ قهرمان عاشق / زن اثیری است و هر دو روابط مطرح شده به رابطۀ چند لایه و تراژیک / کمیک و مالامال از فانتزی های اروتیکی، به بازی و جدل عشقی و قدرتی دو زن و مرد عاشق و فانی تبدیل نمی شوند. از این رو نیز ما در این روابط از اشتیاقات چندلایۀ عشقی / اروتیکی مردان و یا زنان خبردار نمی شویم. زیرا در این روابط قهرمانانه و عاشقانه مطلق گرا، منطقاً عاشق و معشوق از فانتزی های اروتیکی مختلفشان مانند فانتزی های دهانی، مقعدی، و یا هاردکور و احساسات پارادوکس خویش سخن نمی گویند. 

 2- حالت دیگر این بازی شیفتگانه / متنفرانه و ناتوانی از تن دادن به “مرگ خدا” این است که با فروپاشی و شکست هرچه بیشتر عشق و اخلاق سنتی، در کنار رشد فردیت های جنسیتی و جنسی مدرن و رشد علائم اروتیسم و عشق مدرن در یکایک ما و آثارمان، حالات عشق نارسیستی قدیمی به خشم و نفرت نارسیستی به این فرهنگ و عشق آرمانی تبدیل می شود. تحولی که در واقع آن روی سکۀ همین بازی قدیمی و ادامۀ آن است. زیرا اکنون عارف و قهرمان عاشق، کاهن اخلاقی کهن، به عارف لجام گسیخته و ضد عشق جدید، به کاهن ضد اخلاق و قانون تبدیل می شوند و می خواهند حساب دنیا را برسند و تقاص خود را با شکستن هر اخلاق و قانونی و نفی هر عشق و علاقۀ راستینی پس گیرند. این حالت خشم نارسیستی اما روی دیگر همان عشق نارسیستی است، از این رو این نسل طغیان زده که امروز مرتب در حال رشد است، عملاً به بازتولید سنت می پردازد، به جای آن که به تحول مدرن دست یابد. زیرا او به جهان سمبلیک و عشق و اروتیسم فردی دست نمی یابد که ضلع دیگرش قانون و احترام به تن و نیازهای خویش و معشوق است، بلکه اکنون می خواهد معشوق و خویش و همۀ هستی را به “ابژۀ جنسی و شهوتی” خویش تبدیل کند و بدون قانون و مرز از همه چیز لذت مطلق ببرد. او نمی بیند که دیگر بار در حال یکی شدن نارسیستی با خشم خویش و “غیر” است و از این رو در عمل باز هم مطلق گرا و مبتلا به حالت سیاه / سفیدی باقی می ماند.

 دو تأثیر منفی مهم این نسل به شکل ذیل است:

1- از یک طرف تحت تأثیر سیستم فشار و ممنوعیت حاکم در ایران و نبود روشنگری، رشد این حالات دورویی، پنهان کاری و روزها جانماز آب کشیدن و شب ها خاک تو سری کردن رجاله ها منطقی است. ممنوعیت غلط و نبود روشنگری ایجادگر این نسل متناقض و حالات لجام گسیخته است. از طرف دیگر حالت ساختاری نارسیستی و وحدت طلبانۀ ایرانی در این شرایط نو به جای درک “مرگ و غیبت خدا” و ایجاد جهان سمبلیک خویش، طبیعتاً ایجادگر این حالت بلعیدن نارسیستی همه چیز و بی اخلاقی می شود. بیضایی در فیلم “سگ کشی” و کاظم راست گفتار در فیلم “نقاب” به زیبایی این فرهنگ دورویانه و مادی گرایانۀ در حال رشد، این رشد پوچی خشن در پی نفی هر قانون، در پی دست یابی به لذت و خواست خویش به هر قیمتی را به زیبایی به تصویر می کشند.

 2- این نسل به خاطر گرفتاریش در این خشم لجام گسیخته و ضد قانون و مرز، به ناچار مدرنیت و پست مدرنیت را مسخ می کند. یعنی مدرنیت را به “هر چه می خواهد دل تنگت بگوی”، در ذهن خویش ترجمه می کند، و پسامدرنیت را به معنای نفی هر قانون و مرز و نفی هر نقد و سنجش برای خویش ترجمه می کند. او مبانی قانونمند بنیادین مدرنیت و مبانی نقد و چند قانونی پست مدرنیت را، پیوند مهم میان آزادی و مسئولیت در برابر خویش و قانون را مسخ و نفی می کند و به جای پذیرش سمبلیک مدرنیت و سنت، در این تفاسیر غلط خویش ذوب می شود و به سرباز جان بر کف آن ها تبدیل می شود.  

 اشکال نو و تلفیقی جهان سمبلیک ایرانی حالاتی است که به هر صورت در یکایک ما وجود داشته و می تواند مرتب به وجود آید. هر انسانی ترکیبی از حالات مختلف نارسیستی، سمبلیک، رئال و یا خشونت آمیز است. از طرفی ایجاد تلفیق و تحول کاری یک روزه نیست و هیچ گاه نیز کامل پایان نمی یابد. موضوع، ضرورت رهایی از چرخۀ خطرناک اخلاق/گناه، دگردیسی و زیباسازی سمبلیک اشتیاقات خویش و خشم نارسیستی خویش به خشم و عشق و اروتیسم مدرن و فانی است. موضوع، ایجاد اشکال مختلفی از جهان سمبلیک ایرانی به دور این “هیچی محوری” و با قبول “مرگ خدا” ست. از این رو نیز “عارف زمینی” و “عاشق زمینی” من، مفهوم “جسم چند لایه” ی من که بر بستر این قبول “مرگ خدا” و ایجاد جهان تلفیقی و سمبلیک خویش به وجود آمده است، از یک سو قادر به تلفیق است و از سوی دیگر همیشه ناتمام، قابل تحول، و یک حالت تراژیک / کمیک، خندان و اغواگرست. این دلقک خندان و عاشق زمینی، ایجادگر مفاهیم و حالات نو و متناسب با خویش از عشق، اروتیسم، هویت، گیتی گرایی و غیره است – حالاتی که همیشه ناتمام هستند و یک جایشان می لنگد، و از طرف دیگر، هر فرد تنها به شیوۀ خویش و با قبول سرنوشت خویش می تواند به حالات این عاشق زمینی تن دهد، و به قول نیچه “آن شود که هست”.    

ritual-ground.jpg

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

بحران هویت ایرانیان

اکتبر 24, 2007 at 12:56 ق.ظ (Uncategorized)

     بحران هویت ایرانیان     از عشق تراژیک تا پوچی تراژیک 

 من مقالۀ زیر را از داریوش برادری، کارشناس روانشناسی  و روان درمانگر اخیراً خواندم و حاوی تأملات ارزشمندی دیدم که در این جا می گذارم تا شما هم اگر نظری راجع به آن دارید ابراز کنید. چون از ایشان نشانی ای نداشتم و نتوانسته ام دسترسی داشته باشم، امیدوارم از این که مقاله شان را اینجا می گذارم خشنود باشند. 

 اساس نگاه مدرن و اساس بلوغ انسانی قبول “مرگ خدا” در معنای نیچه ایست. “مرگ خدا” به معنای مرگ مذهب و یا مرگ خداپرستی و مرگ اخلاق نیست، بلکه به معنای مرگ همۀ حقایق مقدس و متاروایت هاست. به معنای این است که جهان سمبلیک انسانی به قول لکان به دور یک “هیچی و خلاء مرکزی” به وجود آمده و می آید. با قبول “مرگ خدا و این هیچی” و قبول پوچی همۀ روایات و حقایق مطلق، انواع و اشکال حالات جهان سمبلیک و خلاقیت های فانی بشری، از پروتستانیسم مذهبی تا دولت و جامعۀ مدنی و قابل تحول، از عشق فانی و پارادوکس بشری تا اروتیسم هزار گونۀ بشری شکل گرفته و می میرد. به دور این “هیچی مرکزی” همۀ روایات سمبلیک مدرن و پسامدرنی شکل می گیرد که ما در جهان مدرن، فلسفه و هنر مدرن شاهد آن هستیم.

****** 

 همانطور که ابتدا با قبول هرچه بیشتر این”مرگ خدا” و قبول فانی بودن خویش و حقایق خویش، فردیت ایرانی، پروتستانیسم ایرانی، اروتیسم و عشق مدرن ایرانی، گیتی گرایی ایرانی و دولت و هویت مدرن ایرانی می تواند شکل بگیرد و استوار گردد (همانطور که به مرور زمان و با وجود همۀ اوضاع و تحولات فردی و اجتماعی ایرانیان درون و برون مرز و به تناسب واقعیات جاری شکل گرفته است، ا.) چنین نیز درک می گردد که این روایات نو از سنت و مدرنیت به ناچار تلفیقی هستند. زیرا با قبول این که جهان سمبلیک و فانی به دور”هیچی و خلاء” شکل یافته، می توان این را هم پذیرفت که این روایات نو و مدرن و فانی، پس از ایجاد و رسیدگی هستۀ فکری اولیه شان در بخشی از زمان و مکان، خود بر بستر فرهنگ و زبانی مشخص توانسته اند شکلی نهایی به خود گیرند. حتی مدرنیت و پسامدرنیت تنها اشکالی از این روایات ممکن و جهان های سمبلیک ممکن به دور “هیچی مرکزی و غیبت خدا” هستند و همیشه روایاتی دیگر از زندگی، علم، مذهب، فلسفه و عشق ممکن است. چرا که با قبول “مرگ خدا و هیچی مرکزی” امکان گفت و گو و دیالوگ فردی به هزار گونه و شکل با “غیر”، با خدا، معشوق، و رقیب به وجود می آید و انواع و اشکال ایمان و عشق و اروتیسم سبکبال و قابل تحول می توانند آفریده شوند.  از این رو به قول لکان، جهان سمبلیک هیچ گاه به تحول، به “نوشته شدن” پایان نمی دهد.

 هراس ایرانی از “مرگ خدا” و پیامدهای آن یا همان مشکل محوری فرهنگ و روان ایرانی با مدرنیت، مربوط به  ناتوانی از قبول “مرگ خدا” و حقایق مطلق، و هراس از دست دادن بهشت جاودانه و مفاهیم مطلق عشق و اخلاق خویش می باشد. اصولاً در فرهنگ ایرانی هراس عمیقی از هیچی و پوچی نهفته است – که در بحث های مختلف بحران هویت به آن می پردازم. این هراس از هیچی و پوچی و فانی بودن، خویش را در حالت رابطۀ نارسیستی شیفتگانه/متنفرانۀ ایرانی با سنت خویش، با مذهب، و با مفاهیم عشق و اخلاق خویش نشان می دهد. انسان ایرانی مرتب می خواهد با سنت خویش، با مدرنیت، با مذهب و خدای خویش، با معشوق خویش یکی شود، در او ذوب شود، حل شود. از این رو ناتوان از قبول تفاوت خویش و دیگری، ناتوان از قبول فاصله، فانی بودن و قابل تحول بودن خویش و جهانش است.  در معنای لکان و روانکاوی، قبول مرگ خدا و فانی بودن خویش، قبول محرومیت از وحدت وجود جاودانه با “غیر”، یا همان قبول نام پدر و قانون، با خویش پیامدهای انسانی و جمعی مهمی دارد. من اینجا تنها به دو اصل اساسی آن اشاره می کنم. به کمک این حالات می توان علت ناتوانی ایرانی از تن دادن به مدرنیت و عشق و اروتیسم مدرن، به دیالوگ را بهتر درک کرد: با قبول “مرگ خدا و هیچی محوری”، در واقع انسان هم خودش و هم نقطۀ مقابلش یا “غیر”، اخلاق و عشقش و حقایقش فانی و قابل تحول می گردند. او از یک طرف خودش و جهانش ناتمام می شوند و از طرف دیگر او احتیاج به دیالوگ با دیگری یا با خود دارد. زیرا همیشه فاصله ای هست و این فاصله ایجادگر حدس و گمان دربارۀ خویش و دیگری و آفرینندۀ بازی تراژیک/کمیک عشق و اروتیسم و ذات بحران زا و قابل تحول بشری ست. زیرا این بشر خوشبختانه همیشه یک جای کارش، زندگی یا حقایقش می لنگد. حتی او در لحظۀ هم آغوشی با معشوق، هم زمان با تصورات جنسیتی و تمناهای خویش و گمان های خویش می خوابد. از این رو به قول لکان “عمل جنسی در واقع عمل جنسیتی است”. ولیکن بر پایۀ این حالت فانی و پارادوکس، او می تواند ایجادگر روایات فانی، عشق ها و اروتیسم چند لایه و چند سودایی مالامال از عشق و دلهره، مالامال از تمناها و فانتزیی های مختلف باشد و روابط کوتاه مدت و دراز مدت قابل تحول و زیبا بیافریند. 

با قبول “مرگ خدا و هیچی محوری”، انسان نیز مثل تصویر مقابلش، در واقع هیچ می شود و این گونه یکپارچگی خویش را از دست می دهد و دوپاره یا چند پاره می شود و می تواند اکنون خویش و “غیر” را، خدا و معشوق را، به هزار گونه لمس و روایت کند. همان طور که مدرنیت در مسیر تحولش و لمس عمیق تر “مرگ خدا” از سوژۀ یگانۀ دکارتی به سوژۀ منقسم لکانی و یا جسم هزار گسترۀ دلوزی و چند روایتی پسامدرنی دست می یابد.

 

  دو شیوۀ برخورد ایرانی با “مرگ خدا”

 دو شکل عمدۀ برخورد ایرانی با پدیدۀ “مرگ خدا” به شیوۀ ذیل است که، بنا به بحثمان، به تأثیرات این ناتوانی در عرصۀ مسائل جنسیتی و عشقی می پردازیم.

 1- مرد ایرانی مثل رابطۀ راوی / زن اثیری در بوف کور، مثل رابطۀ داش آکل و مرجان در کتاب داش آکل، در واقع زن را به مظهر بهشت گمشدۀ خویش تبدیل می کند و می خواهد با به دست آوردن او به بهشت جاودانه دست یابد. یعنی زن در فرهنگ ایرانی به تبلور بهشت گمشدۀ خیالی برای مرد تبدیل می شود و جهان عشق و اروتیکش، مثل داستان داش آکل، اسیر نگاه این مرجان پنهان در فرهنگ اندرونی ست (توجه بداریم که در معنای لکانی نیز زن “مطلوب کوچک” و خیالی می شود). همین گونه مرد نیز برای چنین زنی تبدیل به یک قهرمان / پدر ایجادگر وحدت و آرامش می شود و از این رو نیز عشق ایرانی به طور عمده به معنای یگانگی و ذوب شدن نارسیستی در یکدیگر و نفی فردیت برای دست یابی به این بهشت جاودانه و خیالی است. چون این بهشت مطلق دروغین است، این عشق نارسیستی در نهایت به خشم و مقصر خواندن یکدیگر و خشونت می انجامد. از این رو این عشق ها تراژیک است و قاتل شورهای مردانه و زنانه متفاوت است.

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

یک نامه، یک اشاره

سپتامبر 9, 2007 at 11:56 ب.ظ (Uncategorized)

در خلال نامه نگاری هایی که محمود اعتمادزاده با پسرش داشته ( زردشت، دکتر روانپزشک که در سال 1378 در حومۀ شهرLille فرانسه درگذشت ) به تأملات فکری جذابی از به آذین در زمینه های اجتماعی و اوضاع و حوادث ایران و جهان برخورده ام، نکاتی که در تعریف و توضیح بینش او به جهان و زندگی خود و مردمش انعکاس یافته، و برخاسته از زوایای  بکر وهوشمندانه ای هم هست. این نامه ها و کلاً نامه نگاری ها و پیام هایی در این پایه و مایه و از چنین افراد صاحب اندیشه و قلمی، زمینۀ بسیار مناسب و باروری برای اندیشیدن، نظر ورزی و شکل دهی به اندیشه هایمان در قالب ارتباطات ما با جهان و کسان پیرامون مان به دست می دهند و تکامل و زیبایی برخورد پژوهشگرانه، عارفانه و عاشقانه با موضوعات مطرح در جهان پیرامون را کاملاً به جا می نمایانند. مطلب زیر در یکی از نامه های به آذین به پسرش درج شده و محتوی و رنگ و لعاب تر و تازه و شادان آن که با نشاط نو و دلخواستۀ ما، خویشی و پیوند افزون تری دارد موجب شد که آن را در این جا با شما قسمت کنم.  توضیحی را به منظور مقایسه و جانشین سازی روابط انسانی در ارتباطات همجنسگرایانه ( با در نظر گیری هر یک از طرفین در هرنقشی از نقش های رابطۀ دو همجنس ) لازم دیدم خاطرنشان کنم و آن این که تمایل، رویکرد و رفتار همجنسگرایان نیز می تواند مسلمـاً از این تناسبات برخوردار بوده، در قالب همین تجربۀ طبیعی و دلخواسته قرار گیرد و مملو از چنین شور و عشق هایی باشد، و خود چنین نیز هست – همچنان که یک رابطۀ دیر پا و مستحکم دگرجنسگرایانه نیز، تنها با قرار گرفتن بر این بستر پر خروش  و پر آهنگ است که می تواند به پیش رود.

… امّا در اینجا دربارۀ شهوت و عشق و سودا، که دو سه بار در تلفن اشاره به ان داشته ای، می گویم: شهوت در جانوران مشترک است و ان گرایش ضروری دو جنس به یکدیگر است. شرایط ارضای ان اگر فراهم باشد، نر، با بی رضایی ماده، روی ماده می جهد … ماده همیشه، حتی با وجود بیزاری و کینه، راضی است و این رضایت رو به خود ماده دارد و از خود او می جوشد. و (به گمانم)، همیشه هم نر … ناراضی است، زیرا کاهش نیرو را در خود می بیند و (دانسته یا ندانسته) حس می کند که مغبون شده است.   و امّا عشق، همان شهوت است که در پوشش دوست داشتن و آرزوی با هم بودن موقتاً پنهان می شود و از زیبایی ظاهر و لطف گفتار و عواطف دلپسند بهانه می سازد. لذت آمیزش در عشق مقدماتی دارد که شیرین است، – از ناز و نیاز و گفتن و شنیدن و بازی و بوسه و سایش و … رسیدن و وادادن و در خاطر داشتن و بر یاد انچه (به شیرینی و خوشی) رفت زیستن و باز در انتظار ماندن بر دوام. و همین دوامِ خواستن و انتظار است که عشق متعارف را از شهوت متمایز می دارد. آمیزش در هر دو هست، در یکی بی صبر و خشن و در دیگری شکیبا و دمساز، ادب یافته. سودا جهش عشق است که از وسوسۀ آمیزش و حتی همنشینی و حضور فراغت دارد. سودا زده، در غیبت و در حضور، همه با معشوق است، با او و به او می زید، او را دارد و همه چیز و همه کس را فراموش می کند؛ هر پیوندی جز با دوست بریده است، و دیگر حتّی همین پیوند هم نیست؛ اوست و او، یکی شده، در دوست گم شده، “خود” از میان رفته. اکنون، اگر “خود” نیست، بارِ تکلیف اخلاقی و اجتماعی بر که می تواند باشد؟ هر بازخواست و هر تهدید و هر کیفری بی جاست. در همان حال، سودازده برای خود هیچ حقی بر کسی نمی شناسد و برای هیچکس حقی بر خود روا نمی دارد، آزاد است، گویی معلق در هوا، بیرون از دایرۀ اجتماع. سودای راستین کم و بیش همین است. ولی اینجا هم آفت دروغ و فریب هست … کسانی سودجو و دغلکار، برای گریز از هر گونه تعهّد اخلاقی و اجتماعی، ادای سودازدگی در می آورند و نانِ زودباوری مردم را می خورند و بی گرفت و گیر به کام دل می رسند و در واقع، جز همان کام دل نمی جویند … 

… آری دوستان، اینچنین دلنواز است هر کلامی که ذرات اندیشه و شبنم شور و شیدایی بر آن افشانده شده و پسند هوشی که به مدهوشی رسیده آمده است، از چنین گفتاری همواره بوی خوش آشنایی و معرفت،  تازگی و تحول است که به مشام جان می رسد.

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

هفت سال گذشت … به یاد شاملو

سپتامبر 1, 2007 at 12:41 ق.ظ (Uncategorized)

             
 ((اما روح من خاطره اش را از یاد نخواهد برد

اکنون که تن فارغ است و رها                                    

                                    از سرشاری حیات

خاطره ی آن بی کرانه ای که به آتش کشید مرا

جان شعله وری که در دل گدازان خود                                    

                                     مرا به شنا واداشت

بی پروا و بی اعتنا به متعارفات محض.)) 

****

 بر سرمای درون

همه لرزش دست و دلم 

از آن بود 

           که عشق 

               پناهی گردد، 

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

آی عشق  آی عشق

چهره ی آبیت پیدا نیست

و خنکای مرهمی، بر شعله ی زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق  آی عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست

 

غبار تیره ی تسکینی                  

بر حضور وهن

و دنج رهائی، بر گریز حضور.

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه ی برگچه، بر ارغوان

آی عشق  آی عشق

رنگ آشنایت پیدا نیست

 

رستاخیز 

من

تمامی مرده گان بودم:

مرده ی پرنده گانی که می خوانند

و خاموشند

مرده ی زیباترینِ جانوران

بر خاک

و در آب

مرده ی آدمیان

از بد و خوب. 

 

من آن جا بودم

در گذشته

بی سرود.

با من رازی نبود

نه تبسمی

نه حسرتی. 

به مهر      

             مرا        

                   بی گاه                

در خواب دیدی

و با تو بیدار شدم.

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

داستان های نیما (بخش دوم)

آگوست 31, 2007 at 1:59 ق.ظ (Uncategorized)

مانلی

مانلی، مرد ماهی گیر، شبی برای ماهیگیری با قایقش به دریا می رود. در میان امواج توفندۀ دریا و شب تنهایی، مانلی دچار اوهام می شود و ناگهان یک پری دریایی را رو به روی خود می بیند. پری دریایی به درون قایق مرد ماهی گیر آمده و با او به گفت و گو می پردازد. مانلی در این گفت و گوها از روزگار و جامعه و روابط حاکم بر ان می نالد. پری دریایی ضمن شنیدن و تصدیق گفته های ماهی گیر، از دنیای دریاها چندان خشنود نیست. بنابراین، میل قلبی خود را در هم رنگی با ماهی گیر ابراز می کند. مرد ماهی گیر، زمانی از رؤیای شبانه بیرون می آید که قایقش در گل و لای مصب رودخانه در کنار قایق های دیگر به گِل می نشیند. دیگر صبح دارد می دمد و او به خانه اش می رود. طرح نیمه واقع گرایانه–نیمه خیال پرورد در این کار نیما، ریشه در پیرنگ جادویی ساخت افسانه دارد. بدون شک افسانه هایی از این دست، در افواه مردمان ساحل نشین هر سرزمینی بوده و خواهد بود. امّا نیما از پوستۀ افسانه ای ان برای بیان آزادانۀ آرمان ها و ایده آل های اجتماعی و فکری خود استفاده کرده است. روایت شعرگونه (ان هم از نوع نیمایی اش) سبب پیچیدگی های معنایی قصۀ داستان شده است. بنابراین، چه بسا اگر نیما فشردۀ این داستان پریان را نیز همانند انچه که در مورد منظومه های خانۀ سریویلی و پی دار و چوپان کرده است به نثر می آورد، نه تنها خطوط برجسته و پررنگ ماجراهای داستان برای خواننده روشن تر می شد، بلکه شاید یکی از زیباترین داستان های افسانه بنیاد و خیال پرور خود را می آفرید. به هر تقدیر نیما با سرودن این منظومۀ داستانی، یک بار دیگر دغدغه ها و دلمشغولی های خود، واساساً خود را، تکرار کرده است. در این داستان نیز نویسنده معتقد است که هرکس باید با درایت و تعقل و تلاش خود، مشکل خود را حل کند. نیما در داستان مانلی، در یک تک گویی اعلام می کند:  در سرا و همه اندیشه اش این:/ من به راه خود باید بروم/ کس نه تیمار مرا خواهد داشت/ ان که می دارد تیمار مرا/  کار من است … 

 

خانۀ سریویلی

سریویلی شاعر، با زنش و سگش در دهکده ای ییلاقی در ناحیۀ جنگلی زندگی می کردند. تنها خوشی سریویلی به این بود که توکاها در موقع کوچ کردن از ییلاق به قشلاق، در صحن خانۀ باصفای او چند صباحی اتراق کرده، می خواندند. امّا در یک شب طوفانی وحشتناک، شیطان به پشت در خانۀ او آمده، امان می خواهد. سریویلی مایل نیست که ان محرک کثیف را در خانۀ خود راه بدهد. بین ان ها جر و بحث در می گیرد. بالاخره شیطان راه می یابد و دردهلیز خانۀ او می خوابد و موی و ناخن خود را کنده، بستر می سازد. سریویلی خیال می کند که دیگر به واسطۀ ان مطرود، روی صبح را نخواهد دید. امّا به عکس، صبح از هر روز دلگشاتر درآمد. ولی موی و ناخن شیطان تبدیل به ماران و گزندگان می شوند. سریویلی به جارو کردن ان ها می پردازد. او تمام دِه را پر از ماران و گزندگان می بیند و برای نجات ده می کوشد. در این وقت، کسان سریویلی گمان می کنند پسر ان ها دیوانه شده است. جادوگران را برای شفای او می آورند. بقیۀ داستان، جنگ بین سریویلی و اتباع شیطان و شیطان است. خانۀ سریویلی خراب می شود و سال ها می گذرد. مرغان صبح، با منقار خود از کوه ها گل می آورند و خانۀ او را دوباره می سازند. سریویلی دوباره با زنش و سگش به خانۀ خود باز می گردد. امّا افسوس که دیگر توکاهای قشنگ در صحن خانۀ او نخواندند و او برای همیشه غمگین ماند. داستان از منظر سبک شناسی دوپاره است. واقع گرایی تنیده در فراواقع گرایی. پارۀ خیال پردازانه اش بر پارۀ راست گرایانه می چربد. نویسنده به دلیل نمادگرایی ناگزیر از گزینش این شیوه شده است. نیما، رئالیسم جادویی را از راه اسطوره گرایی در این داستان وارد کرد. او با بهره گیری از عناصر اسطوره ای و آیینی مانند (شیطان)، و نمادهایی از قبیل (مو و ناخن) شیطان، که نه تنها در خانۀ سریویلی بلکه در سراسر روستا پراکنده می شود، داستان را از سطح به عمق می برد. نویسنده با عدم تعادلی که در ابتدای داستان ایجاد می کند، داستان را آفریده و کنش داستان را با رویارویی سریویلی و شیطان گسترش می دهد. با ان که سریویلی (انسان آسیب پذیر)، ناخن و موی شیطان یا همان آثار گناه و سیاه دلی را از خانۀ خود و روستا می روبد و محو می کند، امّا هرگز نتوانسته است به شفافیّت و زلالی پیشین برسد. زیرا که توکاهای قشنگ دیگر در صحن خانۀ او نخواندند.   

 

نقاش

مرد نقاش، عاشق کشیدن تصویر شیر بود. شیر زنده را در جنگل پیدا می کرد و از روی ان می کشید. شیر با او اُنس گرفت. او را پیش خود برد و همه کاره کرد. نقاش، هر وقت که از دخمۀ شیر بیرون می آمد، تنش بوی خطر می داد.حیوان ها به او احترام می گذاردند. این طوری ها بود که یک وقت دید نقاشی را ترک کرده، در پی جاه و جلال افتاده است.

***

وقتی شیر مردنی شد، حیوان ها به او تاختند و کارش را ساختند. نقاش فرار کرد، امّا هر جا رفت از بوی او حیوان ها او را تعقیب کردند. بالاخره نقاش مجبور شد به خانۀ خودش برود و خودش را بکشد.

***

وقتی درِ خانه را می شکنند، می بینند نقاش روی تصویر شیر، مرده است.   

 

غول

غول چپ چپ به بچه ها نگاه کرد.بچه ها، ترسیدند. غول همین طور نگاه کرد و چشم خود را از ان ها برنداشت، تا این که دانست رعب او در دل ان ها تأثیر کرده. ان گاه به ان ها گفت: <<بیایید برویم توی باغ های انار.>>چشم بچه ها از شنیدن کلمۀ انار برق زد. بدون این که از هم بپرسند ما از عقب کی می رویم، به دنبال او رفتند. غول ان ها را به کارهای سخت واداشت. ان ها برای غذا و گاهی از روی تشویق غول – که ان ها را گول می زد –، کار می کردند. بچه ها به این فکر افتادند که می توانند غول را ببندند. غول فهمید، بین ان ها اختلاف انداخت. ان ها گاهی با هم دیگر دعوا می کردند. یک روز غول ان ها را از باغ به بیرون برد. در باغ را بست و گفت: <<بروید! من دیگر با شما کار ندارم.>> بچه ها همین که راه افتادند، دیدند نمی توانند راه بروند. دست ها و پاهای ان ها از کار افتاده بود. فکرشان هم از کار افتاده بود. این نتیجۀ کار کردن برای غول بود. بچه ها رفتند پیش مادرشان حکایت کردند. امّا نتوانستند خانۀ غول را پیدا کنند و نشان دهند. 

 آری، نیما شاعری داستان سرا و قصه پرداز است. رویکردهای داستانی در اشعار نیما به تنهایی می تواند موضوع تحقیق گسترده ای برای دوستداران مباحث نقد ادبی باشد. بنابراین، در زمینۀ داستان های منظوم و منظومه های داستانی نیما یوشیج، این شاعر و داستان نویس دوران تبلیغ و آرمان خواهی تاریخ ادبیات ایران، سخن را کوتاه می کنیم.   

nima2.jpg

 

پیوند پایدار تا کنون 2 نظر داده شده

داستان های نیما

آگوست 29, 2007 at 2:05 ق.ظ (Uncategorized)

نگاهی به نثر و داستان های کوتاه نیما یوشیج/  داستان ها و داستانک هایی نیماورانه

در تاریخ ادبیات معاصر ایران، برجستگی نیما یوشیج به خاطر شهامت و جسارت او در پی ریزی دگرگونی ژرفی است که در نظام شعر کلاسیک فارسی به خرج داده است و از همین رو، به حق پدر شعر نو لقب گرفت. این درخشش سبب شد که کارهای دیگر وی، از جمله داستان نویسی اش در محاق بماند. مثل نیما در حوزۀ ادبیات معاصر ایران و جایگاهش در ادبیات داستانی، مثل ماه است که تا پاسی از روز در اسمان مانده باشد، اما تلألو طلایی خورشید، نور نقره ای اش را تحت الشعاع قرار دهد. نیما هر قدر که در حوزۀ شعر نوگرا و ساخت گراست، در عرصۀ داستان سنت گرا و مضمون گراست. در داستان نویسی از میراث ادبی و پشتوانۀ پربار ادبیات کلاسیک استفاده می کند. نیما داستان نویسی نویسندگانی مانند صادق هدایت را که به زعم او به پیروی از اروپائیان می نوشتند، قبول ندارد. چنین بر می اید که نیما در داستان نویسی به تقلید از اروپائیان، به دیدۀ تردید می نگرد. او برعکس عملکردش در شعر که بنیان هایش از سبک و سیاق شعر فرانسه بی تأثیر نیست، در داستان نویسی اساساً وطنی می اندیشد. وی قالب های موجود و ساختارهای قصه و افسانه را، برای بیان دردها و الام اجتماعی کافی می داند. بنابراین در نوشتن داستان هایش از تمثیل و نماد و افسانه استفاده می کند. اگر که تمثیل و رویکردهای نمادگرایانه از داستان های نیما برداشته شود، انچه می ماند از لحاظ استخوان بندی و ساختار، و نه از حیث شکل روایت و نوع نثر، قابل توجه نخواهد بود. داستان های نیما که هم به فرم افسانه های اجتماعی و سمبلیک نوشته شده اند و هم به قلم کسی که به تغییر در اساس شکل بیان هنری اعتقاد دارد (و هم از این رو قابل اهمیت اند)، از چنان حس و زیبایی های طبیعت مدارانه ای برخوردارند که خواننده پس از خواندن احساس غبن نکند.

 

 نگاهی به حکایاتی از نیما